با اینترنت عاریهای وصل شدم که بگویم دارند ما را به بهانه «شرایط جنگی» و با اع��ام و زندان و بیکاری و سرکوب و احضار، در خاموشی کامل میکشند.
ما هیچ صدایی نداریم و داریم زنده به گور میشویم.
خاک بر دهانتان اگر جز این بگویید و بنویسید.
A little girl on a swing at a Persian Gulf beach, following attacks by the U.S. and Israel, as military installations burn in the background.
Long live Iran
موشک اسرا��یلی اینطور در خیابانهای ایران دنبال مردم عادی نمیگردد و اصرار ندارد که به چشم و سر و قلبشان شلیک کند.
اما جمهوری اسلامی اینطور در خیابانها دنبال ملت میدود تا بیمحابا به قصد کشت به آنها شلیک کند.
جنگ بد است،
اما ماندن این نظام فاجعه است.
This is Mohammad Bagher Ghalibaf. Most likely the terrorist that is on the other end of the “negotiations”.
During the 1999 infamous Tehran University protests, Ghalibaf orchestrated the removal of the students.
His method: Tying their hands and feet and throwing them off buildings.
🆘🆘🆘🚨
این روزها، همزمان با جنگ، اینترنت رو قطع کردن تا همهچیز پشت یه دیوار سکوت دفن بشه.
نه خبری بیرون میاد، نه نظارتی باقی مونده.
زندانیها تو خطر جدی هستن،
و ماشین اعدام داره بیوقفه جون جوونها رو میگیره.
ادامه سکوت فقط راه رو برای تکرار همین فجایع بازتر میکنه.
#DigitalBlackOutIran
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گردد
بهار داره از راه می رسه و جای شما تا ابد خالیه! ولی در قلب ما زنده اید...قربون بغض صدات 🥹
آخرین صدای جاویدنام #امید_نوروزی از #رشت کشتهشده با گلولهٔ جنگی از روبهرو در ۳۵ سالگی.
۲۸ اسفند
#IranMassacre#DigitalBlackOutIran
حکومتی آدمکش صالح محمدی کشتی گیر ۱۹ ساله و دو جوان دیگر را کشت. آنها که در غرب نیم قرن امید به تغییر رفتار حکومت بستند ببینند که چگونه زیر موشک و بمب فرصت یافتند ۳ جوان را به دار آویزند. نمیفهمند که ذات حکومت با خشونت و نفرت تنیده شده است. قلبم برای این جوانان بیگناه درد میکند.
آنکه بزرگ تان بود، عالم وآدم را بنده نبود، پودر شد،هنوز جرات نکرده اید دفنش کنید، بفرمایید بگویید در چه یخچالی نگهداری اش میکنید؟زورتان به خانواده های جانباختگان رسیده؟ زورتان به فرزندان اسیر ما در زندان هایتان رسیده؟ بزرگ و کوچک تان پاسخ سختی خواهیدگرفت. خواهیم دید.
#سپهر_شکری
نوروز باستانی نزدیک است؛ نوروزی که در حافظهٔ تاریخی ما ��نها آغاز سالی نو نیست، بلکه موسم یادآوری، وفاداری، و تجدید عهد با جانهای بزرگی است که نام و راهشان از حافظهٔ این سرزمین زدوده نخواهد شد.
امسال از همهٔ هموطنان، در هر کجای جهان که هستند، دعوت میشود که بر سفرهٔ هفتسین خود، تصویر یکی از جاویدنامان کشتار دیماه را بنشانند. بیگمان یاد همهٔ آن هزاران عزیز در دلهای ما زنده است؛ اما برای آنکه راوی نام، زندگی، و ایثار این فرزندان شریف ایران باشیم، میتوانیم هر یک از میان آن فهرست بلند، نام یک نفر را برگزینیم؛ بهویژه از آنان که کمتر از ایشان گفته شده، کمتر داستان زندگیشان روایت شده، و نامشان در میان ازدحام اندوه و اخبار، کمتر به گوشها رسیده است.
میتوان از سفرهٔ هفتسین خویش ویدئویی کوتاه تهیه کرد و در آن، چند جمله دربارهٔ زندگی آن جاویدنام، یا سخنانی کوتاه در همدلی با خانوادهٔ داغدار او بر زبان ��ورد؛ تا هر خانه، جایگاه یاد شود، هر سفره، گواه وفاداری، و هر صدا، پلی میان حافظهٔ جمعی ما و رنج خاموش خانوادههایی باشد که عزیزان خود را در راه میهن و آزادی از دست دادهاند. این ��رکت، تنها یک یادکرد نمادین نیست؛ ادای احترام به کرامت انسانهایی است که نامشان در سپهر تاریخ ایران جاودانه شده است.
