هیچ لیمیتی براش وجود نداره و هرکاری که دوس داره رو انجام میده و صدشو توش میزاره. بحث مرفه بودن و پول رو بزاریم کنار که باعث میشه آرامش روان داشته باشه تا این کارارو بکنه، واقعا اراده، تلاش و کون خیلی تنگی میخواد که داره. باید یاد بگیرم. هزار ساله میخوام کانال یوتوب بزنم.
غیر از همه حرف هایی که زده شد، یه چیزی رو راجع به میا خیلی تحسین میکنم اونم اینه که هر چیزی رو که دوس داری همه تلاششو براش میکنه و انجامش میده. یوتوبر شد، چند سال پیش سعی کرد نویسنده بشه و داشت کتاب مینوشت و حالا هم داره آلبوم میده و کنسرت میزاره..
خانواده امید قانونی، جوان ۱۹ ساله اهل روستای ارجنک شهرستان خوانسار، پنجشنبه ۱۶ مهر مقابل پاسگاه ویست تجمع کردند و خواستار پاسخگویی درباره جانباختن او پس از بازداشت شدند.
مادر امید در این تجمع گفت: «ماموران دوشنبه ۱۳ مهر جلوی خانه بازداشتش کردند و سهشنبه ۱۴ مهر دادگستری خوانسار جنازه پسرم را به من داد. جواب بدهید چه بلایی سر پسرم آمده است.»
یک منبع مطلع به ایراناینترنشنال گفت امید قانونی شامگاه ۱۳ مهر، پس از مشاجره لفظی با یکی از نیروهای بسیج، با تماس تلفنی از خانه بیرون کشیده شد و سه نفر او را با قنداق اسلحه بهشدت مورد ضربوشتم قرار دادند و سپس به نیروی انتظامی تحویل دادند.
به گفته این منبع، امید شب را در پاسگاه ویست گذراند و صبح ۱۴ مهر برای بازجویی به دادگستری خوانسار منتقل شد. او در جریان بازجویی دچار درد شدید شکم شد، اما با وجود درخواست پدرش برای انتقال به بیمارستان، بازجویی ادامه یافت.
این منبع افزود کادر درمان بیمارستان فاطمیه خوانسار علت مرگ امید را «خونریزی داخلی» اعلام کردند و آثار کبودی و جراحت بر بدن و صورت او مشهود بوده است.
بمیرم برات که بخاطر وجود نحس جمهوریاسلامی دوست داشتی مهاجرت کنی. بمیرم برات که فقط ۱۷ سالت بود. بمیرم که به آرزوهات نرسیدی پسر همیشه ۱۷ ساله. 😭
جاویدنام #محمدمهدی_گنجدانش یادت مانا. 💙
این مزار علیرضا رئیسی است؛ در روستای آشین(عشین)، حوالی انارک اصفهان.
علیرضا را اعدام کردند و پیکرش را دور از شهر و خانواده به خاک سپردند؛ حتی پدرش را با چشمبند به محل دفن بردند.
یک جوان را اعدام کردند، بعد حتی نشانی مزارش را از خانواده دریغ کردند.
آخرین تماس علیرضا رئیسی با پدر
آخرین سلام
آخرین «بابا» گفتن
آخرین خداحافظی
علیرضا را اعدام کردند؛ اما صدای آخرین خداحافظیاش برای پدری که دیگر هرگز صدای پسرش را نمیشنود، باقی ماند.
عرفان نبیان، معترض ۲۶ ساله اصفهانی که پس از بازداشت در اعتراضات سراسری دیماه به اعدام محکوم شد، در گفتوگو با ایراناینترنشنال از شکنجه، اعتراف اجباری و اعدام نمایشی در دوران بازداشت خبر داد.
نبیان که نام شناسنامهای او عرفان حاجبیانی دهقانی است، گفت بازجویان در سلول انفرادی به او گفتند: «وصیتنامهات را بنویس.» سپس برگهای در اختیارش گذاشتند و از او پرسیدند پیش از اعدام برای آخرین وعده غذایی چه میخواهد.
او گفت چند دقیقه بعد، چشمبسته به اتاق دیگری منتقل شد و از او خواستند روی چهارپایه بایستد و سپس طنابی دور گردنش انداختند.
نبیان گفت در حالی که طناب نزدیک به ۱۰ دقیقه دور گردنش بود، بازجویان همچنان درباره اعتراضات، رمز تلفن همراهش و اتهامهای مرتبط با پرونده میدان علیخانی از او سوال میکردند.
پرونده میدان علیخانی در پی محاکمه گروهی از معترضان پس از درگیریهای مرگبار اعتراضات ۱۸ دیماه در اصفهان شکل گرفت. نبیان همچنین گفت در دوران بازداشت با معترضانی همبند بوده که بعدها اعدام شدند.
متن کامل گزارش آزاده اکبری را در وبسایت ایراناینترنشنال بخوانید
https://t.co/3qoFbHSene
زندان بود؛ اعدام بود و بازجویانی که مهربان نبودند.
خیابان
از ۹۸ تا ۱۹ دی به خیابان رفته بود. شب ۱۸ام، در میدان علیخانی اصفهان، آوار گلولهها و ساچمههاست. چهار، پنج ساچمه به پایش خورده بود. از ترس دستگیری، به جای بیمارستان به خانه رفته بود. نتوانسته بود ساچمهها را بیرون بیاورد؛ زخم را، با خونریزی زیاد، دوباره بسته بود و برگشته بود تا دختری را پیدا کند که از مادرش جا مانده بود. از دخترک اما، تنها پیکری بیجان بر زمین سرد جا مانده بود. روز بعد هم دوباره به خیابان برگشته بود؛ «در مقابل آن جنایت، نمیشد چشمانت را ببندی.»
