صفرم- حتی در زمان جنگ شهریور ۱۳۲۰ بر خلاف جنگ دوازده روزه در ۸۴ سال بعد و جنگ ۳۹ روزه در ۸۵ سال بعد ما توان اعلان آژیرقرمز و هشدار به مردم برای رفتن به جانپناه را در تهران، مشهد، رشت و برخی شهرهای بزرگ دیگر داشتیم. بعلاوه پدافند در روز اول در تبریز موفق به ساقط کردن یک پرنده ی مهاجم شد و اینکار ۳۵ روز طول نکشید. بماند که ابعاد نیروهایی که در ج.ج.د. درگیرشدند قابل مقایسه با هیچچیز در این عصر نیست واین جنگ هوایی و آن جنگ زمینی ربطی به یکدیگر ندارند.
داریوش از این ترانهها که چکیدهٔ کلامشان در «از ماست که بر ماست» و «مردم مقصرند» میگنجد؛ بسیار خوانده، چنانکه بهنظر میرسد عادت دارد بهطور ادواری به ترانهسراها سفارش دهد تا از این ترانهها برایش بسرایند. مثلاً دو مورد از معروفترینهایش که در خاطر من است:
ترانهٔ «به بچههامون چی بگیم؟» سرودهٔ اردلان سرفراز، ۱۳۷۳:
«گناه هرچی که گذشت
به گردن ما بود و هست
از ما اگر بتی شکست
بتهای تازه جاش نشست
هیچکس بغیر از خود ما
از خود ما فریب نخورد
هیچکس بغیر از خود ما
ما رو به بیراهه نبرد...»
ترانهٔ «دیوار» سرودهٔ روزبه بمانی در همخوانی با فرامرز اصلانی، ۱۳۹۰:
«هیشکی یادمون نداده خندهٔ همو ببینیم
این فقط درد وطن نیست، ما تو غربتم همینیم
اینور و اونور دیوار، دردمون هنوز همونه
آی شقایق! ما جماعت دردمون از خودمونه
تو همه خاطرههامون حق دشمن مردهباده
حتی راه دشمنی رو هیشکی یادمون نداده...»
همهٔ این ترانهها را هم که گوش کنی، راهکار مستتر در آنها برای برونرفت از این وضع اسفبار اینست که جامعه بهصورت مداوم خودش را اصلاح کند و این اصلاحات از پایین و خودسازی و مطالعه و غیره هم آنقدر تداوم بیابد تا بالاخره همهٔ مردم ایران، کلهم اجمعین تبدیل انسان تراز مورد پسند روح لطیف آقای داریوش بشوند و بهسبب این دگرگونی حکومتشان هم خودبهخود نمایندهٔ این جامعهٔ آرمانی گردد.
اصلاحطلبی –و اگر بخواهیم راست و درستش را بگوییم طلب استمرار وضع منحط موجود– مگر شاخ و دم دارد؟ این اصلاحطلبی است دیگر!
اما حالا که ایشان زحمت کشیدند و دوباره «ما» را موعظه کردند، من هم مایلم اندرزی به ایشان بدهم:
داریوشجان، جامعهٔ ایران از ۱۳۷۳ –که نمیدانستی به فرزندانت چه باید بگویی– تا به امروز بسیار تغییر کرده و این تغییر رو به ترقی و در جهت پس زدن ارتجاع بوده؛ تو اما کماکان همان گنداب راکدی هستی که سال ۷۳ بودی، فلذا من اگر جای تو بودم کمی حد خودم را میشناختم و پایم را از گلیمم درازتر نمیکردم.
البته من ابداً نمیخواهم بگویم که مردم ایران مقدس و بهکلی مبرّی از خطا هستند اما اگر تقصیراتی هم به گردن ایشان باشد، یکی اینست که شما در میانشان محبوبید. شما دروغگویان که اصحاب ایلغار مسلط بر ایرانیان را خودی جا زده و و به مردم تلقین کردهاید که اگر خودشان اصلاح شوند؛ حاکمان بر آنها هم خودبهخود اصلاح خواهند شد، شما مجرمید و این گناه به گردن مردم ایرانست که دههها به شما اعتبار دادهاند و بزرگتان داشتهاند.
