اینجوریه که صبح به صبح آتل رو باز میکنم میگم خب انگاری دیگه امروز دستم خوب شده یهو یه تکونی میدم بهش برمیگردیم به دو هفته قبل و مثل سگ زوزه کشان آتل رو برمیگردونم سر جاش .
امروز بعد مدت ها شلوغی آف بودم از صبح خونه رو تمیز کردم زبان خوندم شله زرد و حلوا پختم و در حالی که داشتم شامم رو میپختم یه لحظه بغض کردم انگار یه لحظه باورم نشد من همون دختر لوس و ننر چند سال پیشم که حالا دارم با زندگی میجنگم .