برخی طوری حرف میزنند که انگار بیرون از تاریخ ایستادهاند؛ نه گذشتهای دارند، نه دگردیسی، و نه حتی سهمی در آنچه بر این سرزمین گذشته است. گویی هر چه بوده، درست از همانجا آغاز میشود که آنها روایت را شروع میکنند...
«خرافات میتواند مانع از انباشت دانش شود و دیوانسالاری نیز میتواند ما را از بهکارگیری آن دانش در فناوریها و کسبوکارهای نوپا بازدارد.»
یوهان نوربرگ
این مقاله اتلانتیک جالبه. نویسنده تعریف میکنه که چند سال پیش دعوت شده بوده به یک مهمونی گردهمایی فوقخصوصی که متعلق به Jeff Bezos بوده. جایی پر از میلیاردرها، مدیرهای غولهای تکنولوژی، سرمایهگذارها، آدمهای رسانهای و سلبریتیها. ولی چیزی که بیش از همه ذهنش رو درگیر کرده، تجمل یا ثروت عجیب اونجا نبوده، بلکه این حس بوده که این آدمها واقعا فکر میکنن از عواقب کارهاشون مصونن.
یعنی انگار توی دنیایی زندگی میکنن که قانون، شکست، یا حتی واقعیت عادی زندگی مردم دیگه بهشون نمیرسه.
نویسنده میگه وقتی با این آدمها حرف میزدی، حس میکردی دیگه مثل بقیه انسانها به جامعه نگاه نمیکنن. مردم عادی براشون بیشتر شبیه «داده»، «کاربر»، «جمعیت» یا «بازار» هستن تا انسان واقعی با احساسات و زندگی پیچیده.
مقاله بعد میره سراغ دنیای سیلیکونولی و توضیح میده که چطور بخشی از فرهنگ تکنولوژی کمکم به این باور رسیده که:
اگر خیلی باهوش و خیلی پولدار باشی، پس حتما حق داری دنیا رو شکل بدی.
و اینجاست که نویسنده از آدمهایی مثل Elon Musk و Peter Thiel اسم میاره. نه فقط به خاطر ثروتشون، بلکه به خاطر نوع نگاهشون به جامعه، سیاست و انسانها.
مثلا میگه در بخشی از این فرهنگ، «همدلی» تبدیل شده به یک نقطه ضعف. یعنی اگر زیادی نگران آسیب دیدن مردم باشی، از نظر اونها «احساسی» یا «غیرعملی» حساب میشی. در عوض، چیزی که تحسین میشه، قدرت، سرعت، تسلط و شکستن محدودیتهاست؛ حتی اگر وسطش کلی آدم له بشن.
نویسنده میگه مشکل اصلی این نیست که این آدمها پول زیادی دارن. مشکل اینه که اونقدر ثروت و نفوذ دارن که دیگه تقریبا هیچ مکانیسمی برای متوقف کردنشون وجود نداره.
اگر یک مدیر عادی اشتباه بزرگی کنه، ممکنه اخراج بشه، ورشکست بشه یا اعتبارش نابود بشه. ولی برای بعضی از این میلیاردرها، شکست هم تبدیل شده به یک بازی. پروژه شکست میخوره؟ مهم نیست. هزاران نفر آسیب میبینن؟ باز هم مهم نیست. چون هنوز میلیاردها دلار دارن، رسانه دارن، نفوذ سیاسی دارن و میتونن دوباره از اول شروع کنن.
مقاله این وضعیت رو «زندگی بدون پیامد» توصیف میکنه؛ یعنی زندگیای که توش آدم دیگه واقعا هزینهی اشتباهاتش رو نمیده.
یه بخش خیلی مهم مقاله اینه که نویسنده میگه این آدمها کمکم نه فقط از مردم، بلکه حتی از خودِ واقعیت هم فاصله گرفتن. چون وقتی همیشه خصوصیجت داری، جزیره خصوصی داری، حلقهی اطرافیانت فقط آدمهای فوقثروتمندن، و هیچکس هم جرئت نمیکنه بهت “نه” بگه، کمکم فکر میکنی هر چیزی ممکنه و هر مانعی فقط برای آدمهای معمولیه.
به همین خاطر بعضی از میلیاردرهای تکنولوژی الان دربارهی استعمار مریخ، جاودانگی، کنترل ژنتیک، هوش مصنوعیِ فراتر از انسان یا ساختن شهرهای خصوصی حرف میزنن؛ در حالی که همزمان بخش بزرگی از مردم دنیا زیر فشار اجارهخانه، درمان و هزینهی زندگی دارن له میشن.
