هیچ پناه و پناهگاهی نیست..
عالم برام جای ترسناکی شده...
انگار وسط ورطه ی بینهایتی از تاریکی،
روی یک سیاره با حجم زیادی از موجودات بیگانه،
رهاشده من رو گذاشتند و رفتند...
هیچ دری رو هم برای فرار باقی نذاشتن...
وسط هیاهوی هجوم همه جانبه ی بیرحمانه به قلبم،
دوست دارم دستامو بگیرم بالا..
بعد بذارم روی سرم..
بعد بشینم و زانوهامو بغل کنم..
سرمو در گریبانم فرو کنم..
انقدر زار بزنم بیصدا..
تا همه چی تموم شه برای همیشه..
من دیگه تحمل رنج هستی رو ندارم...
دیگه نمیتونم...
امروز باید از چند نفر عذر خواهی کنم حتما!
از اونایی که در برابرشون می ایستادم و تمام قد از #نیک_یوسفی دفاع میکردم!
امروز برای خودم متاسف شدم و از اونی که ازش دفاع میکردم، منزجر!
زندگیم از قبلِ تولدم تا همین امروز،
جوری پیش رفته که همیشه منتظر بودم
یهو همه ی اهل جهان از حرکت متوقت شن،
و برگردن رو به من و شروع کنن به تشویق کردن.
و من اشکِ شوق بریزم از این که همه ی این ها فقط یک نمایش بود و دیگه تموم شد!