طی سفرم به کرمانشاه و صحبت با دوستانِ جدیدم در این شهر زیبا
متوجه شدم درویش هایی هستن که کارشون اینه "ریاضت کشیدن" رو آموزش میدن و بابتش "شــهریه" دریافت میکنن 😐😂
پنجرهی اتاق رو به اتوبان باز میشه
به نظر من
عیبی که نداره هیچ، خیلی خوبم هست
دل آدم نمیگیره
اما نصفه شبا
همش یادم میوفته که چقدر از موتورسیکلتهای پر سر و صدا و راننده هاشون متنفرم !
امروز اسنپ بایک گرفتم که با موتور زودتر برسم
تو مسیر آقای راننده همش حرف میزد و منم هیچی نمیشنیدم از شدت بادی که توی گوشم پیچیده بود و همش میگفتم بله بله
یهو رسیدیم به چراغ قرمز و تونستم حرفاشو بشنوم که گفت: آره داداش، این داستانا مال آدم پولداراس نه امثال من و توی بدبخت بیچاره!