آنجا یک قهوهخانه بود
ننشستیم به نوشیدن دو ��ستکان چای، چرا؟
دنیا خراب می شد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟
عجله، همیشه عجله.
گدام گوری میخواستیم برویم؟
من به بهانه رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشتهام.
دنبال کسی برید که پایه کوه رفتنتون باشه،حاضر باشه باهاتون فلافل بخوره،پیاده کلی مسیر رو قدم بزنه وآخرسر خسته و کوفته منتظر اتوبوس بشینه. وگرنه دوردور با ماشینای گرون و غذا خوردن تو رستورانهای لوکس و کافه های لاکچری رو که همه پایهان خلاصه اینکه کسی رو بخواید که خودتونو بخواد😉
یه تئوری خیلی قشنگی توی کتاب «کتابخانه نیمه شب»بود که میگه:
«خدا جوریه که ما نمیتونیم ببینیمش یا درکش کنیم، برای همین به شکل کسی در میاد که توی زندگیمون به عنوان آدم خوبی میشناختیمش.»
شمس گفت:تقدیر به آن معنا نیست که مسیر زندگیمان از پیش تعیین شده.به همین سبب اینکه انسان گردن خم کند و بگویدچه کنم! تقدیرم این بوده، نشانهٔ جهالت است.
تقدیر همهراه نیست، فقط تا سر دو راهی هاست.
گذرگاه مشخص است اما انتخاب در دست مسافر است.
پس نه بر زندگی ات حاکمی و نه محکوم آنی...
به نظرم تبدیل به آدمی بشید که به موقعش احساسیه و به موقعش منطقی، کسی که به اندازه از هیچکس توقعی نداره، آدمی که هرچیز الکی یا هرکسی نمیتونه ناراحتش کنه، یه آدم که وابستگی مریض گونه نداره، یه آدم که هدف داره. آدمی که با هر تجربه ای خودشو محکم تر از قبل میسازه و هیچوقت کم نمیاره.