@Irandoxt بهت است و سکوت، در قامت باور!
این همان است که فیلسوف در “چنین گفت زرتشت” سرود؛
که آنگاه که دیرگاهی به دورن مغاک بنگری،
مغاک نیز به دورن تو خواهد نگریست!
حمید پورحاجیزاده ۴۷ ساله بود که بابت اشعار و نوشتههایش به خون نشست.
متولد باغ شهر بزنجان در حوالی بافتِ کرمان بود که تا دورهی دبیرستان همانجا درس خواند و پس از تحصیل در کرمان، دیپلمش را از دبیرستان هشترودی شیراز گرفت.
در همان دورهی تحصیلات تکمیلی در رشتهی ادبیات از دانشسرای کرمان قریحهی ادبی و شاعرانهاش با سرودن و انتشار نخستین آثارش مشخص شد.
خصوصا آنکه دیگر اعضای خانوادهاش، از جمله فرخنده و محمد همگی اهل ادبیات، شعر و موسیقی بودند.
حمید حاجیزاده نیز ادبیات را نه فقط در کسوت شغل که عرصهی دلدادگی خود برگزید و جانش را هم پای همین شیفتگی گذاشت؛
از نوشتن و سرودنش در انجمن ادبی کاخ جوانان شیراز پیش از انقلاب تا حضورش در شب شعرهای دورهی دانشجویی در رشته حقوق قضایی دانشگاه بهشتی تهران،
که هرگز به اتمام نرساند و به کرمان بازگشت.
اما شیفتهتر از آن بود که از جهان ادبیات و شعر تنزند.
پس از مدتی راهی زادگاهش شد و در نهایت فارغالتحصیل ادبیات فارسی از دانشگاه کرمان.
پیش از آنکه معلم شود، در سی سالگی ازدواج کرد و نامهایی که برای سه فرزندش برگزید تنها و تنها نشان از یک چیز داشت:
“عشق به سرزمینش و فرهنگ ایران”
کارون، اروند، ارس.
که گفتهاند: «شاعران آبروی زمیناند»/۸
«اگر قرار بود بکشی، حاضری کارون را چاقو بزنی»
چهل روز قبل از سلاخی شاعر و کارون ۹ سالهاش، یک ماشین با چند سرنشین در چهارراه “باغ ملی” جلوی حمید حاجیزاده را میگیرد و میگویند بیشتر از حد مجاز حرف میزند و تهدیدش میکنند:
«پایت را روی دم شیر میگذاری، نابودت میکنیم»
شاید هیچکس به اندازهی خود آقای معلم، حرف آن حرامیان را جدی نگرفت.
برخی کتابها و نوشتههایش را شبانه از خانه خارج کرد و بیآنکه بیش از این چیزی به همسرش بگوید، دل نگران نشست.
دل نگران بود، اما نه برای خودش!
بیش از خودش برای پسرانش؛ ارس، اروند، کارون.
و حتی بیش از آنها، برای ایران!
برای وطنش!
بیسبب نبود که سروده بود:
«مسوزان وطنم را»
و سوزاندند گماشتگانِ بُت اعظم سینهی شاعر را،
و کارد آجین کردند حرامیان بدنِ کارون ۹ سالهاش را،
و کُشتند روح بازماندگانش را و به صلیب رنج کشیدند عشقش را به فرهنگ ایران،
۲۸ سال پیش، شاعر را پیش ِچشم پسرکاش چنان تکهتکه کردند، که امروز آرزوی ارس و اروند این است که کاش، اول پدر را کشته باشند، مبادا پیکر کارون را به چشم دیده باشد!
این داستان حمید حاجیزاده، شاعر این خاک نیست،
نه حتی داستان کارون ۹ ساله و همسر و پسران هزار تکهاش،
این داستان خود ِایران است که برایش سروده بود:
ایرانِ من، ای عشقِ من، ای زندگیِ من
خواهم که بدوزی تو به راهت کفنم را /۱
آن شب ِناتمام تاریخ ما، شب ِعقدکنان برادرزادهی شاعر در رفسنجان بود.
آقای معلم اما، هر چند عمو بود، بابت درگذشت برادر همسرش، حرمت ِغم گذاشته و در خانه با کارون مانده بود، و دو پسر بزرگتر از طرف همگی به مراسم جشن رفته بودند.
کارون خصوصا، باید برای فردایش که اولین روز تحصیلی سال بود، آماده میشد.
