ما دچار شده ایم به درد بی تفاوتی.
دو راه برای کر و کور کردن یک ملت وجود دارد. اولین روش را کره ی شمالی به غایت رسانده. دومی بمباران پی در پی اطلاعات و ضد اطلاعات، به شکلی مرز آن ها محو شود.
در فضای امروز انگار چند میلیون نفر جمع شدیم مافیا بازی می کنیم.
گاهی مافیا با نشر ضد اطلاعات، شهروندان نا آگاه را روی سر شهروندی دیگر میریزد.
گاهی شهروند ناآگاه به شهروند دیگر تهمت میزد، مافیا از آب گل آلود ماهی گرفته و شهروند را میزنن.
گاهی شهروند ناشی سوتی میدهد مردم سرش میریزن و میزننش
شهروندان خود را سانسور می کنند مبادا به خاطر حرفشان انگ مافیا بخورن
شهروندان به همدیگر بدبین هستن. آیا دیگری مافیاست؟
ذهن ساده اندیش شهروندان فقط دوگانه مافیا و شهروند می بیند.
خرمای خونه تموم شد. دیدم چایی را دارم به زور میخورم
اینجا بود که فهمیدم اصلا همیشه چایی را واسه خرماش میخوردم 😔
و به این شکل آخرین امیدها برای معتاد شدن به چایی و کافئین ناامید شد.
کاست را گذاشتم توی ضبط صداش بلند کردم
امیدم را نگیر از من خدایا خدایا خدایا
دیریری دیریری .....
مفهوم جد در نگاه انسان سده های گذشته معنی دار بود. چون می پنداشتند شالوده بچه از مرد است و زهدان مادر نقش پرورشگاه او را دارد. در حالی اکنون می دانیم مرد و زن به یک اندازه در ژنتیک یک فرد نقش دارند این مفهوم از معنی تهی شده است.
گفتن این که "جد من فلان کس است" حبابی است از معنی تهی
برای سادگی فرض کنیم جد نسل چهارم است. منظور فرد از جد پدرپدرپدرپدر خود است. در حالی که مادرپدرپدرپدر آن فرد یا پدرمادرپدرپدر یا .... آن فرد نیز به اندازه ی اولی در ژنتیک فرد سهم دارند.
اول پیاده روی از خود پرسیدم آیا می شود به جایی رسید که دیگر درد و رنج نکشید؟
انتهای مسیر پیام آمد وقتی که بمیریم. چه هنگامی که زنده ایم چه هنگامی که واقعا بمیریم. به این گونه رنج آن لحظه هم به انتهای مسیر رسید.
هزاران مکانیسم باید درست کار کنند تا تندرست باشیم، کار نکردن یکی کافیست تا بیماری پیش آید. مرگ و بیماری نُرم است، تندرستی و زندگی استثنا و معجزه!
هر لحظه زندگی را می بایست جشن گرفت.
تحقیر و متلاشی شدن ارتش هخامنشی در فیلم 300 دلم را کباب می کند. لابد اگر یک آمریکایی بودم دلم به جای کباب خنک میشد! انسان هایی که 2500 سال پیش در جغرافیای من زیسته اند چه حلقه اتصالی به من دارند؟ و یا آن آمریکایی به اسپارت ها؟
همانا دریای حماقت عمیق است!
با درس های لیسانس فیزیک زندگی کردم. مکانیک آماری هم به طور زیرکانه ای به دل نشست. شاید اوج چیزی که یاد گرفتیم این بود چه گونه می شود قانونی صرفا از بی نظمی پدید آید. آیا می توان در نهایت قوانین فیزیک را از بی قانونی به دست آورد؟ در آن صورت قوانین فیزیک چنان راز آلود نخواهند بود.
بار دیگر شکرگزار زندگی در این سیاره استثنایی شدم و با دیدن فشرده ی کوچکی از تنوع زیستی به وجد آمدم.
زندگی در سیارات دیگر محتوای جذابی است برای داستان ها و فیلم های علمی تخیلی ولی شروعی است کمی بالاتر از صفر مطلق! شروعی از زمانی که حتی خودمان در این پهنه ای اسرار آمیز نبودیم.
با این قضیه ی سویه های جدید کووید که هرکدوم از دیگری قدرت واگیر بیشتری دارند، (آلفا، بتا، گاما، دلتا و اخیرا لامبدا !!؟) با تصاعد هندسی فکنم به درجه ای از عرفان برسیم که یه نفر سر خیابون عطسه کنه تا ته خیابون مبتلا بشیم.
فیزیکدانان که دهه ها به دنبال یکی کردن چهار نیروی کشف شده بودن در صورت کشف نیروی پنج باید به دنبال سازکاری برای وحدت نیروی پنح هم باشند.
گل بود به سبزه هم آراسته شد!
با گسترش شبکه های اجتماعی و بمباران اطلاعات و رشد بی سابقه اطلاعات نادرست، روز به روز نیاز به آموزش تفکر نقادانه بیشتر احساس میشه.
باشد که با آموزش بیشتر خود و جامعه با این مشکلات مبارزه کنیم.
https://t.co/2yYpNnH4DF
دنیا جای خیلی خیلی بهتری بود اگر به جای تداوم نسل به فکر کیفیت نسل آینده بودیم.
اگر هر پدر و مادر به جای تمرکز بر تولید بچه، مسئولانه بر آینده این موجود فوق هوشمند تمرکز می کردند.