«الفطا»
۱۵ اسفند است؛ پیدایش کردهاند. در کلانتری چیزی به او تزریق کردهاند. بعدها فهمیده بود که برای انتقال به «کشتارگاه الفطا» آمادهاش کرده بودند. لباسهایش را کندهاند. سرمای کشنده آب یخ را هجوم شلنگ و باتوم بر بدنش کماثر کرده بود. یک ساعت گذشته؛ دستانش را از بالا بستهاند. خالکوبیهای درفش کاویانی و نمادهای ایران را زیر مشت و لگد گرفتهاند. قرار است آنقدر شکنجهاش کنند تا آنجا که برایشان، «عبری حرف بزند.»
بازجویان مهربان
وصیتنامهاش را گفته بودند بنویسد. چند دقیقه بعد، روی چهارپایهای با چشمان بسته ایستاده بود. ده دقیقه بود که زمختی مرگ را بر گردنش انداخته بودند. اینکه که بود، کجا بود و چه کرده بود را در همین چند دقیقه به یاد آورده بود؛ عزیزانی را که دیگر هرگز قرار نبود ببیند. سؤال پشت سؤال، صدای بازجویانی که زبانی جز شکنجه نداشتند، بین زندگی و مرگ معلق نگهش میداشتند. زمان دوربین و نمایش اعتراف اجباری شده؛ باید میگفت بازجویان مهربان بودند و شکنجهای در کار نبوده. چشمانش اما ناخودآگاه به سمت آنها میچرخید و همهچیز ناگهان قطع میشد. هر بار تاوان داشت. دوباره میزدند و دوباره دوربین روشن میشد. گفته است، هر هذیانی را که آنها میخواستند. دوباره مهربان شدهاند؛ «قرار است اعدامت کنند، حکمت صادر شده.» گمانش به لحظات آخر میرود؛ کاش بگذارند با خانوادهاش برای آخرین بار حرف بزند.
اینجا همان زندان است
۲۹ اسفند است، زندان دستگرد اصفهان. کارکن��ن زندان از پذیرشش سر باز میزنند. میگویند جراحاتش زیاد است؛ انگشتش شکسته، زانوهایش افتضاح است. بالاخره وارد میشود. ساسان آزادور و عرفان اسفندیاری را هنوز خوب به خاطر دارد؛ همبندیانی از پرونده «میدان علیخانی» که دیگر نفس نمیکشند. ابوالفضل سپاهی برایش کمی از خودش تعریف کرده؛ از گلولهای که پیش از دستگیری به لگنش شلیک کردهاند، از شکنجه با مشعل که نزدیک چشمانش نگه داشته بودند. ابوالفضل را هم با امیرحسین صفری، در «آنجا که کسی اعدام نمیشود»، به طناب دار سپردهاند. دوستی عزیز را هنوز به یاد دارد؛ #شروین_باقریان را که ۲۱ روز شکنجهاش کرده بودند تا اعتراف ا��باری کند؛ پسری باهوش، ساده و مهربان، بدون دسترسی به وکیل. پایگاه نظامی و انبار مهمات پشت زندان را با موشک زدهاند. سپاهیان دشمن، زندانیان وحشتزده را بدون برق و آب و پشت درهای بسته رها کرده و رفتهاند. خیلی از درها آسیب دیدهاند؛ بعضی را توانسته بودند باز کنند و بعدتر، مأموران وارد بندها شده بودند و صدای ممتد تیراندازیشان شنیده میشد. زندانیان دیگر، از آن شب برایش از پیکرها و کیسههای سیاهِ مملو از جسد در راهروها میگویند. صدای شکنجه و تونل وحشت، از صف مزدوران برای زندانیان «ناآرامیها» را هنوز خوب به خاطر دارد.
عرفان
عرفان نبیان در مرحله رسیدگی بدوی حکم اعدام گرفت، اما حکم او در مرحله تجدیدنظر شکست و به ۱۱ سال زندان تبدیل شد. عرفان به اتهام «تبلیغ علیه نظام» به یک سال زندان و به اتهام «نگهداری مواد مخدر» به ۱۰ سال زندان محکوم شد. او اتهام مربوط به مواد مخدر را رد کرد.
در نهایت، نبیان ۱۸ فروردین با وثیقه آزاد شد. او گفت بهدلیل ترس از بازداشت دوباره، شکنجه بیشتر، محکومیت طولانیمدت یا صدور حکم اعدام دیگر، مجبور به ترک ایران، کشوری که تا پای جان دوستش دارد، شده است.
چهار سال پیش همین امشب جاویدنام ابوالفضل آدینهزاده بعد از پیاده شدن از ماشین پدرش بند کفشش رو بست و جای مدرسه رفت به جنگ ضحاک. رو سیاهترینهای تاریخ اون روز هفتاد گلوله به قهرمان قصه ما شلیک کردند.
تا انتقام خون تو هیچ چیز عادی نیست.
از جاویدنام #عليرضا_سپاهى
گفتیم؛ جاویدنام #علیرضا_رئیسی رو فراموش نکنیم.💔
در «آخرین دیدار» با خانواده، حاضر به جدا شدن از خانوادهاش نبوده و به زور از پدر و مادر جداش کردند.
از او هم بگو به دنیا.