بدون هیچ دفاعی از شریعتی و صرفا دربارهی فرمایشات دکتر غنینژاد و مسئله شاندل ؛
اولا کشف اینکه فردی به نام شاندل وجود خارجی ندارد را دکتر غنینژاد انجام ندادهاند. سالها قبل این مسئله مشخص شده بود و افراد زیادی به آن پرداخته بودند. سرچ بفرمایید.
دوما کشف اینکه حروف اول کلمهی شمع، مخفف نام علی شریعتی مزینانیست هم متعلق به ایشان نیست. علی شریعتی سالها با نام مستعار شمع در نشریات جبهه ملی قلم میزده و حتی خودش اشاره میکند که کلمه شمع حروف اول نام من است.
سومن وقتی به کسی میگوییم شیاد یعنی فرد با قصد و نیت قبلی میخواهد کلاه مخاطبش را بردارد. منطقی به نظر نمیرسد که فردی سالها با نام مستعار شمع قلم بزند و کلیدواژهی شمع مکررا در آثارش تکرار شود و بگوید شمع مخفف نام من است و در کویریاتش که اساسا شاعرانه و عرفانیست از شخصی به نام «پروفسور شمع» نام ببرد و قصدش کلاهبرداری و شیادی و ارجاع دروغین باشد. اگر چنین نیتی داشت که به قول دکتر غنینژاد «نقل قول کند که کلام معتبرتر به نظر برسد» به نظر میبایست از نامی جز شاندل استفاده میکرد. اتفاقا چنین استقادهای از نام شمع، عقلا با این هدف صورت گرفته که مخاطب حتما متوجه این موضوع بشود نه اینکه گول بخورد. کما اینکه سالهاست همه این موضوع را میدانند.
چهارمن نقد به آثار و خط فکری شریعتی بسیار است و به زعم من بسیاری از آنها میتواند وارد باشد اما اگر به شیفتگان دکتر غنینژاد برنمیخورد، زیبنده بود که حتی اگر آقای دکتر میخواستند شریعتی را به شیادی متهم کنند هم این کار را بر اساس محتوای آثار و خط فکری شریعتی انجام میدانند نه چنین موضوع دم دستی و سطحی که فقط خواجهی شیراز نمیداند و به دلایل بالا منطقا نمیتواند شیادانه باشد و فقط به درد وایرال شدن در اینستاگرام میخورد.
مگر آنکه هدف همین وایرال شدن بوده باشد که بحث دیگریست.
@Farid777518965 اتفاقا این کارت عالیه، برای تنوری کردن کاش سیب زمینی رو جدا بزاری، مرغ و سبزیجات ریشه ای مثل پیاز و هویج و ادویه رو باهم بزاری، بعد از پخت اب ترکیب رو بزاری برا سس به همراه رب و احتمالا زردچوبه . عالی میشه. اصولا به همراه مرغ سیب زمینی پخته ارائه نمیشه، برنج و نودل بهتره.
@Farid777518965 یک اصل بسیار مهم رو باید در آشپزی رعایت کرد، غذاهایی مثل قورمه سبزی رو نمیشه گفت دستور پخت کی بهتره، که بدتره، یک دستور سنتی و کلاسیک داره که باید حفظ بشه و چیز جدیدی اضافه یا کم نشه، چون اون دیگه او غذای اوریجینال نیست، کلا همه چیز در این روش شماخوب بود بجزرب اضافه کردن.
مهمتر از حرفی که علی خمینی زده، این است که چرا تا بحال حرفی نمی زده؟! چه جریانی با چه هدفی در صدد مطرح کردن اوست؟ و مهمتر از همه، ضرورت طرح ایده خمینی جوان، در غیبت خامنه ایی جوان، چیست؟!
- خانم "الف" به بانک میرود؛ نوبت میگیرد. شمارهاش ۱۳۵ است.
