یادش رفته بود ستی که خریدم رو بپوشه
دلم نیومد شب رو از بغلم محرومش کنم ولی صبح باید تنبیه میشد.
بعد صبحانه ای که آماده کرده بود یه لیوان آبجو باید میخورد. و به هیچ وجه حق در آوردن شلوارشو نداشت.
هیچی دیگه شب باید با شلوار خیسش پیاده ببرمش لباسارو برداره بیاد.
هیچکس میدونه
دیشب که بهش گفتم :”تو تنها کسی و چیزی هستی که تو این دنیاااا میخوااام “
و در جواب برام استیکر 😄😄 فرستاد
چقدر دلم شکست
چقدر چشام پر از اشک شد …!
دلم برات تنگ شده بود لعتَتی…!