دلم میخواد عر بزنم کل روزو. تو ۲۶ سالگیم نمیدونم میخوام با زندگیم چیکار کنم. کاری که الان دارمو مطمئنم نمیخوام کار دائمم باشه ولی نمیدونم چی دوست دارم و چی میخوام.
من از آینده می ترسم بچه ها. از گرونی، از اینکه یکم بعد خفت گیری و تجاوز شروع میشه، از اینکه نسل بعدی بی سواده. از اینکه هیشکی به آرزو هاش نمیرسه، از اینکه دیگه کسی تلاش نمیکنه و هدفی نداره. از اینکه هر روز صبح پا میشم میرم سر شغلی که هیچ کاری نمیتونم باهاش بکنم. من خیلی میترسم
اون غم مزمن و کُشنده ای که جوون ایرانی داره تجربه ش میکنه، «سوگِ زندگیِ نزیستهست».
سوگ انرژی حیاتی ای که صرف جنگیدن برای بقا شده نه صرف خودشکوفایی..
یه جور عزاداریِ بیصدا برای زندگیای که هنوز نمرده،
ولی هیچوقت هم اجازه پیدا نکرده واقعاً زندگی بشه.