همانجا دوستش را میبیند که سه ساعت زودتر از او آمده و دو شماره در دستش دارد. یکی ۲۴ و یکی ۲۵. شماره ۲۵ را از او میگیرد و کارش را زودتر از ۱۱۰ نفر دیگر انجام میدهد و خوشحال بانک را ترک میکند.
- آقای "ب" رانندهی تاکسی است؛
هر روز دقایقی را فریاد میزند تا مسافرانش تکمیل شده و حرکت کند. امروز باران شدیدی میآمد.
آقای "ب" کسی را سوار نمیکرد و میگفت که فقط دربست میرود.
- خانم "پ" پنجره را باز میکند و زیرسفرهای را داخل کوچه میتکاند.
- آقای "ت" در اتوبان میبیند که همهی ماشینها در ترافیک سنگینی هستند. وارد شانهی خاکی میشود و از چند صد نفر جلو میزند و بعد به داخل صف ماشینها میآید.
- خانم "ث" فروشنده است؛ کیفی میفروشد با قیمت ۲۰٠ هزار تومان. توریستی از همه جا بیخبر میآید که کیف را بخرد. قیمت را می پرسد. در جواب میشنود: ۶٠۰ هزار تومان.
- آقای "ج" کارمند است؛
در ساعتی که اوج کار است و مراجعین صف کشیدهاند، درِ اتاقش را بسته، چایی میریزد و مینشیند کنار همکارش هرهر میخندد.
یک لحظه با خودتان رو راست باشید و بپذیرید که همهی ما به اندازه "توانمان" متجاوز ، دیکتاتور و ضایع کنندهی حق دیگران هستیم. حالا شما بیا و این مردمی که تجاوز به حق دیگری را هر روز و هر روز تمرین میکنند، بگذارید به عنوان مسئول یک کشور.
بهای این شعار برای هرات، خون پاک جوانانش در جبرئیل بود.
امروز با دست خالی رو به تفنگهایی که دیروز شلیک کردند، ایستادند و دوباره فریاد زدند. #زن_زندگی_آزادی
و این یعنی شما باخته اید …
«زن:
شما از گردهی ما تسمهها کشیدهاید…
شما دمار از روزگار ما در آوردهاید. فرق من و تو یک شمشیر است که بر کمر بستهای.
سردار:
زبانت ببرد!
زن:
و تو شمشیر را برای همین بستهای»
- بهرام بیضایی (مرگ یزدگرد)
#زنان_افغان#هرات
تروریستها این 70 شب که شما خیابان را قرق کردید کجا بودند؟
چرا یک تیر شلیک نشد؟
چرا یک نفر کشته نشد؟
درواقع تروریستهای دیروز همان عربده کشان امروز هستند.
هرزه ولایت انقدر دروغ گفت حناق گرفت 🤬
@AbbedKanoor به نظر من یک کار هنری یک ابژه میشه، هنر صاحب اون اثر قابل اندازه گیری و ارزشگزاریه، در مهماننوازی، حتی در حالت پوئتیکش، ابژه و سوژه قاطی میشه، اصولا یک از مشخصات ما ایرانی ها هم به نظرم قاطی کردن ابژه و سوژه س،
دوستان عزیز دموکراسی خواه دیر یا زود این گردوغبار سم خران پهلوی فروکش خواهد کرد(در داخل آلردی کرده)، برنامه ساختن و گفتگو خوبه، اما ما راهی جز بازگشت به همان انقلاب #ژینا و ادامه مسیر نداریم،
پلان چیه؟ چه میکنید الان؟ کنگره چه شد؟
@if_congress
«من هنوز زندهام»
سه روز قبل از آنکه با تزریق او را بکشند و پیکرش را به دیواری در خیابان میر تکیه دهند، چند نفر از “برادران” به کتابفروشیاش رفته و از او عکس گرفته بودند.
“آقای مترجم” موضوع را جدی نگرفت، چون مدتها بود که پس از آخرین بازجوییاش در وزارت اطلاعات، نامههای تهدیدآمیز میگرفت.