این دعوت یکی از مهمترینها بود. ماتیاس دوپفنر، علاوه بر داراییها و سهام مالی گسترده فراتر از آلمان، از مدیران پرنفوذ رسانهای در اروپا و حتی آمریکاست. خوشبختانه ما شخصیتی داریم که با تسلط کامل بر مسائل، میتواند با این فرد تاثیرگذار، با صراحت گفتگو کند.
https://t.co/8KFIhkzyJQ
@MaxAbrahms This is Senator Rubio's speech to Congress about the JCPOA in 2015. Literally all of his points came true. If I were an American, I would know who to trust on foreign affairs.
این احتمالا اولین(؟) و به احتمال بیشتر آخرین حرف من با شخص شما خواهد بود. قبل از پرسیدن هم بهتون بگم محتوای حرفم مربوط به مجموعه فعالیتهای شما از ۳-۴ هفته پیش هست و نه این توییت کوت شده خاص
چند سال پیش آقایی به اسم راب هندرسون یه عبارتی رو اختراع کردن به اسم «باورهای لاکژری»:
«ایدهای که برای دارندگانش پرستیژ اجتماعی به ارمغان میآورد، اما پیامدهای عملی آن به دیگران آسیب میرساند.»
این باورهای لاکژری که معمولا کاربردشون در صحنه سیاسی/اجتماعی و دعواهای انتخاباتی هست، برای توصیف حال این روزهای ما و اظهار نظر و موضع برخی افراد هم بسیار کارآمده.
مثلا شما که در کالیفرنیا زندگی میکنی، و از تمام مواهب و آزادیها و ثباتی که کشور و ایالت محل زندگیتون بهتون داده بهرهمند هستید،
شاید «خیلی» براتون مهم نباشه که قیمت گوشت یا شونه تخم مرغ در ایران چقدره،
شاید «خیلی» براتون مهم نباشه که ایران دچار ورشکستگی آبیه،
شاید «خیلی» براتون مهم نباشه که هوا لیترالی برای نفس کشیدن نیست
شاید «خیلی» براتون مهم نباشه که اینترنت ملی بشه و ارتباط ایران با دنیا از این که هست کمتر بشه
شاید «خیلی» براتون مهم نباشه که ارزش پول ملی چقدره
شاید «خیلی» براتون مهم نباشه که ارزش «جان» مردم ایران چقدره
شاید هم همه اینا براتون مهم باشه،
ولی احتمالا براتون «خیلی خیلی» مهمتر باشه که نظام بعدی حاکم در ایران یک نظام ۱۰۰ درصد مطابق با اون چیزی باشه که شما انتظار دارید، با گزارههای مبهم و کلیگویی مثل این که «حقوق اقلیت تضمین بشه» (دقیقا از چه حقوقی حرف میزنین که اقلیت باید داشته باشن و بقیه عین همون حقوق رو ندارن یا نمیخوان؟)
در واقع شما این آپشن رو دارید که در ساحل امن در کالیفرنیا اونقدر صبر کنین تا نظام مطلوب شما یک روزی در ایران ایجاد بشه (که شاید هم هیچوقت نشه) ولی مردم داخل ایران این آپشن رو ندارند. مردم دارن با تمام توانشون به تنها گزینهای که الان (نه ۵ سال، نه ۱۰ سال دیگه) موجوده چنگ میزنن برای گذر از جمهوری اسلامی.
حالا این وسط این توهم پیش میاد که «همه» مردم چون از جمهوری اسلامی خسته شدن و فقط میخوان ازش رد شن به اسم پهلوی متوسل میشن، ولی بخش زیادی از همین مردم هم دقیقا نگران آینده بعد از جمهوری اسلامی (که جمهوری واقعی نیست!!!) هستن، مردم نمیخوان بعد از گذر از این چاه بیفتن توی یه چاه بی انتهای دیگه با آزمون و خطا که آیا جمهوری بعدی واقعی خواهی بود یا نه!