غیبت اروند و ارس، خواب ِمادر، نوشتن و خواندن پدر تا دیر وقت شبها،
که آن شب خصوصا، بیدار بود در انتظار بازگشت پسرانش،
و ناگهان آمدن سه حرامی به خانه، چه بسا با چهرههایی آشنا،
زیرا که بعدها مشخص شد پیش از مُثله کردن شاعر و کارون ۹ سالهاش،
چای خورده بودند و چه بسا میزبان برای وجود نانجیبشان از شعر و فرهنگ سخنها رانده بود.
مادر کارون در اتاق مجاور در خواب بود که آنان را شرحه شرحه کردند.
بعدها با یافتن شواهدی، معلوم شد که روحانگیز سلطانینژاد را بیهوش کرده بودند.
درست مثل زندهیاد احمد میرعلایی که پیشتر کشتند و به دیوار خیابان تکیهاش داده بودند ساعت ۱۰ شب در اصفهان، تا مردم ببینند،
درست مثل او، که پولهایش را دست نزدند و جیبهایش را خالی نکرده بودند،
حاجیزادهی شاعر و نویسنده را کشتند و جز وسائل شخصی و نوشتههایش، دست به اسکانس و پولش نزده بودند،
زیرا میخواستند “پیامشان” دقیق دریافت شود؛ این دزدی نیست، انتقام است و مجازات! /۴
بابت همین عشق، تبعید شد و بیکار،
اجازهی انتشار و تدریس نیافت،
نامش و آثارش ممنوعه شد،
زندگی و جانش آواره،
و پیکر خودش و کارونش پارهپاره!
ولی شگفتا که همین عشق، نامش را زنده کرد و روحش را در تاریخ این خاک جاودانه!
که این سِحر عشق است به راستی و آزادگی،
به درخشش نور امید در شبهای تار وطن،
به همان که همسرش گفت؛
بخاطر شادی روح حمید، ما ماندیم و میمانیم و ادامه میدهیم!
او که از امید گفته بود و چه بسا بیش از خودش، برای ما سروده بود:
چون مرغ حق، از دل بکشم آه، وطن، آه
چون خنجرِ برنده نمایم، سخنم را
آن لحظه که پر خون شودم حنجره از تیر
چون کاوه فرازم به فلک، پیرهنم را
- امروز ۲۸ سال از جاودان شدن حمید حاجیزاده و کارونِ ما گذشت!
۱۰/۱۰
در سال 2003، یک گروه فیلمسازی آلمانی که در صحرای گبی فیلمبرداری میکرد، لحظهای بسیار تکاندهنده را ثبت کرد: یک شتر مادر، پس از یک زایمان دشوار دو روزه، نوزاد خود را پس زد. سپس، یک خانواده کوچنشین، مراسم باستانی آواز "هووس" را که از نسلی به نسل دیگر منتقل شده بود، اجرا کردند. پس از پایان آواز، شتر اشک ریخت و در نهایت، نوزاد خود را پذیرفت. این صحنه قدرتمند، به یکی از بهیادماندنیترین بخشهای مستند "داستان شتر گریان" تبدیل شد که نامزد دریافت جایزه اسکار بود.
تهران چشم به راه مسعود بهنود
-----------------
بهنود بيا كه وقت كار است
چون جيم.الف در احتضار است
بدجور خراب كرده خود را
وز بهر تو چشم انتظار است
تاريخنويس مثل سركار
اسباب غرور و افتخار است
بنويس كه اين رژيم منحوس
سرشار ثُبات و اقتدار است
بنويس چپاول اينطرف نيست
دزدي و فساد ننگ و عار است
امنيّت و انضباط و قانون
مانند سوئيس برقرار است
نه هيچ جوان به هيچ زندان
چون قرچك و چون قزلحصار است
خون نيست به روي آسفالتي
اين آب ِ چكيده از انار است
يك تير به مغز كس نخورده
نه هيچ خبر ز چوب دار است
از رفتن رهبر شهيد است
اين ملّت اگر كه داغدار است
سبك قلم تو بي نظير است
پس بي چمدان بيا كه دير است
هادي
در برنامه مسابقهٔ هفته آقای نوذری از شرکتکنندگان پرسید: «بزرگترین خوانندهٔ دنیا کیست؟»
نامهای بسیاری مطرح شد، اما در پایان پاسخ درست”حسن زیرک”بود.
