با باز کردن اکانته، چقدر غمگین شدم با دیدنتون، با خوندن پستاتون؛ مخصوصا چند نفرتون که یه زمانی صمیمیتی بینمون بود و الان هیچ چیزی ازش نمونده؛ امیدوارم شرایطتون بهتر شه.
یه جور تقلای پیوسته برای التیام، از کدوم درد؟ گاهی یادت نمیاد، یه شب که توی اورژانس بستری بودم، دکتر کشیک اومد و از تخت کناریم پرسید خوبی؟ طرف جواب داد خوبا همه اون بیرونن دکتر.
چه روزایی که از خواب پامیشی و همه چیز برات ساده و گذرا بنظر میاد و شبش حتی نای به یادآوردن نداری، و چه شبایی که مطمئن نیستی تا صبحش دووم بیاری و فرداش داری موج رادیو رو عوض میکنی، یه سریالی بود توش یارو میگفت دیگه از بهتر شدن خسته شدم، ولی زندگی همینه انگار، یه ریکاوری مدام،
وقتی پادکستهای مجتبی شکوری رو گوش میکنم، مخصوصا اپیزودهای ۳ ۴ و ۵ حال خوب جنگجوی خسته، توامان یاد این موضوع میافتم که کافکا معتقد بود هرکسی به معنای واقعی از پس زندگی و مسئولیتهاش برنمیاد، هر چند که در ظاهر جور دیگهای بنظر بیاد، و تازه اون معدود کسایی هم که از پسش براومدن
یادمه خیلی کم سن و سال بودم که برای اولینبار ماءالشعیر خوردم، طعمدار نبود و حسابی دلمو زد، از دایی پرسیدم آخه چیزی که این همه تلخهرو کیا میخورن؟ دایی بسادگی جواب داد کسایی که تلخیشو دوست دارن یا تلخیش خیلی اذیتشون نمیکنه.
قدیمترا رسم دنیا این نبود، شبا به عشق این میخوابیدیم که زودتر صبحشه، هر وقت گشنه بودیم غذا میخوردیم، هر جا خسته میشدیم میخوابیدیم، تا دلمون میگرفت گریه میکردیم، هیچی وقت نداشت، زمان یه گوشه نشسته بود و تماشامون میکرد، شایدم منتظر بود، که قد بکشیم و بهمون بگه بسه؛
مفهومی ببخشه، ترانهای بگه، خیالی کنه و لبخندی بزنه، پس توجه میکنه، با همهی وجودش اهمیت میده، اون هم به قیمت نادیده گرفتن تمامی مسلمات زندگی، بیخبر از اینکه واقعیت لحظهای ازش چشم برنداشته.
اخیرا فهمیدم تاوان هیچ گناهی در زندگی به سنگینی تاوان اسراف در توجه نیست، خوب که نگاه کنی میبینی خط و ربط هر رنجی به توجهی زیادی در گذشته برمیگرده، به لحظهای که آدم ناغافل جوری اهمیت داده که انگار هیچ چیز مهمتری وجود نداشته، درحالیکه فارغ از شور و شوقهای گذرای کودکانه
همیشهی خدا چیزهای مهمتری هست، ولی آدمیزاد عاشق اینه که با تمام وجودش اهمیت بده، و هرچقدر در اهمیتبخشی به چیزی اغراق میکنه، به همون اندازه از توجه به مهمی دیگه چشمپوشی میکنه، چارهای هم نداره، پوچی و سبکسری هستی با تمام سنگینی و عمق سردیش مجبورش میکنه معنایی بتراشه
در منتهاالیه شرق زمین، درست در لبهی دنیا، رودخونهای هست که آبی به رنگ سرخ تیره داره، و هرکس که جرعهای از اون آب بخوره، دیگه هیچوقت لزومی نمیبینه، در هیچچیز، و از اون به بعد هر اتفاق بزرگ و کوچکی در زندگیش بسادگی نفسکشیدن براش فهمیدنی و باورکردنی میشه،