نه داشتن بمب اتم و نه مقاومت دایمی هیچکدام نمی تواند بازدارندگی ایجاد کند ، تنها رضایت و عاملیت مردم و کاهش شکاف های سیاسی و اجتماعی این توان دارد که به هیچ عنوان در جت کسب این رضایت بر داشته نمی شود ، برعکس اش هر چه دل تان بخواهد
توهم _ کسری عقلانیت نقاد و رویا زدگی _یک بیمار جمعی است که به اشکال و بهانه های مختلف کم و بیش گریبان همه مان را یکجا گرفته و بدون نقد جدی دردناک و زخم خوردن از آنها نمی توانیم به خواسته هایی چون توسعه ، دمکراسی و آزادی برسیم و وضع فعلی هر روز بدتر می شود
روایت خدمه ناوچه دنا که آمریکا آنها را کشت: عملیات «مفرح» ترامپ برای غرق کردن نظامیان غیرمسلح
https://t.co/ltgYnRJIMH
زهرا باقری شاد ـ همه کشتهشدگان ناوچه دنا جوان بودند. آنها هم مانند همه غیرنظامیان کشتهشده در حملات آمریکا و اسرائیل، با دست خالی هدف قرار گرفتند.#ناوچه_دنا
حجاب در ایران و افغانستان نه نماد هویت یا فرهنگ بلکه پرچم اسلام سیاسی است. به قول کمال داوود، نویسندۀ الجزایری:
«حجاب میکُشد... مرگ مهسا امینیِ ایرانی بار دیگر این واقعیت را به ما یادآوری میکند... این تکه پارچه زندان است و محکومیت به مرگِ مادامالعمر، نوعی دفن عمودی».
#هرات
درست وقتی داشتم خودم رو برای هزینههای جراحی این فرشته پا شکسته آماده میکردم، #لوسی دچار مشکلات شدید معده شد و مجبور شدم درمانش جلو بذارم.
گاهی حس میکنم هنوز از یک بحران بیرون نیومدم، بحران بعدی از راه میرسه
اگر میتونید کنارمون باشید، نذارید دردش بیشتر از این طول بکشه. 🤍
هر چه می گذرد نوشتن از جان باختگان دیماه ناممکن تر می شود، تنها بغض و اشک قادر است به یادمان بیاورد که پنج ماه از آن روزها تلخ گذشت و تازه با قربانیان جنگ عمیق تر شده است ،کی فرصت سوگواری از دست رفته مان فرا می رسد،حتما تا ابد این سوگواری با مردم این سرزمین بماند بی هیچ تسلایی
سخت است برای ما که تصویر شاعر زندانیِ زنجیر شده را، پیش از مرگش بر تخت دیدهایم،
فقط دربارهی رنگ صورتی ملحفههای عکس دوم حرف بزنیم.
حکومت شبزدگان، فقط دوم خرداد نبود،
دههی ۶۰ هم داشت.
اگر نیک بنگری تفاوت چندانی میان کیسههای سیاهِ دیماه با آنچه او از دههی ۶۰ کشید، نمیبینی!
#مرجان_ساتراپی
تا زمانی که جمله چه می شود را تبدیل نکنیم چه باید بکنیم هیچ اتفاقی برای نجات کشور اتفاق نمی افتد ، راز عاملیت مردم در این جابجایی است چرا که چشم دوختن به این و آن تنها به خود تکیه می کنیم
«شما را به تماشای مراسم اعدام خودم دعوت میکنم»
گفته بودند اگر خودش هم “توبه نامه” بنویسد شاید استالین درخواستش برای عفو دوستان ِشاعرش را بپذیرد.
نمیخواست اما نوشت!
آنها اعدام شدند.
خودش ممنوعالقلم و تبعید.
استالین گفته بود؛ بوریس پاسترناک زنده بماند اما تا حد مرگ تحقیرش کنید!
میدانست استالین شیفتهی اشعارش است. برای همین حاضر شد بخاطر جانِ ماندلشتام، پونین و دو شاعر گرجی، غرور خود را بشکند و با ندامتنامه راهی کرملین شود.
شکست و رفت و نشد!
شاعری که در جوانی با همان چند قطعهای که در نشریات منتشر کرده بود و در نگاه منتقدان با پوشکین و لرمانتف مقایسه شده بود، حالا در میانسالی و در نهایت تنگدستی و عسرت روزگار میگذراند؛ چون باید در چشم خلق، حقیر میشد.