حسن زیرک در سال ۱۳۵۱، در اوج خوانندگان فارسی زبان در نهایت تنگدستی، از دنیا رفت. به گفتهٔ خودش، دلیل این سرنوشت آن بود که او یک
این حشره مرده و کاملا پوسیده، ولی قارچهای زامبیساز اعصابش را کنترل میکنند تا راه برود و هاگهای قارچ را پراکنده کند
و این دقیقا همان کاریست آلوده شدن به ویروس سطل یا ویروس اسلام با انسانها میکند
#ویروس_سطل
«همیشه آخرین کسی هستم که متوجه میشوم در زندگیم چه اتفاقی افتاده است»
سالها پس از آن روزگاری که هیچ ناشری حاضر نشد اشعارش را منتشر کند، و بابت یک وعده غذا دفترچهی شعرهایش را گرو گذاشت و صاحب بار دفترچه را گم کرد،
ریچارد براتیگان گفت؛ در این زندگی همه چیز سرجای خودش هست الا یک چیز؛ خود ِزندگی!
از آن مجموعه اشعار فقط چندتایی را به یاد داشت از جمله این یکی که بعدها که مشهور و محبوب شد در “هوای عشق بارانی است” آن را دوباره سرود:
«او ایستاده رو به دریا
و رو به دریا
به شقیقهاش شلیک کرده بود»
سالها پس از آن روزگاری که با هزار بدبختی و بدهی دفترچه اول اشعارش را به خرج خودش چاپ کرد و مجانی سر چهارراه به مردم میداد، تا بلکه خوانده شود،
سالها پس از آن روزی که با چاپ رمان “صید قزل آلا در آمریکا” محافل ادبی را تکان داد و پس از آن هر چه نوشت با استقبال بسیار و فروش بالا رو به رو میشد،
درست در همان ایامی که همان نسخههای امضاء شده و فروش نرفته پیشین که مجانی هدیه داده بود، حالا به قیمت گزاف توسط ناشران در بازار فروخته میشد.
سالها پس از یک عمر بدبختی، گرسنگی و دربدری که حالا به نظر همه چیز رو به راه بود،
زخمهای روحی زندگی، زمینش زد.
۴۲ سال پیش “احتمالا” در چنین روزهایی، همان کاری را کرد، در آن خانهی بزرگ رو به دریا که پیشترها در آن شعر، سروده بود.
نه اهل شکار بود، نه عشقِ تفنگ، به گزارش پلیس هنگامی که “تفنگ کالیبر ۴۴” را خریده بود به فروشنده گفته بود؛ این نازنین یک سفر بیشتر ندارد.
بعدا همه فهمیدند منظورش، صید خودش بوده است.
دوستانش گفتهاند وصیتش به خوانندگانش، همان بود که در جایی نوشته بود:
«باشد که محبت تو برای زخمهای من مستدام باشد»/۱
باری اگر روزی کسی از من بپرسد
چندی که در روی زمین بودی چه کردی
من می گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان برمیفرازم سرم را
آنگاه میگویم که بذری نو فشاندست
تا بشکفد، تا بردهد بسیار ماندست
در زیر این نیلی سپهر بی کرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم
با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم
من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم
پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم
وز غصه مردم، شبی صد بار مُردم
شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن
من با صبوری بر جگر دندان فشردم
اما اگر پیکار با نابخردان را شمشیر باید می گرفتم
بر من نگیرید، من به راه مهر رفتم
در چشم من شمشیر در مشت یعنی
یعنی کسی را میتوان کشت
در راه باریکی که از آن می گذشتم
تاریکی بی دانشی بیداد می کرد
ایمان به انسان، شب چراغ راه من بود
شمشیر، دست اهرمن بود
تنها سلاح من در این میدان، سخن بود
شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت
سبرگی از این دفتر بخوان شاید بگویی
آیا که از این می تواند بیشتر سوخت
شب های بی پایان، نخفتم
پیغام انسان را به انسان بازگفتم
حرفم نسیمی از دیار آشتی بود
در خارزار دشمنی ها شاید که طوفانی گران بایست می بود
تا برکند بنیان این اهریمنی ها
پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند
دیر است، دیر است، تاریکیِ روحِ زمین را
نیروی صد چون ما ندایی در کویر است
نوحی دگر می باید و طوفان دیگر
دنیای دیگر ساخت باید وز نو در آن انسان دیگر
اما هنوز این مرد تنهای شکیبا
با کوله بار شوق خود ره میسپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد
در هر کناری شمع شعری می گذارد
اعجاز انسان را هنوز امید دارد
اعجاز انسان را هنوز امید دارد
- فریدون مشیری
«تمام حرف بر سر حرفی است که از گفتن آن عاجزیم»
وقتی پس از سالها بیخبری و زندگی در تبعید، مجلهی “کلک” در گفتگویی مکتوب سوالات را برایش فرستاد، یدالله رویایی نوشت:
«آقای مازندرانی عزیز،
برای بقیه سئوالهایتان جوابی نمینویسم…
ناگهان خسته شدم!