میخوان برگردن به همون چیزی که ایران قبل از این کابوس بوده، به نظامی که مترقی بود، آزاد بود (حداقل در بعد اجتماعی)، دوست غرب بود، علم و هنر و فرهنگ و جان انسان در اون ارزش داشت، و شاید از همه مهمتر هویتی که قابل افتخار بود. بعد از اون نقطه شروع کنن به تغییر دادن چیزهایی که نیاز به تغییر داشت یا الان داره.
این گروه هستن که دارن از الان خواسته خودشون رو میگن، و حتی با خون و جون خودشون بهاش رو هم دادن!
در مقابل افرادی مثل شما رو داریم که انتظار دارید رهبر این جنبش مثل مبصرهای کلاس هر روز و هر دقیقه بیاد برای طرفدارانش پست بذاره -که قبلا بارها در مواردی اینکار رو کرده - که این حرف رو بزنید و این حرف رو نزنید. در واقع از یک طرف طرفدارانش رو به رعیت تشبیه میکنید/میکنند که از خودشون خواست و ارادهای ندارن و چکمهلیس اعلیحضرت هستن، از طرف دیگه شکایت میکنید که چرا اراده و خواست «شخصی» دارن و خواستهشون رو واضح فریاد میزنن.
نکته دیگه اینکه بسیاری از همفکران و لایککننده های شما اصلا و ابدا در موقعیتی نیستند که دست بالای اخلاقی رو داشته باشند! هر آنچه که جریان پادشاهیخواه رو بهش محکوم میکنند، از بهم زدن اتحاد، از حذف صدای مخالف، از فحاشی، و هر چیز دیگه خودشون یا در گذشته نه چندان دور انجامش دادن یا همین الان در حال انجام دادنش هستن.
یادمون نرفته تا همین چند ماه پیش آوردن پرچم شیر و خورشید به تجمعات مصداق حاشیه و تفرقه بود ولی ۳۳ تا پرچم دیگه از پرچم کوردستان(!)، گینه بیسائو، کیوآرکد ززآ، الجیبیتی، فلسطین، حزب کمونیست کارگری و ... موردی نداشتن!
استیج برلین رو یادمون نرفته که هیچ صدای پادشاهیخواهی روی صحنه نبود و بعد گفتن «خوب برن تجمعات خودشون رو برگزار کنن!»
یا چند روز پیش اشاره کردم که مثلا خانم مسیح علینژاد نه تنها هیچ موضعگیری نسبت به فحاشی و توهین مداوم افراد شناختهشده ای (در حد همین X) که هر روز به پهلوی و پادشاهیخواهان توهین میکنن - امثال توکا نیستانی و علی ابراهیمزاده -نداشته و ندارند
با دیدن همه اینها چطور از مقابله به مثل شکایت میکنند؟
شما جای دیگه ای گفتین که (نقل به مضمون) تن به این دوگانههای کاذب مثل «پهلوی-جمهوری اسلامی» نمیدین، و خوب حتما معتقدین که گزینههای بهتری یا وجود دارند یا در آینده خواهند آمد، یعنی شما:
۱- معتقدین که الان گزینه یا گزینههای بهتری وجود داره که بشه حول اونها تجمع کرد. سوال من این خواهد بود که این گزینهها کجان؟ اسمشون چیه؟
اگر اسمشون رو نمیگید که خوب احتمالا خودتون دلیلش رو بهتر میدونید، یا اگر میخواید با زرنگ بازی حرف از شورا بزنید که خودتون هم میدونید افرادی که تو اون شورا/ائتلاف قراره باشن خیلی خیلی مهمتر از نفس خود اون شورا هستن. قانون اساسی آمریکا به این خاطر که امثال مدیسون و هملیتون و فرانکلین توی اون شورا بودند این نتیجه رو داد، وگرنه اگر آتقی رحمانی و مهدیه گلرو و شادی امین در اون شورا بودن همچین نتیجهای نمیداد :)
۲- معتقدین که گزینه بهتر در آینده خواهد آمد،که در این صورت رجوع شود به بخش باورهای لاکژری!
