بس نمانده ست که این مزرعه ویران بشود
بس نمانده ست که این باغ بیابان بشود
بس نمانده ست که اِصطبلِ بزرگِ پدری
شیرهکِشخانهٔ یک مشت شُتربان بشود
ماکه رفتیم شماشمعِ شبستان باشید
قلتبانان همین قومِ قُرقبان باشید
خاکتان بذلهی ما را به پَشیزی نخرید
ما که رفتیم نباشیم، شمایان باشید
گفته بودی پسِ این شام دُژَم، عیدی هست
پشتِ این ابرِ به هم دوخته، خورشیدی هست
گفته بودی که خدا یار جوانمردان است
به خدایی که عقیم است، چه امیدی هست؟
«علی اکبر یاغی تبار»
... دلِ دنیا، دلِ من بود، کبابش کردند
آسمان، منزلِ من بود، خرابش کردند
« زندگی کردن من مُردنِ تدریجی بود
آنچه جان کند تنم، عُمر حسابش کردند»
پشتِ بغرنجترین مسأله شد منزل من
جز پریشانی و تردید چه شد حاصلِ من؟
آسمانی که فقط توطئه ترتیب دهد
نه به دردِ دلِ کس میخورد و نه دلِ من
حقیقت این است که امروزه ملت بیپشت و پناه و سرپرست است و کسی به فکر او نیست و از دو راه یکی را باید انتخاب کند، یا تا جان دارد رنج ببرد و جور آقابالاسرهایش را بکشد که به ریشش بخندند و یا اینکه علیرغم عقیده ناجیان فداکارش، ثابت بنماید که حق زندگی دارد!
📓 اشک تمساح
(صادق هدایت)
... ما لبخند میزدیم اما شادنبودیم
ما آرام به نظر میرسیدیم،اما آرام نبودیم
ما حواسمان به همه چیز بود
ما آرام نبودیم،ما شاد نبودیم
ما سادهلوح نبودیم
ما میرنجیدیم،ما میفهمیدیم...
(نرگس_صرافیان_طوفان)
شاعری گفته:
موش ِ ترسو مُرد، گور او گم باد
لانهٔ مار و مور و کژدم باد
شاعر آرزو دارد پس از دفن ِ موش
لحدش ، مستراح ِ مردم باد
!! والله اعلم بالحقایق الامور
به زندان قفس مرغ دلم چون شاد می گردد
مگر روزی که از این بند غم آزاد می گردد...
... دلم از این خرابی ها بود خوش زانکه می دانم
خرابی چون که از حد بگذرد آباد می گردد...
... به ویرانی این اوضاع هستم مطمئن ز آنرو
که بنیان ِ جفا و جور بی بنیاد می گردد...
«فرخی یزدی»