زندگی گاهی فرصتی به آدمیزاد پیشکش میکند اما وقتی زیادی سست یا مرددی و بهش چنگ نمیاندازی، زندگی هر چه داده پس میگیرد؛ لحظهای هست که باید دستبهکار شد و خوشبختی محتمل را چسبیده این لحظه چند روز و گاه چند هفته یا حتی چند ماه طول میکشد اما فقط و فقط یکبار دست میدهد و
«ما اعتراف میکنیم که آنها از ما
بازیگران بهتری هستند؛
با چشمبندی و شعبده
با اشک و آه و سوز
با مژده و فریب
با تفنگهای واقعی بسیار!
سنگ آسیای آنان
از خون شما میگردد»
- بهرام بیضایی (خاطرات هنرپیشهی نقش دوم)
«میبینم در صحرای سوزانی هستیم. معلوم نیست شب است یا روز است. خون از روی زمین بجای دود بلند میشود. مردم لخت و گرسنهاند ـــــ چشمها در کاسهی سر دو میزند.»
-از نامهٔ نیما به جلال آلاحمد
-شبی از شبهای خردادماه ۱۳۳۲
در سنت مزدیسنا آمده است که زرتشت دو شاخه از این درخت را از بهشت آورد. و با دست خویش یکی را در قریهی کاشمر و دیگری را در فریومد کاشت. این دو نهال بهشتی به تدریج برومند شدند و تناوری شان در دو جهان شهرت پیدا کرد. درخت شگفت انگیز کاشمر که سرشتی مینوی دارد تا آن جا تناور شد که بنا/
«خاطره ازلی» سرو کاشمر در داستان «دختر نارنج و ترنج» هم رسوخ کرده اگرچه این قصه برگرفته از مضمون داستان «سیاووش» است که خون بیگناه بر زمین میریزد و به گیاه تبدیل میشود.
دختری که در میوه ترنج خانه کرده، بیگناه میمیرد و خونش درخت میشود و درختش تخت، اما آوازش همواره میماند.