۳۵ ساله است که در نامهای به مارینا تسوتایوای شاعر مینویسد که به او و همسرش فرسنگها دور از شهر، اتاقی دادهاند مانند اصطبلِ اسبها.
«مشکل اصلی این است که به خاطر بخاری امکان تقسیمبندی اتاق نیست»
بیپول است و توان گرم کردن اتاق را ندارد.
که باید بلرزند؛ نه از سرما!
که از استبداد؛
که باید بگریند؛ نه از سیاهی!
که از ناامیدی؛
زیرا که میداند حیات استبداد به مرگ ِانسانیت بسته است و لگدمال کردن شرافت آدمی.
برای همین پاسترناک میگفت:
«استبداد چیز زیادی از شما نمیخواهد. فقط میخواهد از چیزهایی که بدانها عشق میورزید، متنفر باشید و چیزهای نفرتانگیز را دوست بدارید»
بیدلیل نبود که سالها بعد در جایی از شاهکارش “دکتر ژیواگو” نوشت:
«تنهایم.
در همه جا، ریاکاران فرمانروایند» /۱
حامد میرزایی، هموطن ساکن تهران، در جریان حملات موشکی آمریکا و اسرائیل، ۱۲ تن از اعضای خانوادهاش را از دست داد.
همدلی مردم با او کمترین کار انسانی است که جامعه ایرانیان میتواند انجام دهد.
خانواده او قربانی جنگی شد که آتش آن با نفرتپراکنی، تنشزایی، ایجاد گروههای نیابتی، مخفیکاری برای پروژه هستهای به قصد غنیسازی بیش از حد نیاز (و به قصد ساخت بمب)، افروخته شد و در این میان بسیاری از هموطنان آسیب دیدند، کارشان را از دست دادند یا حتی جانشان را از دست دادند.
#جنگ #نه_به_جمهوری_اسلامی
«ماموریت ما تنها دادخواهی برای عزیزانمان نیست بلکه تضمین امنیت جان انسانها در آینده را نیز شامل میشود.»
ضمیمهی ۱۳ از کنوانسیون شیکاگو بعد از شش سال تلاش اصلاح میشود.
#دادخواهی
در اتفاقی ناگهانی دینام کولر #بهشت_شیرین یهویی سوخت و تو این گرما باید سریعتر عوض بشه(حدود ۱۲ میلیون که فاکتورش به دستم نرسیده) هزینه به خاک و غذای بچهها نرسید 😔 .
نمیدونم چطور از پس همهچی باهم بربیام.
عزیزی هستش برای ما خاک Cat Mat یا غذای خشک فیدار یا رفلکس تهیه کنه 😔😔
حمایت از کسبوکارهای کوچک یعنی حمایت از رویاهایی که با تلاش ساخته شدهاند.واقعا فکر میکردم بعد از ۱۵ سال کسب و کارم رو بالاخره از دست دادم!ولی شما با حمایتتون نشون دادید که دست از تلاش برندارم و واقعا ازتون ممنونم🫂♥️.
«من معلولم و نمیتونم کار فیزیکی سنگین انجام بدم. تنها راهی که میتونستم سرمایهای واسه خانواده ولوازم بهداشتی شخصی خودم کنار بذارم خرید و فروش ارزهای دیجیتال بود. هم سرگرمیم بود و هم شغلم. به هیچ کدوم دسترسی ندارم و احساس میکنم بار اضافه برای خانوادم شدم.»
–ناشناس، ۲۵ اردیبهشت
In the name of my daughter, Reera
My daughter, Reera, would have turned sixteen today.
Reera and her mother, my beloved wife, Parisa, were among the passengers of Flight #PS752, shot down by missiles fired by the Islamic Revolutionary Guard Corps in the skies above Tehran on January 8, 2020.
Every birthday that arrives without Reera is no longer a day on the calendar. It is another season passing through an unfinished life.
I think of everything that was stolen from us. From me. From Parisa. From our daughter, Reera.
My child was murdered by a criminal regime.
Anyone who has lost a child knows that grief is not only the pain of absence. It is the slow accumulation of futures that never came to pass.
We spend the years imagining the lives denied to them.
How would they laugh now? How would they speak? Would they gather their hair behind their shoulders or let it move freely in the wind? Would they still belong to spring, or would autumn one day become their season?
If they had lived.
For me, these questions are both alive and impossible to answer. But more than anything, what darkens my days are the conversations I have lost with Reera.
With every sunset, with every reluctant awakening into another morning, with every book, every film, every sorrow and beauty unfolding in the world, I find myself thinking: another conversation has been taken from me.
Another moment when I might have asked her what she thought. What she felt. How she saw the world.
