ی جا خوندم از ی جایی به بعد فرصتی برای نشستن و غصه خوردن ، رفتن زیر پتو و گریه کردن نداری، باید غمگین باشی و کار کنی، غمگین باشی و بخندی، غمگین باشی و تلاش کنی ...
انگار زندگی ی حباب از جنس غم، ما غم نفس میکشیم.
دوست داشتم امروز آزمون و قبول شم! ببینم این بدن باز واسه چه موضوعی میخواد واسم اظطراب بتراشه...
اظطراب از بین نمیره! ازموضوعی به موضوع دیگه منتقل میشه...
واقعا اینکه صبح و عصر سرکارم،خوبه،
واقعا خوبه،
تا همین الان بعد ۳ ،۴ بار دعوا و بحث با مامان،
من پرچم سفید و تسلیم و بالا میارم.
واویلا که هنوز فردا جمعست...
خستم، مغزم درد میکنه...
میخوابم ۸ ساعت ،۱۰ ساعت!
فرقی نداره،
چشم که باز میکنم تموم تنم درد میکنه،
انگار هیچ صبحی شبیه "شروع "نیست،
همش تکرار و تکرار وتکرار...
این جنگ توی سرم،
این کوفتگی تنم،
این خستگی حالم،
کاش تموم شه از من...