در کل برداشت من از مجموعه حرفهای شما اینه که پیش فرضی دارید که نظام پادشاهی و بازگشت پهلوی نظامی لیبرال-دموکراتیک نخواهد بود و برای همین شما باید به باورهای خودتون پایبند باشید و از این جریان حمایت نکنید، تا زمانی که جنبشی لایق حمایت شما به وجود بیاد. از اونجایی که انسان باسوادی هستید هم دیگه بحث ایندکس دموکراسی و پادشاهی های سوئد و نروژ و دانمارک رو نمیکنم ( و بله! ما بسیار شبیه تر به پادشاهیهای مشروطه اسکاندیناوی خواهیم بود تا سلطنتهای مطلقه اعراب مسلمان اطراف، اگر تا الان این رو حس نکردید من کار دیگه ای نمیتونم بکنم)
نکته خندهدارتر در مورد دوگانه های کاذب این که این براندازنماهای عزیز حرف از لزوم اتحاد میزنن، ولی در هر موقعیتی که به دست میارن، ولو به قیمت همراستا شدن با بلندگوهای وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی و اصلاح طلبانش، با جریان تخریب پهلوی همراه میشن. در واقع اون ایدهالگراییشون در رابطه با نوع حکومت بعد از براندازی که بهشون بهانه اخلاقی لازم رو میده که از پهلوی حمایت نکنن، برای مبارزه با پهلوی جاش رو به عملگرایی ناب محمدی میده، حتی اگر به استمرار جمهوری اسلامی کمک کنن! :) مثال؟ از دموکراسی بگو! (کاری نداریم این خودش دوگانه کاذبه که پهلوی رو در مقابل دموکراسی میذاره)
به این فکر کنم میگن ایدهالگرایی دوگانهسوز!
میدونم الان باز میاید میگید من عقایدم برام مهمه و هیچکس نمیتونه منو سانسور کنه وفلان، کاملا هم درسته، من فقط برای شما و یه سری آدم دیگه که شاید مثل شما فکر کنن توضیح دادم این باورهای لاکژری شما هر چقدر برای خودتون عزیز و مهم، ممکنه همونقدر برای بقیه دور از واقعیت و هزینهتراش باشه. یکی مثل شما ترجیح میده عقایدشون خالص و ناب بمونه و برای هیچ چیزی کمتر از «پرفکت» خرجشون نکنه، یکی مثل من ترجیح میده عقایدش رو بذاره کنار و عملگرا باشه و کاری رو بکنه که خردجمعی میخواد، حتی اگه دقیقا اون چیزی که دوست داره از آب در نیاد.
موفق باشید و پیروز!
این را اینجا مینویسم تا دستکم جایی برای خودم مکتوب بماند؛
تا یادم نرود در چه زمانهای زیستم و در دههی چهارم زندگی، آنچه را پیشتر در افسانهها و اسطورهها خوانده بودم، به چشم دیدم.
مینویسم از قهرمانان مردمی که، به سانِ نیاکانشان، برای این خاک درفشِ کاویانی بر تن کردند؛
تا سرزمینی که روزگاری بر آن آزادگی میرویید، از دست نرود.
مینویسم از مادرانی که در آستانهی پیکر عزیزشان، برای آن اشتباه شاید ناخواسته پنج دهه قبل، از فرزندانشان طلبِ بخشایش کردند.
مینویسم از پدر و پسری که دوشادوش هم ایستادند تا آن گزارهی کهنه؛ «پسر را بزن، پدر خود میافتد» را از معنا تهی کنند.
مینویسم از جوانی که با جان خویش به پدر اطمینان داد: دلنگرانِ این خاک مباش.
