واقعا قلبم توان دیدن رنج خانوادههای جاویدنامها رو نداره.
آدم نمیدونه غصهی خودشون که رفتن رو بخوره یا غصهی خانوادههاشونو یا غصهی خودمون که اونا رفتن و ما موندیم و داریم زجر میکشیم از این غم بیانتها.
پارسال اینروزها - روزهای خیلی خیلی خیلی - بسیار خیلی زیاد - سختی برای من بود. خیلی سخت. طوریکه فک میکردم هرگز قرار نیست که تموم بشن. اما خب - گرچه هنوزم ادامه داره اون مساله - ولی سختیش تا حد بسیار قابل توجهی گذشته.
و آفرین به من که تونستم از پسش بربیام.