@Meytikam منم هر ۶ ماهی گذری میام و گشتی میزنم توی فجازی، شاید به امید معجزه ای. از ۹۷ و یک دوره کوتاه بحث در توییتر بوسیدم گذاشتم کنار. صرفا بعد هر ۶ ماهی مطالعه مجاز دونستم بیام و از دریچه آخرین آپدیت نگرش به مسائل نگاهی بندازم به اطراف و شاید چند کلمه ای حرف بزنم.
Are metaphysical insights under psychedelics therapeutically relevant? How could they NOT be relevant? Consider a depressed person who does not believe in the meaning and value of life, who then encounters the sacred, fundamental nature of reality, full of light. Transformation!
توییتر مثل دوران اوج فیسبوک شده، همه اینجا قاضین و پزشک و فعال حقوق بشر و متخصص همه امور و مسائل جامعه، در هر حوزه پیشگام.
چندسال پیش یه نفر توییت زده بود اسکرول بکنی پایین توییتر با کف جامعه برخورد میکنی، حالا کف به سطح رسیده، دلیلش چیه؟ فیسبوک نمونه خوبیه برای رفرنس جواب.
چیز بدرد بخوری پیدا نکردم بین حرفهام، همه اش چیزهای بیخودی، حرفای معمولی، از معمولی ترین ها. بهتر اینه که بهش عادت کنم، عادت به بیفایده بودنش، عادتای معمولی. خب از کجا شروع کنم؟ از همینجا، از الان، از همین بحثای توخالی، حرفای بیفایده، بحثای بیخودی، فکرای معمولی.
Photographers ✨📷
Share your beautiful Water shots 🌊
1. No links
2. Don't just share and leave
3. Try to connect with other photographers
Let's support each other 🙏🏼
تلاش میکنم صرف تازهای امتحان کنم. بنای منی نو پی بریزم. شروط تازه ای اضافه کنم و از الزامات کم کنم. فروکاستن عقیده به خیال و من به هیچ، بی معناکردن هر صرف تازه ای، آیرونی در شروط تازه.
اما اگر دست از هذیان گویی عریان بیروشم بردارم و جدی باشم، تلاش میکنم دست از خواستنش بردارم
نه چیزی اونقدر واقعی بود و نه مهم و ضروری در زندگی که من بتونم بهش پایبندی خاصی نشون بدم. نه حادثهای برای کشف حقیقت، نه نشانه ای برای آفرینش خیال، نه سرگذشت و ماجرایی برای امید. همه چیز ملال و مثال و درهمتنیدگی آشوبناکی بود که حکایت از بیپایگی و گذرایی میکرد.
که ما همچنان مینویسیم
که ما همچنان در اینجا ماندهایم
مثل درخت
که مانده است
مثل گرسنگی
که اینجا مانده است
مثل سنگها که ماندهاند
مثل درد که مانده است
مثل زخم
مثل شعر
مثل دوست داشتن
مثل پرنده
مثل فکر
مثل آرزوی آزادی و
مثل هر چیز که از ما نشانهای دارد
#محمدمختاری
مدت هاست هیچ چیزی نخوندم. هیچ عکسی نگرفتم. هیچ چیزی ننوشتم. هیچ مکالمه و اینتراکشن درخوری نداشتم. هیچ چیزی یاد نگرفته م. ذهنم تاریک و تیره در سکونی خاموش و سرد سکوت کرده. زمان در مسیرهایی رو به عقب، پس و پیش و نوسان میکنه. و جنگ تنها ویرانه هایش را بجا میگذارد.
اعتراف میکنم که تنبل و کاهل هم هستم، سوای این واقعیت تلخ که اپیزودهای مخرب خلقیم و موجهای متداخل عصبی و روحیم ، و اینها تسلسل و چرخهای خود بازتولید رو ایجاد کردن که من ِ ۶ سال پیش رو بهم یادآوری میکنه. خسته تر از هرچیزی که پیش تر بوده ام.
تلاش کردم از هر چیزی بگذرم، اما از خودم طفره رفتم و نتونستم بگذرم. اگر از خودم میتونستم بگذرم الان همه چیز بهنر بود. نه برای دیگران، تنها برای خودم. چیزی جز خودخواهی و خودپسندی در وجود انسان تعیین کننده جایگاه شهری اش نیست.