مینویسم تا اگر روزی کسی این سطور را خواند، بداند وارثان این سرزمین، از دورترین آبادیها، به اندازهی همهی کتابخواندههای عالم، تاریخ را میشناختند؛
میدانستند وطن چیست، هویت چیست، و برای پاسداریاش سینههایشان را مهمانِ گلوله کردند.
مینویسم از پدری که نامخانوادگی پسرش را برای ایران، به «ایران» بدل کرد.
از آنان که سینههایشان زیر سمِ کاروانِ اندوه لگدمال میشد، اما برای خم نکردنِ سر در برابر دشمنان این خاک، بر مزار فرزندانشان رقصیدند و کل کشیدند.
گواهی میدهم که پس از هر فریاد، تیری به سوی گلوها روانه شد؛
چنانکه گویی قادسیهای دیگر، اینبار در هیأتِ جویِ خون، در کوچهها جاری شد.
مینویسم تا فراموش نکنم چه کسانی، همدوشِ دشمنان این سرزمین، کوشیدند آوازِ میهندوستی و مهرِ همخون را خفه کنند.
شاید دریافته بودند که در این اقلیمِ نفرینشدهی خاورمیانه، تنها مردمی بودیم که هم خاک برایمان حرمت داشت، هم انسان.
ما برای زندگی، زندگی در این خاک کاشتیم؛
تا سبز بماند، مبادا هم خاک برود، هم جان.
اینجا، در دلِ باورهای موهوم و آیینهایی که با نواهای اذان، جان میربودند،
نسلی از کاوههای نو زاده شد که پرچم عدالت را به دوش کشیدند، آهن سوزان بر تزویر کوفتند و منارههای تاریکی را به آتش حقیقت سپردند.
مینویسم تا آیندگان بدانند این مردم، برای آزادی این سرزمین، نه چون بیوطنانِ مدعی، در پیِ برپاییِ گولاگها پس از رهایی بودند؛
آنان، به سانِ کوروش، آزادی را برای همگان میخواستند.
این را مینویسم برای آنان که صدایشان چون کلوخی افتاده در سیاهچال تاریخ، پیوسته به انکارِ این رشادت برخاست.
برای آنان که نفهمیدند وقتی مردمی نامِ خاندانی را صدا میزنند، آن را امتدادِ راهِ آبادی و سربلندیِ ایران میدانند.
برای آنان که خورجینخورجین کتاب بر دوش دارند،
و من یک تارِ مویِ آن هموطن جوان افتاده را، از آن دیارِ دور که من حتی از نوشتنِ اشتباه نام شهرش بیم دارم، با همهی دانستههایشان عوض نمیکنم.
این مرثیه نیست؛
این مکتوبی است از گوشهای از رشادتِ افسانهایِ این روزهای ایران،
رشادتی که چنان در خونمان ریشه دوانده که گویی هزاران سال تجاوز و غارت نیز نتوانسته آن را دگرگون کند.
و در پایان، اگر کسی روزی به اینجا رسید، بداند:
ما را قتلعام کردند،
اما فرصتِ عزاداری نداشتیم.
از میانِ خون، امید میکاشتیم؛
از دلِ آخرین نبرد، برای آنکه ایران را به شکوهِ خویش بازگرداند.
پاینده ایران
جاوید شاه
این مرد ۴۷ سال صبر کرد تا موعدش فرا برسد. ۴۷ سال بر روی ایده هایش ایستاد تا ما تمام راه های نرفته را برویم و پوچی منزلگاه های وحشت را با چشم خودمان ببینیم. تا همین یک دهه پیش در همین فضا، جمع بازخورد گفته هایش به چند صد یا حداکثر هزار میرسید.
