کتاب اینطوری شروع میشد:
زن در آستانه آشپزخانه مرده بود. فرصت کرده بود در آشپزخانه را ببندد و مثل یک راز، پشت در خلوت و نمناک ��شپزخانه دراز کشیده بود و مرده بود. با مردن مث یه دلمشغولی قایمکی زنانه برخورد کرده بود که نباید بروز میداده.
دلم برای وقتیکه توی خونهمون سر اذون برقها میرفت تنگ شده. دیر فهمیدیم این قضیه رو بابام رهبری میکرده برای اینکه ما از پای لپتاپ بلند بشیم و نماز رو اول وقت بخونیم.
هشتگتربیتبیصدا.
ممکنه کوفتهای که میپزم مقاومتش به وا رفتن زیاد باشه اما اینقدر بهش سر میزنم، این رو اون رو میکنم، تست مقاومت میگیرم که مطمئن بشم وا نمیره که وا میره.😶🌫️