چند ماهی بود خانوادهمو ندیده بودم
روز اول آموزشی که رفتم مرزنآباد، همه بچههای مازندران با خانوادههاشون اومده بودن. زنگ زدم بابا که خبر بدم رسیدم. بعد پدر یکی دید بغض دارم و تنهام اومد بغلم کرد و گفت اینم تموم میشه.
واقعا غمانگیزترین و تنهاترین لحظه خدمتم بود.