شما در منزل پیش اعضای کوچکتر خانواده و در مهمانی های بزرگو محل کار و جلسه خواستگاری و در محفل مردانه دوستان صمیمی همه جا یکجور حرف می زنید و لباس می پوشید؟ این مگان کیلی است که ترامپ بخشی از پیروزی اش را مدیون اوست ودیروز آمده و بعد از موفقیت خیره کننده عملیات اراده مطلق می گوید به چه حقی قصد داری پسرهای ۱۶ ساله و ۱۲ ساله ودختر ۱۴ ساله من را به جنگ بفرستی و در معرض خطر قرار بدهی؟ ترامپ همینطوری در معرض خطر از دست دادن مجلس نمایندگان در سال آینده است و فضای عمومی ضد جنگ در آمریکا بدتر از وضع قبل از ج.ج.د است چون اگر پرل هاربری هم اتفاق بیافتد می گویند توطئه و پرچم دروغین بوده! تنها شانس فروختن آن کمکی که ما دنبالش می گردیم به افکار عمومی آمریکا، کوچک و بیخطر نشان داونش است و اینکه ما "واقعا" بهش احتیاج نداریم ولی حالا که اتفاق افتاد متشکریم. بعد شماها مثل کودکان خردسال خودتان به زمین می کوبید که چرا رهبر اپوزیسیون ایران در مصاحبه ای که مخاطبش محافظه کاران آمریکایی است گفته ما احتیاجی به اینکه با فرستادن فرزندان/سربازانتان برای درگیری زمینی جانشان را به خطر بیاندازید نداریم! . بزرگ شوید دوستان، بزرگ شوید! جنس حرفی که شما انتظار دارید او در آن مصاحبه با وال استریت ژورنال میزده مثل همان لاتبازی ظریف در شورای امنیت سازمان ملل است که قصه بزبزقندی را خوانده که در آن آمریکا نقش گرک را بازی می کرده و اینها گفتند دستت را نشان بده و ...بالاخره او را شکست داده اند. قطعا دل خیلی ها خنکشده و خیلی هم حال کرده اند ولی تاوانش را شما داری تا امروز می دهی. یا رهبرتان را عوض کنید و پشت آدم دیگری بروید یا از مدیریت کردن و سرفرماندهی دست بکشید.
https://t.co/I1CiNb0HQt
منوچهر خسروداد (سمت چپ) چند روز بعد در ۲۶ بهمن ۱۳۵۷ در پشت بام مدرسه رفاه تیرباران شد. هنوز عموم جامعه از عمق بلایی که آخوند و آخوند دوستان بر سر این مملکت آوردند بی اطلاع هستند.
بگذارید با یک مطایبه شروع کنم. هر از چندی وقتی کسی از دوستان می پرسد مشکل این عزیزان در اینطور حملات به شاهزاده چیست؟ در جواب می گویم: این عزیزان «سرفرمانده» هستند. یعنی یکجایی باید یک فرماندهی با قوا یا توان فراهم آوردن قوا وجود داشته باشد/
هایدگر میگوید: اشغال، چیزی نیست جز انسداد افق و غیبتِ حقیقت! مادامی که افقی برای بروز حقیقت موجود نباشد، نمایش، جعل و اقتدار به وضعیت اشغال ادامه میدهند.
خشت خشتِ اشغال امروز ایران بر همین قاعده پی ریزی شده. اشغال درونی، یعنی سیطره نظمی که اجازه میدهد همه چیز گفته شود، جز آنچه باید گفته شود. نمایشِ جعلیات، چنان درونی و آزادسازی میشوند که دیگر نیازی به سرکوبِ آشکارِ حقیقت نیست.
در این قاعده، وطن دوستی، خطرناکترین کنش است. در نظمی که گسست و بی ریشگی را تبدیل به نمایش و فضیلت میکند، ریشهدار بودن، خود نوعی ارتداد است بر پیشانی تبعیدیان، زندانیان و البته خاموشان.
خاموش نباید شد!
پهلوی ستیزی البته نوعی بیماری عفونی از نوع "شکم درد" است و برای نظیر این عفونت ها هم بارها ضماد تجویز شده، منتها این بیماری چون ناشی از تورم لاعلاج و غیر ارادیِ فتقِ این جماعت است، باد و بودِ رها شده اش را نمیشود با پس گردنی یا توضیح واضحات رفع کرد. عوارضش عمری و گاها ارثی-نسبی ست و تا لب گور نیز با اینها وصلت دارد.