وقتی بازجوی حکومت ِحرامیان او پرسیده بود، چرا بیانیهی “ما نویسندهایم” را که در آن گفته بودند؛ سانسور، به هر بهانهای در صلاحیت هیچکس یا هیچ نهادی نیست، امضا کردهای، احمد میرعلائی پاسخ داده بود:
«وظیفهام هست و باز هم میکنم!»
پیشتر از دانشگاه اخراج شده بود و نشریهاش “زندهرود” توقیف.
ترجمهی آخرین رمانش “چهارباغهای اسکندریه” اثر سه جلدی لارنس دارل، که در فاصله ده سال سه بار ترجمهاش کرده بود تا دل ِسختگیرش راضی به انتشار شود، به دستور دولت در همان چاپخانه خمیر شد و روانه کارخانه مقواسازی.
خم به ابرو نیاورد و همچنان ایستاد.
در یکی از معدود مصاحبههایش به نشریهی “مترجم” میگوید به او پیام دادند اگر با ما همکاری کنی، اجازه چاپ خواهی گرفت.
«اهل این حرفها نبودم…خود را تسلی دادم که مهم نیست، تو توانستی شاخ این غول را بشکنی!
گیرم مخاطب نداشته باشی»
و تاکید میکند که اهل “خدعه و تشبث” نیست و نباید تن به سانسور داد زیرا نویسنده و مترجم «قیم خواننده نیستند»
هر چه کردند، خسته نشد!
زیرا معتقد بود «انسان تنها به حقیقت متعهد است»
تا رسید صبح سرد دوم آبان ۱۳۷۴، که آقای مترجم، خانه را با پاکتی پول امانت ترک کرد و قرار بود ظهر باز گردد.
شب شد و نیامد.
آخر شب، مأموری در خانهشان را زد و پرسید صاحب عکس را میشناسید، همسرش گفت این احمد من است!
مأمور گفت:
«بروید جنازهاش را از کنار دیوار در خیابان میر بر دارید»
به سیاههی نویسندگانی که ترجمه کرد، نگاه کنید تا نه فقط سلیقهی ناب او، که اهمیت انتخابش را در پروراندن تخیل ما در نقد استبداد و تعهد به زیبایی و هنر دریابید.
این احمد میرعلائی بود که برای اولینبار ما را با بورخس، کوندرا، گراهام گرین، اکتاویو پاز، ویلیام گولدینگ، خوان رولفو و برنارد مالامود آشنا کرد.
در جایی گفته بود؛ آرزو دارم آنقدر زنده بمانم تا مهمترین آثار شکسپیر را با زبانی یکدست ترجمه کنم.
آرزو به دل شد.
آرزو به دل شدیم!
شاید که هیچکس بهتر از او نمیدانست معنای آن حرف شکسپیر در “طوفان” چیست وقتی که نوشت:
«جهنم خالی است، همه شیاطین همینجا هستند»
میرعلائی خودش شد مصداق تام شعر خورخه لوئیس بورخس “یک مَرد” وقتی که سرود:
«مردی فرسوده از زمان
مردی که چشم انتظار مرگ هم نیست…
که فلاکت وظیفه اوست و او با تواضع میپذیرد»/۱
مریم اکبری منفرد پس از ۱۷ سال حبس بدون حتی یک ساعت مرخصی، پس از ۱۷ سال شکنجه ظالمانه پیدرپی، ۱۷ سال محرومیت، ۱۷ سال دوری از خانواده، ۱۷ سال ندیدنِ بزرگ شدن فرزندان، ۱۷ سال نزیستن در خانه، از زندان آزاد شد.
در میان غمِ این همه مرگ و ویرانی برای آزادی او با تمام وجود خوشحالم…
به امید آزادی زینب جلالیان و همه زندانیان سیاسی و به امید نابودیِ جمهوری اسلامی.
#مریم_اکبری_منفرد
#زینب_جلالیان
#زن_زندگی_آزادی