از نظرم غم عمیق ترین حسیه که از سر وفاداری دستش میرسه به ته ته ته قلبت و میپاچه به کل وجودت
گاه تمام تنت رو احاطه میکنه و میشه لرز
گاه تا پیشونیت پیشروی میکنه و میشه عرق سرد
گاه تا چشمات پیشروی میکنه و میشه اشک
گاهی هم تا گلوت پیشروی میکنه و همونجام گیر میکنه
سلام به همان پرتقالی که در اثر ضربه های متعدد خونی شد
ضربه هایی از طرف کسایی یا شایدم چیزایی که خیلی تمیز زده میشدند و ندیده و نشنیده تلقی میشدند
همان ضربه هایی که با ظرافت تمام برنامه ریزی شدند تا خودزنی جلوه داده شوند
همان قتلی که همگان باور کردند خودکشی بود..
او حتی حساستر از بادکنک بود.
او یک حباب بود.
حبابی که با کوچکترین ضربه ای میترکد و گونه هایش خیس میشود، ذره هایش در آسمان معلق میشوند و هر کدام به سویی میروند..
بالا، بالا و بالاتر، آنقدر بالا که دیگر.. دیده نمیشوند.
اون همونیه که در اثر اختلافات مغز و قلبش کشته میشه و فرداش در حینی که عرق سرد از رو پیشونیش چکه میکنه از خواب بیدار میشه و خودشو در حالی که رو خردههای شیشه از حال رفته میبینه و رو به آینه خیره در چشمهای خستهاش با صدای بلند قهقهه میزند و در دریای اشکهایش غرق میشود.