نویسنده میگه ترسناکترین بخش ماجرا اینه که این آدمها فقط پول ندارن؛ اهرمهای واقعی قدرت رو هم دارن:
شبکههای اجتماعی، رسانه، زیرساخت ارتباطی، دادههای میلیاردها انسان و حتی نفوذ مستقیم روی سیاستمدارها.
و وقتی چنین قدرتی دست آدمهایی بیفته که خودشون رو فراتر از جامعه میبینن، نتیجه میتونه خطرناک باشه.
آخر مقاله حس کلی اینه که نویسنده داره هشدار میده:
ما وارد دورهای شدیم که بعضی میلیاردرها دیگه فقط «ثروتمند» نیستن؛ عملا تبدیل شدن به ساختارهای قدرت مستقل. آدمهایی که میتونن روی سیاست، فرهنگ، اقتصاد و حتی درک ما از واقعیت اثر بذارن، بدون اینکه تقریبا هیچ پاسخگویی واقعیای وجود داشته باشه
https://t.co/rIdmoA6AK4
«افتادن به دست خدای زنده، چیزی هولناک است»
در جایی نوشته؛ که باید گریخت از انسانهایی که یکبند حرف میزنند، تا مجبور نباشند بیندیشند.
آلخو کارپانتیه، نویسندهی جهانی آمریکای لاتین،
چنان دقیق امروز ما را در نوشتههایش ترسیم و پیشبینی کرده بود، که به گفتهی ایزابل آلنده، گویی که هنوز در میان ماست.
در رمان “رد گم” نوشته بود:
«ما گرفتار دوره زنبورانسان دوره ناانسانها شدهایم. دورهای که روح را نه به شیطان، بلکه به اربابان و حسابداران میفروشند»
و از همینروست که کارپانتیه گفته بود:
«هر کس از دهانی سخن میگفت که هر چند بر چهره او قرار داشت، اما گویی از آن او نبود»
که چه درست گفتهاند، که دروغ گفتن تنها نگفتن حقیقت نیست.
افزودن چیزی اضافه به حقیقت هم هست! /۱
در وضعیت اضطراب بیپایانِ «شاید»، در وضعیتی که زندگیِ ما پیشاپیش به خاطرِ احتمالِ وقوعِ جنگ، به حالتِ تعلیق درآمده، دیکتاتور مانندِ کارگردانیست که صحنه را برای فاجعه آماده میکند تا به مردم بفهماند که «امنیت» فقط در دستان اوست، حتی اگر خودش منبعِ اصلی ناامنی باشد.
مشکل سلطنتطلبان با جمهوری اسلامی فقط بر سر شخصیه که باید در رأس باشه.
مشکل ما ساختار کلی حکومت و مناسبات قدرت بین حکومت و شهروندانه که باید تغییر کنه.
#از_دموکراسی_بگو
به گنجینه اطلاعات کسشری که به برکت جمهوری اسلامی یاد گرفتیم (اهم از انواع موشک ها و نحوه کارکردشون و آشنایی کامل با اقتصاد کلان و آشنایی با سیاستمداران بی اهمیت) شناخت بعل و تفاوتش مولوخ هم اضافه شد.
شگفتیِ نخستین از این که افراد باهوش تمایل دارند سوسیالیست باشند، زمانی فروکش میکند که فرد دریابد انسانهای هوشمند، طبیعتاً در معرض بیشارزشدهی به «هوش» هستند؛ آنان چنین میپندارند که تمامی مزایا و فرصتهای تمدن بشری، نه حاصلِ پیروی از قواعد سنتی، بلکه مرهونِ طراحی عامدانه است.
«اگر یک بنگاه خصوصی با شکست مواجه شود، تعطیل میگردد؛ مگر آنکه بتواند با دریافت یارانهی دولتی به حیات خود ادامه دهد. اما اگر یک نهاد دولتی شکست بخورد، گسترش مییابد.»
— میلتون فریدمن
افسانه سیزیف (Sisyphus) در اساطیر یونان، نماد انجام کاری بیهوده، تکراری و بدون پایان است؛ دقیقاً شبیه به حسی که بسیاری از ما این روزها با هر بار چک کردن قیمت دلار، اخبار، یا تلاش برای ساختن یک زندگی معمولی تجربه میکنیم.
آلبر کامو در کتاب اسطوره سیزیف به این مفهوم عمق داد و آن را نماد پوچی و در عین حال طغیان دانست.
