سوار بر اسبِ عُمر، پیتیکو پیتیکو کنان؛
از موانع خلاقانهی ایزد یکتا،
یک در میان،
گاه میپریم و گاه با پوز، بر آسفالتِ کفپوشِ زندگی بوسه میزنیم
به آن امید که؛
"شاید در خط پایان برایمان ریده باشند"
یه روز صبح وقتی توی ایالت ویرجینیا چشم باز میکنی و موقع خوردن پنکیک به مامانت میگی خواب دیدی تو ایران زندگی میکردین و با اسرائیل و آمریکا جنگ شده بود و تو هرشب توی ایتا دنبال اَهَمِ اخبار مذاکرات میگشتی، بابات از تو کانال کولر داد میزنه:
پمپو بزن...