تو از هزاره های دور آمدی
در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان رد پای توست
چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلندعشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند
زمان بیکرانه را
تو با شتاب عمر ما مسنج
به پای او دقیقه ایست این درنگ درد و رنج!
هر روز از ساعت ۲-۳ ظهر انگار چندینتا وزنه ده کیلویی میذارن روی قفسه سینهم -طوریکه نفس کشیدن واقعا سخت میشه- و از ساعت ۷-۸ شب دونه دونه برشون میدارن و دوباره فردا همینطور…
#تجربه_سوگ
دقیقه به دقیقهای که پشت ترافیک کارناوالهای شما تلف میشه، که خرج دور زدن فیلترینگ میشه، که صرف فکر کردن به یک قرون دوزار و و خرج خونه میشه، که صرف حرص خوردن بابت عاملیت کم و احساس خاکبرسری و گرفتاری در بنبست سیاسی میشه، تمام این دقیقهها فحش و نفرینی است که به جان میخرید. آدمها رو جان به لب میکنید. در هیچچیزی اندازه نگه نمیدارید، هیچوقت به تغییر مسیر فکر نمیکنید. بازنگری نمیکنید. یاد نمیگیرید. فرصتها رو تباه میکنید. اه واقعا.
دیشب دخترعموم بدون اینکه بدونه من نزدیکم، داشت با پزشک بابام حرف میزد و آخرش آروم پرسید «دکتر به نظرت برمیگرده؟»
و این سوال تمام این روزهای من بود اما نه جرئت پرسیدنش رو داشتم و نه جرئت شنیدن جوابش رو. راهمو و کشیدم و برگشتم.