در محاصرهی گلدانها
به چشمهای حادثه خیره شدم
و رودخانهای از نور در سینهام جاری شد
در محاصرهی گلدانها
پشت میزی چوبی
جا گذاشتم قلبم را
- که در نور غوطهور بود -
و پاهایم خشکید
در کنار آن پلِ عابرِ لعنتی
که نظارهگر رفتنت
و فروپاشیام بود
دور شدی
رودخانه از چشمهایم طغیان کرد
و در پی تو در کوچههای شهر دوید
تا غرق شوم
در گردابهایی که از سینهام میجوشید
من جا گذاشتم پاهایم را
در کنار همان پل عابر لعنتی
و همچو مجسمهای شکسته
بازگشتم به تنهاییام
به بیداری.