هدِرم عکس دستای غریبهی عزیز رو گذاشتم...شبهای خیلی شلوغ کافه که کارم تمومی نداشت،پاییز پارسال..کی فکر میکرد گم بشه این آدم و وقت پیدا شدنش من دیگه اونجا کار نکنم و حتی بعنوان مشتری هم اونروز نرفته باشم،اونم همین تازگی.
فقط سوشال مدیا این قدرت رو داره که از یه آدم پوچ و سیاه و تقلبی و مریض یه بت انسان بسازه که آدما ستایشش کنن و ذرهای کنجکاو هویت و گذشتهاش نباشن و اونم باورش بشه آدمه...خیلی ترسناکه.
امروز زندگی در تختخواب در بعدازظهر پنجمین روز تموم شد و حاصلی جز مواجههم با چند آدم سم و بیتربیت و یکی دو آدم باادب از محل کار به بهانه تسویه نداشت..راه رفتم مسافتی رو و به این فکر میکردم کی ممکنه بشه فهمید چرا حقارت و عقده و نامتواضع بودن یه عده بیپایانه؟