امروز به معنی واقعی وحشت کردم از دخلی که با خرج ضروریات زندگی نمیخونه و یه حسی بهم میگه اگه تموم نشه این وضعیت به زودی ضروریات که هیچ آب و نون هم قرار نیست بتونیم پیدا کنیم اونم اگه پول داشتیم بخریم 💔
صاحب دفتری که اجاره کردیم برام نماد ثروت و پول کهنه بود،
از این پیرمردا که یکسره سفید میپوشه با کت سرمهای و ساسبند؛
امروز برای تمدید اجاره داشتیم صحبت میکردیم برگشت گفت من تا الان که ۹۰ سالمه، مفهوم نداری رو حس نکرده بودم،
الان منم نگرانم نداشته باشم.
هیچ موقع اونقدر مسئولیت هارو سنگین نکنید که هم خودتون زیر فشارش نتونید هیچ لذتی ببرید و از طرفی دیگه ناخداگاه انتظارتون از بقیه هم زیاد بشه که ازشون دلخور بشید
روزانه بایدتلاش کنم ازچیزای کوچیک شروع کنم که ترس واسترسم روکنترل کنم
هرکنشی را واکنشی هست
امیدوارم رفتار ها و ترس هایی هم که باعث میشه این ترس های من فعال بشن هم کنترل بشن
با هر رفتار کوچیک غلطی آینده تیره و تار نمیشه
و با هر فاصله و دوری کوچیکی، ارتباط قرار نیست از هم بپاشه