اینکه خیلی چیز هارو ببینی و خورد بشی ولی ��تی نتونی راجبش صحبت کنی
چون از نظر بقیه یه سری مسائل پوچ و بیخوده ولی همین مسائل پوچ و بیخود هر بار نابودت کرده و هیچوقت از دردش کم نمیشه
متنفرم از اینکه هر رفتارشون میتونه ساعت ها فکرم و درگیر کنه
بعضی وقتا جنازه خودم و پایین یه ساختمون میبینم و دیگه کسی نیست که اذیتم کنه.
خودم و پیدا میکنم وقتی دارم فکر خودکشی میکنم ،
خودم و بغل میکنم و به خودم قول میدم که درست میشه؛ ولی خودمو که نمیشه گول بزنم، میشه؟
انگاری باید بپذیرم که من برای این دنیا ساخته نشدم
مهربون بودنم هیچ جا به درد نمیخوره؛ وقتی به همه لبخند میزنی ولی اونا با نگاه های ترحم آمیزشون عذابت میدن.
شاید مشکل از منه،شاید من زشتم ،چاقم،ناکافی ام،رو مخم
هر روز و هر روز تو سرم تکرار میشن...
مندیگهمننیستم،منافکارتوسرمم