به رسم عادت یکی دوساعت پیش مرکز شهر بودم ( جمعه ها خیلی خلوته) بر حسب اتفاق یکی از همکلاسیای دانشگامو دیدم که همیشه مورد تمسخر خودش و اکیپش قرار میگرفتم. دقیقا مثل همون دوران، با این تفاوت که این بار به همسرش اشاره کرد و باهم مسخرم کردن و خندیدن
آخه چرا
خسته از سرکار اومدم خونه . خونه تاریک و پنجره اتاقم باز . صدای چنتا بچه که توو محوطه بازی میکنن. دراز کشیدم کف اتاقم . سرم سنگین و دلم پر. هیچکس نیست . انگیزه ای هم نیست . امید هم نیست. پیامک حقوقمو نگاه میکنم و جمع و تفریق همیشگی. اندازه پول یه دست لباس یا احیانا یه جفت کفش رو