ایشونو نمیدونم ولی یه دختری تو دانشگاه ما بود که انگار کف دستشو زده بود تو رژگونه و مالیده بود به صورتش. کاملاااا و دقیقا جایی که رژگونه میزنن و نه هیچ جای دیگه صورتش. بعد بقیه در نگاه اول مسخرش میکردن ولی در نهایت مشخص شد بیماری پوستی داشت بچه.
به این فکر کردم که چرا اینقدز زجر کشیدم از نبودت این چند روز و فهمیدم علتش سردرگمیه.
تو بدون مشخص کردن تکلیفم رفتی، تو کاری کردی که سکوت برای من بزرگترين عذاب بشه.
بترسم از اینکه بعدش چی میخواد بشه یا اینکه چرا سکوت شد اصلا.
میدونی من و تو نه ماه هر روز باهم حرف زدیم، هرروز برای هم از روزمون گفتیم. پس چجوری تو الان اینقدر اسونه برات که دیگه با من حرف نزنی؟ چرا من اینقدر حالم بده؟