نیت خوب اگه گفته نشه، به اندازهی دروغ آسیب میزنه.
بعضی سکوتها مسیر زندگی رو عوض میکنن.
یا احساست رو زندگی کن،
یا مسئولیت از دست دادنش رو بپذیر.
بعضی عشقها نه میمیرن، نه زندگی میشن؛
فقط منتظر یه جمله میمونن؟
«خونسرد» اسمش خونسرده، ولی زیرش یه دلِ شلوغ و داغ داره. قصهی آدماییه که بلد نیستن بگن چی میخوان، بعد تعجب میکنن چرا همهچی دیر میشه.
امیرعلی یه آدم ساکت و منضبطه. از اونایی که احساسش رو قورت میده چون ته ذهنش اینه که اگه حرف بزنه، همهچی بههم میریزه...
چون هیچوقت درست و کامل تجربه نشد، موند تو ذهن و بزرگتر شد. وقتی بعد از جدایی، امیرعلی بالاخره دلش رو به دریا میزنه و اسمش رو صدا میکنه، در اصل داره با خودش میجنگه. دیره، ولی بیارزش نیست. این اعتراف بیشتر نشونهی رشده تا رسیدن.
و درسش برای ما؟
عشق زمانبندی داره.
احساس نگفتن، تمیزتر و اخلاقیتر از احساس گفتن نیست.
و سارا باید میفهمید که
کمبود عشق رو با تصمیمهای بزرگ نمیشه پر کرد.
ازدواج قرصِ تنهایی نیست؛
فقط تنهایی رو رسمی میکنه.
عشقی که حتی بعد از ازدواج و جدایی هم زنده موند، از اون عشقهای حلنشدهست. نه تموم شده، نه زندگی شده...
سارا جلوتر میاد، امیرعلی ساکتتر میشه.
آخرش هر دو فکر میکنن دارن منطقی رفتار میکنن، ولی در واقع دارن از نزدیک شدن فرار میکنن.
چیزی که باید از هم یاد میگرفتن این بود که
شجاعت فقط دنبال خلافکار دویدن نیست؛
اینکه بگی «دوستت دارم» هم جرأت میخواد.
وقتی امنیت عاطفی نمیگیره، خودش راهش رو عوض میکنه، حتی اگه تهش انتخاب درستی نباشه. ازدواجش بیشتر از روی دلخوشی نبود؛ بیشتر شبیه یه مُسکن بود برای زخمی که ولش نمیکرد.
داستان این دوتا دعوای بلندبالا نداره؛ دعواشون سکوته.
امیرعلی عقب میره، سارا جلو میاد.
همیشه وظیفه جلوتره، قانون جلوتره، بقیه جلوترن. عشق میمونه برای «بعداً»… بعدایی که معمولاً هیچوقت نمیاد.
سارا اما دیده نشدن اذیتش میکنه. دوست داره، صبر میکنه، ولی جواب نمیگیره. کمکم تو دلش این ترس میافته که «نکنه قرار نیست انتخاب بشم؟»
امیر کبیر زمان خودش میگفت كه مملكت وزير دانا ميخواهد؛ و مدتي بعد به ايـن نتيجه رسيدم كه مملكت شاهِ دانا ميخواهد
اما الان میفهمم که مملکت ، ملتِ دانا میخواهد