ما با این ایمان استوار و جاودانه به پیشواز سال نو میرویم که:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما
سال گذشته، در آستانهٔ سال نو، به یاد ایران تفألی زدم و چنین آمد:
گر دست دهد خاکِ کفِ پایِ نگارم
بر لوحِ بصر خطِّ غباری بنگارم
بر بویِ کنارِ تو شدم غرق و امید است
از موجِ سرشکم که رساند به کنارم
امید آنکه از پسِ دریای اشکهایمان، در آغوش فردای سرزمین اهورایی ایران، به آرامش و قرار برسیم.
خجسته باد نوروز باستانی.
#پاينده_ایران
#نور_بر_تاریکی_پیروز_است
#نوروز #نوروز_خجسته_باد #هفت_سین
من #امیر_جوادیفر هستم. من کشته شدم. متولد ۲۳ شهریور ۱۳۶۳ در شهر رشت و دانشجوی رشته مدیریت صنعتی دانشگاه آزاد قزوین بودم. در جریان تظاهرات جنبش سبز در ۱۸ تیر ۱۳۸۸ دستگیر و در بازداشتگاه کهریزک تحت شکنجه شدید قرار گرفتم .من روزهای خیلی سختی رو در بازداشتگاه کهریزک سپری کردم وقتی وارد جهنم کهریزک شدم گردنم، بینیم، فکم و دنده هام همه خرد شده بودن و بینایی یکی از چشمام رو بر اثر ضرب و شتم مامورین از دست داده بودم. همش به فکر این بودم که چرا یکی از چشمام نمیبینه؟ چند روز گذشت و چشمام بخاطر شرایط غیر بهداشتی و فرستادن دود گازوئیل به داخل قرنطینه به شدت عفونت کرده ��ود، یک بار در کنار دست شویی
می خواستم آب بخورم که دوستمو دیدم بهش گفتم نمیدونم چرا چشم سمت چپم نمیبینه !! گفتن واقعیت براش سخت بود و نتوانست بهم بگه قرنیه چشمت بیرون آمده و بینایی یکی از چشماتو از دست دادی، در اون لحظه تنها کاری که از دستش بر اومد دل داری بهم بود. همیشه با صدای بلند ناله میکردم و از مادرم میخواستم بیناییه چشمم بهم برگرده، آخه مادرم پنج سال پیش از دستگیری من بر اثر بیماری سرطان فوت کرده بود و داغ مادرم هنوز بر دلم مونده بود و همیشه از او کمک میخواستم. روز آخر بود داشتیم از جهنم کهریزک به زندان اوین منتقل میشدیم حالم از چند روز پیش خیلی وخیم تر شده بود، در اون آفتاب سوزان تیر ماه در کنج سایه با تنی بیجان در حیاط نشسته بودم در همون لحظه سرهنگ کمجانی رئیس بازداشتگاه کهریزک به جرم اینکه در سایه نشسته بودم و در زیر آفتاب سوزان نبودم شروع کرد با پوتین بر سر و صورت و دنده های شکسته ام چند ضربه ای زد �� از شدت درد پوتین مجبور شدم از سایه بیرون بیام با پاهای برهنه که روی آسفالت داغ کشیده میشد به کنار دوستام برم. قبل از اینکه سوار اتوبوس بشیم دستبندهای پلاستیکی به دستمون زدن انقدر محکم بستن که دست همگی خون مرده شده بود و دست بعضی ها را پاره کرده بود راننده اتوبوس و مامورین نیروی انتظامی از بوی گند ما همگی ماسک زدن. هوای داخل اتوبوس خیلی گرم بود و هر چی التماس کردیم پنجره ها را باز کنن این کار رو نکردن نامردها جلوی ما آب خنک میخوردن ولی یک قطره آب هم به ما نمی دادن. چند تا سرباز در اتوبوس ما بود که باتوم در دست داشتن و هر کسی ناله میکرد با باتوم پذیرایی میکردن.
من در ر��ه کهریزک به اوین در اتوبوس حالم خیلی بد شده بود و خیلی هم تشنه بودم و لب هام از تشنگی خشک شده بود دوستانم به مامورین خیلی التماس کردند که تو رو خدا به این آب بدین ولی دریغ از یک قطره آب، من با لبهای تشنه مرتب خون بالا می آوردم، تنفس کم کم برام سخت و سخت تر میشد یکی از دوستام بهم تنفس مصنوعی داد ولی هیچ کاری از دستش بر نیومد، من در اوج مظلومیت و درد و تشنگی از این دنیا رفتم و به سوی مادرم شتافتم💔
#مهسا_امينی
#علیه_فراموشی
In 2009, Ahmad Reza Radan managed the Kahrizak detention center. One of the detainees was #AmirJavadifar. Amir was a poet and a student. Radan would whip him and the other youth in the detention center yard with a hose. They whipped Amir so much that he could no longer see. At night in prison, he would talk to his mother, who had passed away, and say, "Mom, I can't see." In the hot weather, they threw him in a bus with his hands tied to transfer him to Evin. In the bus, he told the other prisoners that he was thirsty and he died right there in their arms. #IranMassacre
#امیر_جوادیفر