قبلا اومدن یا رفتن مامان بابام رو با صدای راه رفتنشون از صد متری تشخیص میدادم. از رو صدای دستهکلید بابام که به کمربند میبست یا النگوهای مامانم و حتی از صدای لباس.
از وقتی این اکسسوری های دهه هشتادی از مد افتاده چند باری موقع سیگار کشیدن خفت شدم.
یادش بخیر سال دوازدهم، مدیرمون یه استادی آورد تا در کنار همهٔ اون اساتید تستزنی، هفتهای یک جلسه هم ایشون بیاد و خلأ انگیزه رو با متد های خاص ذهنیفلسفیِ خودش پر کنه. ایشون جلسه اول که اومد در جوّ کلاس متوجه یک فراغت از تحصیلی شد که کلاس رو ۲۰ دقیقهای تموم کرد و دیگه هم نیومد.
دیروز به تأسی از گلممد افغان به پسرخاله و پسر داییام دایرکت دادم که ۵ تومن بریزن به فلان شماره کارت. شب استوری گذاشتم :«پیجم هک شده لطفا وجهی واریز نکنید».
پسر خالم ریپلای زد کصخل شماره کارت بنام خودت بود.
رامین رضاییان تیم رو با پنجره بسته بخاطر پول ول کرده رفته، الان هم انتظار داره براش احترام بذاریم.
کصخل اونی که با هر بار رفتنش قلبمون شکست، ولی همچنان دوستش داشتیم فرهاد مجیدی بود.
تو کیر اونم نیستی.