اینجا هنوز صدای پدافند نمیاد
اینجا صدا و بوی بارون میاد
به تکتک کسایی فکر میکنم که شعله کشیدن یه جنگ دیگه رو تاب نمیارن و منتظر نشستم که کی صدای پدافند جای صدای بارون رو میگیره
یه شب جنگنده در نزدیکترین حالتی که از اول جنگ تجربه کرده بودم پرواز میکرد، صداش واضحتر و طولانیتر از همیشه بود، تو دلم میگفتم ننداز، ننداز، ننداز
بعد با خودم فک کردم رو من ننداز یعنی رو یکی دیگه بنداز؟ اگر اونجا بچه باشه چی؟
باورم نمیشد برای آرزوی نمردن هم عذاب وجدان بگیرم
هیچ وقت فکر نمیکردم از دیدن مامانم که روی مبل دراز کشیده و سرش تو گوشیه اینطور اشکی بشم
دیگه یه اتصال نیمبند چیه که بابتش اینقدر رنج کشیدیم و نازک شدیم اونم وسط اینهمه رنج بزرگ و کوچیک دیگه
وزیر رفاه نامه زده به وزیر اقتصاد که بیا لایحه بفرستیم مجلس و نصف سهم کارفرما تو حق بیمه کارگرای تامین اجتماعی رو از مالیات پرداخت کنیم، بعد از اونور کل حق بیمهها بیاد تو خزانه و از اونجا بدیم به تامین اجتماعی!
به زبون ساده: بیا تا کسی حواسش نیست تامین اجتماعی رو هاپولی کنیم
ُشُکر که مَرد هستیم و از بیسواد تا معلم و جامعهشناسمون، همیشه میتونیم بدونِ هیچ شرمی، با یه «نمیدانستم» و «نمیدانم» یا «بلد نبودم»، خودمون رو در مواجهه با آزارها تبرئه کنیم. خاک بر سرمون.
شبا که میام خونه بیشتر از همه این سالها که کار کردم، احساس خستگی میکنم.
انگار از توی چرخ گوشت درومدم.
همهاش به خاطر سر و کلهایه که تمام روز دارم با مشکلات مربوط به قطع بودن اینترنت میزنم تا کار راه بیفته.
نمیدونم خروجی اینهمه خشم و خستگی چی میشه
عاشق هفته تولدمم، روزای پر از مهمونی، کارای عاشقونه، دیدارهای جمع و جور...
روزایی که آغوشمو باز میکنم و مهر آدمای عزیز زندگیم که کم هم نیستن، توش سرازیر میشه و هربار میگم خدایا چطور اینهمه خوششانسی ممکنه؟