انگلیسی ها هرگز موافق احداث هیچگونه خط آهن سراسری و مواصلاتی در ایران (شمال/جنوب یا غرب/شرق) نبودند. آنها احداث راه آهن در ایران را از دوره ناصری صرفا در مسیرهای کوتاه، محدود و منفصل بین شهری میپسندیدند.
در معاهده یکطرفه رویتر-۱۲۵۱ هم که میرزا حسین خان دست آنها را برای از جمله احداث خط آهن باز گذاشته بود، مستشاران انگلیسی بعد از صدور مجوز احداث دو خط کوتاه و بعدا متروکه شده از تهران به عبدالعظیم و محمودآباد به آمل، نه سودای مسیر راهبردی ریلی در ایران داشتند و نه چیزی بر امتداد این دو خط کوتاه که فرصت و امکانش مهیا بود، افزودند.
مسئله احداث راه آهن سراسری هم مثل بسیاری از مظاهر متجدد، اصلا محصول تفکر مشروطه خواهان بود که تنها رضا شاه توانست بر آن (علاوه بر بسیاری دیگر از مظاهر و آرزوهای آن نسل) جامه عمل بپوشاند. مکتوب ترین ادله احداث راه آهن را "صنیع الدوله" در رساله "راه نجات" به سال ۱۲۸۶ نوشت که انگلستان همچنان در آن روزگار فرصت آن را داشت تا چنین مسیر راهبردیِ ادعایی را خودش برای خودش ایجاد کند و منتظر کسی ننشیند.
حالا این تایملاین را دنبال کنید:
-تصویب انحصار مالیات بر قند و شکر: ۱۳۰۴
-تصویب قانون احداث راه آهن سراسری: ۱۳۰۵
-کلنگ افتتاح پروژه: مهر همان سال
- پایان پروژه و افتتاح راه آهن ایران: اسفند ۱۳۱۷
- حمله غافلگیرانه آلمان به لهستان: تقریبا یکسال بعد!
در تمام این ۱۶ سال، هیچ جنگی در اروپا هنوز شروع نشده است که کسی بتواند نیت از احداث خط آهن سراسری در ایران یا طراحی مسیر آن را بدان مرتبط کند.
علاوه بر آن اروپا هرگز پیش بینی چنین جنگی در چنین ابعادی را نکرده بود. خط آهن ایران یکسال بود که کارش را شروع کرده بود درحالی که هم استالین و هم چمبرلین با معاهده های مشترک و دور میز نشینی در مونیخ و خیال تقسیم اروپا با هیتلر به آغاز چنین جنگی فکر هم نکرده بودند. اگر اروپا چنین درک و پیش بینی ای از آینده داشت که طول خط آهن در ایران را از ۱۵ سال قبل به دلخواه خودش عوض کند، هیتلر به فاصله یکسال لهستان و فرانسه را اشغال نمیکرد و بیخ گوش انگلستان نمیرسید!
در مورد مسیر هم اباطیل زیاد میبافند:
عده ای میگویند چرا به جای شمال-جنوب، غرب-شرق نشد؟ کدام احمقی اتصال مرز خشک پاکستان به عراق را به اتصال دو بندر متصل به آبهای آزاد (شاه به شاپور) ترجیح میدهد؟ علاوه بر آن برای انگلستان اتصال پاکستان (بخشی از شبه قاره هند) به عراق (بازمانده از سقوط عثمانی) که بر هر دو تسلط داشت از مسیر فعلی بسیار حیاتی تر و پر سودتر بود.
امروز به محور ریلی زاهدان-بافق و توسعه ی نیاورده ای که دارد نگاه کنید و یا تا متوجه شوید درک یکصد سال پیش نسبت به امتناع از احداث ریلی غرب-شرق چه اندازه بوده است. حتی بعدا در اوج وحدت سنتو هم هیچ آورده تجاری میان پاکستان-ایران-عراق پا نگرفت که خط آهن بتواند به آن سر و شکلی بدهد.
