من نمیتونم طلاق بگیرم اکی .اونم میدونه وابستگیمو و سو استفاده میکنه.
امشبم جاشو عوض کرد .
لباساشو پرت کردم توی سالن.
و ۱۲ تیر ۴۰۵
اعلام شکست این رابطه و طلاق عاطفی .
دیگه هیچوقت حق نداره کنار من بخوابه هیچوقت.
موقع مهریه
خونه پیدا کردنمون
گرفتن خونه
گرفتن وسیله ها
اومدن تکی این خونه
عید اول
تولد دو سال قبلش
تولد امسال( خودمو نگه داصتم تا تموم شد بعدش)
جنگ اول
جنگ دوم
سفر شمال با خانواده من
هر نقطه عطف و مهم این زندگی دعوا بکد و این ادم جاشو عوض کرده بود .
ریدممممممم توی این رابطه
من اگه خواهرم توی اون وضع نبود و بابا اوضاعش اونقد بهم ریخته نبود.یا خودم کار و خونه زندگیمو از دست ندهدخ بودم ده دقیقه هم سر زندگیی که اونا باهم جیجی باجین و عاشق و معشوقن و غریبه جمع منم نمیموندم.
خوب عوضیا دوتایی برید باهم بیرون از اون ناز از تو ام نیاز خب .
اصلا واسه چی ازدواج خب .
وقتی تا این حد ...
بخدا کلمشو نمیدونم.
وابسته کلمه احمقانه و کوچیکیه
این پسر واقعااا دوقطبیه.یه وری برای غذا خوردن نخوردن من وسواس به خرج میده گاهی.و همش نگاهم میکنه که نکنه ناراحت باشم و خوشحالم کنه.
یه وقتیم اینجوری انگار من یه زن غریبه از قبیله دشمنم.که باید حمله کنه و ازار برسونه.
ظریب هوشیشم کم نیس که بگم نمیفهمه.مرد ما ۲.۵ ساله سر اینکه با تو عین بچه ۵ ساله رفتار میکنن و کنترلت میکنن و مدام آمار میگیرن و نقش دوست پسر مهربان اجرا میکنی براشون توی جنگیم.
و تو ام دفاع میکنی و ادامه میدی.
چطور دلت برای رابطه و زندگیی که انقد سخت ساختیم نمیسوزه.
این همونکاریه که همه مردای بد جهان میکنن .اولویت دادن زنای دیگه به زن و زندگی خودشون .
و در جواب اعتراض بجای اصلاح فحش و تحقیر کردن.
میتونه اون زنه مادر و خواهر باشه میتونه هر زن دیگه ایی.
خلاصه سه شنبه اگه دوتا ادم پشت موتور دیدید که مرده وحشیانه داد میزد و فحش میداد و زنش و هل میداد پایین و زنه هم بلند بلند و با داد حرف میزد ما بودیم.
هرچی فحش زشت بود داد (یکیش زن هرجایی)،
یه جا هم وایساد گفت گمشو پایین بدو .بهش گفتم تو گمشو هرجا دلت میخواد برو
اها لقمه گرفتن برای مادرشو یادم رفت اشاره کنم.یا توشیدنی توی حمام بردنش.
اونم با عشوه یه حال بدی میگیره .
حتی الان که مینویسمم حالم بد میشه.
اینا علاوه بر گوش به خرف بودن اونا و مدام امار گرفتناشونه.
واقعا سر گذاشتن روی پای اونا یا اینکه جای دستای من دست توو دست با مامانش راه بره و منم پشتشون راه برم.
یا جای اینکه کنار من بشینه کنار مامانش بشینه،مدام پچ پچ کنن.تلفن های طولانی شبیه تلفن های دوست دختر پسرا داشته باشن .
همش حس بدی توی دلم بوجود میاره ،حس تهوع و ...
انقدر دیگه بهم فشار اورد محبتای اغراق شده اش .بهش گفتم از اینکه انگار شوهر و دوست پسر خواهر و مادرشه خیلی عذاب میکشم.
توی خیابون اونقدر نعره زد.میخواست از موتور پرتم کنه پایین و بهم گفت "زن هر جایی"
حالا من چکار کنم؟
من عاشق سا شدم ،هنوزم هستم.
ولی موقعیت هایی که من بواسطه اون توش قرار میگیرم شبیه یه شکنجه اس که پایانی هم برش نیس.
یعنی هربار میگم تحمل کن تموم میشه.امت تموم میشه ماه بعد باز همونه.فقط سخت تر و طولانی تر
و ما میشیم دو نفر که زندگیمون تماما بر مبنای بازی های احساسی اونا خواهد گذشت.(گریه و مظلوم نمایی و اظهار دلتنگی پشت هم و خدمات گرفتن اضافی و اسیر جاده شدن های مداوم و طولانی و مهمون زیاد داشتن و نداشتن استقلال و امنیت روانی و دخالت در تماااام امورش از ساده ترین تا پیچیده ترین
بی فایده اس چون مکر اونا در ایجاد وابستگی و غذاب وجدان و حس گناه از حرفیی که من میزنم قوی تره.
دخالت هاشون بی پایانه و قدرتشون از گن بیشتره و سا در مواجهه با اونا فقط اطاعت بلده.