دوتا از آشناهامون ۹۰ و خرده ای سال عمر کردن
خانومه دوماه پیش فوت کرد
به شوهرش نگفتن هربار میپرسید خانومم کجاست بهش میگفتن بیمارستانه، چند روز پیش فهمید خانومش فوت کرده ، شبش تموم کرد
فکر میکردم این چیزا توی داستاناست ولی واقعیش خیلی قشنگ تر بود🫠🫠
اولین باری که نصف شب رفتم یه داروخونهی شبانهروزی و دیدم دراشونو قفل کردن و از یه دریچهی کوچیک بهم دارو دادن، دنیا برام خیلی ناامن شد.
از اون شب به بعد دیگه من اون آدم سابق نشدم...
طوطو رفته بود توی انباری بالای اتاق. منم که درست پایین انباری نشسته بودم و با زهرا حرف زدم، یهو دیدم یه چیزی افتاد روی شونهم و دردم اومد!
چند ثانیه طول کشید بفهمم طوطو (عروسهلندیمون) اسپریِ چسبِ موکت رو انداخته بود روم.
آخه دختر حسابی، اگه میفتاد روی سرم اونوقت چی؟؟
در مورد امروز، نه شلوغیش اذیتم کرد، و نه نرسیدن به روتینهام. چیزی که آزارم میده، اینه که صرف کاری شد که کمکی به رشد فردیم نمیکنه...
اما کاری که امروز کردم، هزینهای بود برای نگهداری یک رابطه. گاهی برای دوستیهامون هزینه میکنیم.
با این دید میشه احساس خسرانش رو کم کرد.