کوچیکه خانواده و فامیل بودن
این شکلی که
همه توقع دارند هر چند وقت یه بار تو جویای حالشون باشی
ولی هیچ کس حالت رو نمیپرسه
چون ته ذهنش جا افتاده که چرا تو کوچیک آری و حالش رو نپرسید ی پ اون چرا بایس بپرسه
تو یه مرحله از زندگی هستم که
فرق خبر خوب بد رو از هم تشخیص
نمیدم،
کلا زندگی جوری بر من گذشته که
همه خبرا رو با جمله ی :
خب حالا چه گلی بگیرم سرم
تو مغزم کشش میدم.
بیخیال
توکل بر خود خدا