صبح که بیدار میشویم، پیش از آنکه پا روی زمین بگذاریم، سنگ را بر دوش میگیریم. نه، ما در یونان باستان نیستیم؛ ما در اینجا و اکنون زندگی میکنیم. و این روزها، عجیبترین اقتباس مدرن از افسانه سیزیف در خیابانهای این کشور در حال اجراست.
سیزیف محکوم بود تختهسنگی بزرگ را تا قلهی کوه بالا ببرد. اما درست لحظهای که به قله میرسید و فکر میکرد تمام شده، سنگ از دستش رها میشد و به پایین میغلتید. و او باید دوباره پایین میرفت و همهچیز را از صفر شروع میکرد. تا ابد.
آشنا نیست؟
زندگی ما شده است کلکسیونی از تلاشهای نیمهکارهای که تقصیر ما نیست.
ما میدویم تا ارزش پولمان را حفظ کنیم، سنگ را با عرقریزان تا نزدیکی قله میبریم، اما یکشبه تورم سنگ را به دره پرت میکند.
ما میجنگیم تا یک روال عادی بسازیم، تا لبخند بزنیم، تا امیدوار بمانیم، اما هر بار خبری، قانونی، یا اتفاقی سنگینتر از قبل، ما را به نقطه صفر برمیگرداند.
تراژدی ما، تراژدی نزدیک شدن و نرسیدن است.
ما نسلی هستیم که در حالت تعلیق پیر شدیم. ما متخصصانِ شروع کردنهای دوباره هستیم.
چند بار پسانداز کردید و نشد؟
چند بار برنامهریزی کردید و بهم ریخت؟
چند بار مهاجرت کردید (در ذهن یا واقعیت) و دوباره پشتِ مرزِ مشکلات ماندید؟
آلبر کامو، فیلسوفی که سیزیف را تحلیل کرد، جملهی عجیبی دارد: باید سیزیف را خوشبخت تصور کرد.
او معتقد بود همین که سیزیف تسلیم نمیشود، همین که دوباره پایین میرود و سنگ را برمیدارد، یعنی هنوز زنده است، یعنی هنوز طغیانگر است. یعنی آگاهی او بر سرنوشتش، پیروزی اوست.
اما بیایید صادق باشیم؛ ما خستهایم. شانههای ما از جایِ زخمِ این سنگها درد میکند. ما خوشبخت نیستیم آقای کامو، ما فقط جانسختیم. ما ادامه میدهیم نه چون عاشق این تکراریم، بلکه چون گزینهی دیگری جز زندگی کردن روی میز نیست.
ما هر روز صبح، دوباره سنگِ امید، سنگِ کار، سنگِ عشق و سنگِ بقا را بر دوش میگیریم. شاید روزی، قانونِ جاذبهی این جبر جغرافیایی از کار بیفتد و آن سنگ لعنتی، بالاخره آن بالا بماند.
تا آن روز، ما قهرمانان خاموشِ تکراریترین تراژدی تاریخیم. ما سیزیفهای خستهای هستیم که هنوز، برخلاف تمام قوانین فیزیک و منطق، ادامه میدهیم.
مسائل ایران ربطی به گروه های تروریستی چون کومله و دموکرات و پژاک ندارد! هنوز رد خون فرزندان ایران از دستان این تروریستها پاک نشده است که حالا ژست همراهی با مردم میگیرند!
چطوری با این درک اقتصادی سطحی بالا رفتی؟
وقتی روغن و شیر گران میشود 1000 خوراکی دیگر که در تولیدشان از شیر و روغن استفاده شده هم گران میشود اینها که گران شد کارگر و راننده تاکسی هم باید گران کنند تا بتوانند اینها را بخرند.
قیمتها، دانشجو نیستند که بشود آنها را گازانبری لوله کرد.
جنگهای قدیمی چون بر مبنای توان بدنی انسانها بودند، جنگ اراده ها محسوب میشدند.
جنگهای مدرن جنگهای مبتنی بر فناوری هستند و در آنها نه اراده و ایمان و انگیزه بلکه تفاوت سطح فناوری، نتیجه را مشخص می کند.
از یه خاخام پرسیدن از پدرت چی یاد گرفتی؟ گفت پدر من یه روانشناس بود و یه داستانی رو تعریف میکرد. میگفت یه زنی رفت پیش یه روانشناس و گفت دوستانم حرف من رو باور نمیکنن. روانشناس گفت مگه تو چی میگی؟ زن گفت من بهشون میگم که من مردهم ولی اونا باور نمیکنن. روانشناس یه کم فکر کرد