So sometimes I imagine her answers. I imagine her voice returning briefly through memory.
No one truly understands this endless suspension except those who have lost someone they loved to injustice.
Reera was a gifted runner. She played on a soccer team in Richmond Hill. Had she been allowed to live, she might have become a remarkable athlete.
Every father carries dreams for his child’s sixteenth birthday. Some small. Some immense.
Mine now exist only in fragments, buried beneath memory and longing.
Two years ago, I began to think that perhaps I could run in her memory on her birthday. She is no longer beside me, yet when I run carrying her image, I feel I am telling the world something simple and undeniable:
For me, a world without Reera is not a beautiful world.
A world without the children stolen by cruelty, by missile, by bullet, by bomb, can never be beautiful.
Tomorrow morning, I will run the Ottawa Marathon in memory of my daughter, Reera. These past two years of training, the pain, the solitude, the discipline, have all been for her, the most beautiful girl in the world to me, who was, who is, and who always will be.
As long as I live, I will not forgive those who took her from me.
And as long as I live, I will not forget the murder of my wife, Parisa, and my daughter, Reera.
#PS752justice
به نام دخترم ریرا
دخترم ریرا امروز شانزده ساله میشد. ریرا و مادرش - همسر عزیزم پریسا- از مسافران پرواز پیاس۷۵۲ بودند که در روز هجدهم دیماه ۱۳۹۸ بر فراز فرودگاه تهران با موشکهای سپاه پاسداران کشته شدند.
در تمام تولدهایی که بدون ریرا میآید و میگذرد به لحظاتی فکر میکنم که از ما، از من، او و پریسا، دریغ شد. فرزند من به دست حکومتی جنایتکار به قتل رسیده است اما هر آنکس که فرزند از دست داده است میداند که سالیان آتی به مرور ناتمام تصاویری میگذرد که هیچگاه رنگ واقعیت به خود نمیگیرد. بسیاری میخواهند بدانند اگر فرزندشان زنده بود اکنون چگونه میخندید، اگر زنده بود چگونه حرف میزد، اگر زنده بود موهایش را میبست یا میگذاشت معوج و سرگردان بر شانههایش بریزد، اگر زنده بود پاییز را بیشتر دوست میداشت یا همچنان بهار را، اگر زنده بود…
برای من همهی اینها بوده است و نبوده است اما آنچه بیش از هر چیز خاطرم را تاریک میکند گفتوگوهاییست که با ریرا از دست دادهام. با تماشای هر غروب، با بیدار شدن ناگزیر هرروزه، با به یاد آوردن برخی کتابها و برخی فیلمها، با تکتک وقایع تلخ و شیرینی که هر روز در دنیا رخ میدهد با خودم میگویم گفتوگوی دیگری با او از من ربوده شده است. پس گاهی حدس میزنم که اگر او بود در اینباره چه میگفت اگر او بود چگونه فکر میکرد دربارهی مسایل مختلف چه احساسی داشت و اگر او بود… هیچکس این تعلیقِ بیپایان را درک نمیکند مگر عزیزی را به ظلم از دست داده باشد.
ریرا دوندهی خوبی بود و در یکی از تیمهای فوتبال در شهر ریچموندهیل بازی میکرد. اگر او را زنده میگذاشتند ورزشکار خوبی هم میشد. هر پدری برای تولد شانزده سالگی فرزندش برنامههای کوچک و بزرگی دارد. من نمیتوانم از تعلیق بیپایانِ زندگیام دریارهی ریرا چیز بیشتری بگویم. عناصر این تعلیق در ذهن من مدفون شدهاند اما از دو سال پیش گمان کردم میتوانم به یاد او در روز تولد شانزده سالگیاش در یک ماراتن شرکت کنم. او که نیست اما با دویدن با تصویر او میتوانم به هرکس که این چهره را میبیند بگویم دنیا بدون ریرا دنیای زیبایی نیست. دنیا بدون بچههایی که به ظلم کشته شدند، با موشک، با گلوله، با بمب، فرقی نمیکند، دنیای زیبایی نیست.
فردا صبح در ماراتن اتاوا به یاد دخترم ریرا میدوم و مرارتِ این دو سال تمرین بیوقفه را، رنجش را، انضباطش را، تنهاییاش را، تقدیم میکنم به او که برای من زیباترین دختر جهان بود، هست و خواهد بود. تا زندهام عاملین قتل او را نخواهم بخشید و تا زندهام قتل همسرم پریسا و دخترم ریرا را فراموش نخواهم کرد.
#دادخواهی