گرچه اعتماد را فاصله بر میدارد ولی در فاصله بین من و شما اعتمادی نشسته است که نمیدانم از کجا می آید.
با اینکه شما را ندیدهام ولی نصف شما را لحن شما میسازد. و همین برای من کافی است»
میگفت نگران به خزان نشستن فرهنگ است.
می گفت؛ آدم برای آنکه درد بیفرهنگی را بفهمد، باید خودش فرهنگ داشته باشد و چه مغبون روزگاری است، آن زمانهای که مردم به خزان نشستن فرهنگ را در سکوت نظاره کنند.
چنانکه در “از سکوی سرخ” نوشت:
«فرهنگ تعریف نمیشود. فرهنگ تعریف میکند. در همه جا هست و در هیچ جا نیست. وقتی که هست تازه حس میکنی که نیست. یعنی باید فرهنگ داشته باشی که بدانی فرهنگ نداری»
و از همینرو بود که به تبعید رفت تا آخر عمر بیش از نیم قرن و گفت هرگز به ایران باز نمیگردم، زیرا دل دیدن “انقلاب فرهنگی” فقیهان را ندارم.
زیرا که در نگاه رویایی، در حکومت فقها، پیش رفتن به معنای به عقب رفتن است؛
«که فقیه هر چه عقبتر برود، پیشروتر است»/۱
«شر برجا میماند زیرا بسیارانی در آن سهیماند»
نای ایستادن نداشت و تصمیمش را گرفته بود تا خودش را خلاص کند.
بیش از زندگی شاید از خودش خسته بود و از بیمعنا شدن تمامی آرزوهایش.
در جایی نوشت:
«فکر کردم حتی بزرگترین نویسنده روسیه شدن، واقعا چه اهمیتی دارد؛ هیچ!»
پیشتر “جنگ و صلح” را نوشته بود و در میانهی نگارش “آنا کارنینا” بود که دوباره در آستانهی ۵۰ سالگی، فکر خودکشی قوت گرفت.
شاهکاری که در جایی از آن نوشته بود:
«خانوادههای خوشبخت همه یک جورند. خانوادههای بدبخت اما هر یک بدبختی خودشان را دارند»
کمی بعدتر، حتی وقتی “اعتراف” را نوشت و گفت که از آن بحرانها فاصله گرفته است، دوباره در فرازی از “مرگ ایوان ایلیچ” از پوچی زندگی گفت که گویی هرگز تا به آخر دست از وجدان ناآرام تالستوی برنداشت، ولو با غرق کردن خودش در معنویات.
همانجا نوشت:
«میپرسید: آخر ولی این همه رنج برای چیست؟
و ندا جواب میداد: دلیلی نیست.
برای هیچ.
همین!» /۱
«نه دست هنرمند را میتوان بست، نه دهان هرزهدران را»
در انتهای همان گفتگویی بلندی که در جوانی کرد، نشان داد چرا، اردشیر محصص “جهانیترین طراح معاصر ایران است” وقتی که گفت:
«با هنر هرگز نمیتوان چیزی را تغییر داد. فقط میشود گفت؛
هنرمند در هر دوره از تاریخ، سندهائی به دست میدهد تا آیندگان بتوانند زمانهٔ او را بشناسند»
برای هنرمندی که قریب به ۱۰۰ اثرش در “کتابخانه ملی آمریکا” ثبت و نگهداری شده است، شاید عجیبترین اعتراف این بود:
«گرفتاری من از بچگی این بود که نمیتوانستم خط راست بکشم. حتی با خطکش!
هنوز هم نمیتوانم.
اصلا مگر خط راست وجود دارد؟»
و اردشیر محصص از پس این ناتوانی، هنری ساخت جهانی!
و از دل همین پرسش، در آن گفتگو با اسماعیل خوئی، هنرمندانه پُلی زد به دوران مدرسه و گفت، دو چیز را هرگز نفهمید؛
مفهوم خط مستقیم و درس دینی و فقه. /۱