اینجا که گیر میافتند شبهه می آورند که چرا به جای بندر شاه در گلستان امروزی، بندر پهلوی در انزلی انتخاب نشد و شهرهای مهم تر مسیر جا ماندند؟
این افاضات هم به درک ضعیف از فلسفه احداث راه آهن ایران برمیگردد. فلسفه اساسی در احداث راه آهن ایران ترانزیت انبوه و پیوسته بار میان دو آبراه بوده است، نه جابجایی مسافر و اتصال به مراکز جمعیتی. در واقع جابجایی مسافر (به دلیل مقرون به صرفه نبودن در محور ریلی) از اولویت های دسته چندم طراحان خط ریلی ایران بوده است. مضافا بندر شاه علاوه بر اینکه مسیر ریلی ایران را از دل مناطق صعب العبورتر، محدودتر و کمتر توسعه یافته تر به پایان میرساند، موقعیت بهتری نسبت به بندر پهلوی در اتصال به محور حیاتی اروپا-آسیای میانه داشت.
در انتها: پروژه خط آهن سراسری در دوران رضا شاه فقط فاز اصلی و اولش اجرا شد. اینطور نبود که شبکه راه آهن ایران با احداث آن متوقف بشود. طرح جامع تر بود که در دوران محمدرضا شاه هم، با اتصال مشهد، اصفهان، تبریز و خرمشهر ادامه یافت.
چه ملتی داریم، عزیز! این مقاومت که از زیرِ آوارِ سالها توحش عریان، رنج معیشتی مضاعف و فریبکاری ها و قحبگی های سیاسی، به سان چشمه ای زنده از دل خاک این سرزمین جوش میخورد و به هر شمایل و بهانه ای هم شده خودش را دیگر بار و دیگر بار در چشم اشغالگران سرزمینش فرو میکند، میراث آباء و اجدادی شان از پس هزاره هاست.
مگر میشود به این ملت تاریخی حُقنه کرد که چطور مبارزه کند؟ مگر میشود آنها را به سبب تحمیل هر باره ی کشتار عریان و سکوت غمبارِ موقتی شان سرزنش و به بی عملی متهم کرد؟ این موج هربار که به ناچار بر فرو مینشیند، سهمگین تر و صریح تر از آنچه تجربه کرده و آموخته برمیگردد. این ملت راه و مدل پیروزی اش را خودش انتخاب میکند و قطعا به آن میرسد.
نوروز تکتک شمایی که در پیدا و پنهان با جمهوریاسلامی همراه نشدید، سرشار از شادی و پیروزی باشد. ما بر میگردیم. ما از این خاکستر برمیخیزیم. ما خودمان را در مسیر درست قرار میدهیم. ما این مملکت را نجات میدهیم. ما ایران را احیا میکنیم. امسال سال احیای ایران است چون ما میخواهیم.
در این رشتو میخوام کمی دقیق تر صحبت های روز گذشته #توماج_صالحی رو مورد بررسی قرار بدم شاید کمی به من و شما برای بهتر شناختن این شخص کمک کند
ریپورت هستم ممنون میشم کوت و کامنت بزارید
#چپ_هرگز_نفهمید#KingRezaPahlavi
1
تا درفش کاویانی گرم دارد پشت ما
کاوهای گر بر زمین افتد بر آید کاوهها
خواب ضحاک و دو مارش زین هراس آشفته است
کز نفیر افتد به زودی دشنهها و مالهها
#ابول_کورکور
She is a Turkish princess, not Iranian, the Qajars were a Turkish dynasty that ruled after the occupation of Iran. Their taste in choosing a woman was like his the taste of their brothers Ottoman sultans, absolutly like their Turkish ancestors in the steppes of Mongolia, they loved female creatures more than humans.