@CrazyCrow75@ndvoskin@gabyspepe Agarrró un país sin moneda, sin teléfonos, sin energía eléctrica y lo dejó funcionando mucho mejor que lo que lo recibió. Sus políticas tuvieron un costo social (el desempleo). Innegable. Pero ojo que entre 1989-95 la pobreza bajó sustancialmente.
No les importan las condiciones de las mujeres iraníes, o trabajadores iraníes, o de ningún iraní. Los iraníes para ellos existen como peones de un juego geopolítico y más nada. Su gobierno es anti-yanqui y eso es lo único que importa. Si fueran yanquis bancarían el Plan Cóndor.
@paulineberruti@ndvoskin@gabyspepe Seguro era mejor seguir con los departamentos que valían 30,000 mil dólares más si tenían teléfono o con los cortes de luz programados y cuatro ha de televisión diaria. Lo mejor que hizo fue las privatizaciones.
@EmiOmuerte@ndvoskin@gabyspepe En realidad estaba siendo sarcástico. Menem nos dejó infraestructura al menos. Cris nos dejó un país estancado desde 2011 después de haberse comido todo el stock.
@FerBourse@reyyblanco No te gastes. Ya todo el mundo sabe lo que fue Messi salvo estos retardados del RM que les sale espuma de la boca y los mexicanos que saben más de telenovelas que de fútbol.
Este año voy por sexta vez. Maravilloso. Un país sin ruinas pero con una vieja literatura increíble. Ahí se inventaron la poesía y la literatura moderna pero nadie se enteró. También de ahí salió el vikingo que se instaló en América. Geológicamente está entre las placas americana y euroasiática, y culturalmente también. La gente es un amor, y Bjork es Maradona y cada tanto hace de DJ en fiestas en una disquería legendaria a las que cualquiera puede ir.
مرجان ساتراپی و داستان ما و دیگران
از دیروز چند نقد درباره مرجان ساتراپی و آثارش خواندم که این نوشته واکنش به آن است.
قبل از هر چیز بگویم که من ماشین تبلیغاتی جمهوری اسلامی را در فضای خارج از ایران بسیار موفق میدانم. اتفاقا برخلاف تصور ناقدان یکی از دشواریهای کسانی مثل مرجان ساتراپی در جهان بیرون از ایران، همیشه این بوده است که با این انگاره بجنگند که آنچه «ما» میخواهیم چیزی است که «ما» میخواهیم، نه چیزی که «غرب لیبرالیست امپریالیست» به ما حقنه کرده است.
در جبهه مقابل ساتراپیها، لشکر عظیمی از آکادمیسینها و فعالان مدنی ضدامپریالیسم چنان صف کشیدهاند که حتی کلاه جمهوری اسلامی هم از آن پشت پیدا نیست!
یکی از مهمترین مشکلات این نقدها این است که چرا داستان آن دیگران را نگفتی.
پرسپولیس تاریخنگاری و پژوهش مردمشناسی و جامعهشناسی انقلاب نیست. این اثر یک اتوبیوگرافی مصور است. روایت زندگی دختری از یک خانواده مشخص در یک موقعیت تاریخی مشخص. وظیفه خودزندگینامه، روایت پیچیدگیهای جامعه ایران نیست.
ایران برای اغلب مخاطبان غیرایرانی هم یک جعبه دربسته است. این مخاطب فقط انسان سفیدپوست غربی نیست، روزنامهنگار ترک، نویسنده عرب، کاسب آفریقایی، دانشجوی پاکستانی و بقیه و بقیه هم هستند. از درون این جعبه صداهای مختلفی به بیرون درز میکند، یکی از این صداها ویدئوهای لگویی است، یکی پرسپولیس، یکی لولیتاخوانی، یکی مقالات آکادمیسینهای ایرانیتبار در رسانههای غربی و صداهای دیگر. اشکال از جایی آغاز میشود که فکر کنیم هر کدام از این صداها «تنها روایت ایران»اند.
اگر با سلاح ایدههای ادوارد سعید بالای سر راویان جوامع شرقی بایستیم و فکر کنیم هر ایرانی که تجربه سرکوب، تبعید یا اجبار حجاب را روایت کرده یا هر سوری که تجربه استبداد اسد را روایت کرده یا هر فعال مدنی که برای حقی ساده مثل رانندگی در عربستان تلاش کرده است به «مخبر بومی» غرب تبدیل شده، عملاً امکان روایت انتقادی از درون جوامع غیرغربی از بین میرود.
به جز این درست است که تصویرگریهای ساتراپی در پرسپولیس سیاه و سفیدند ولی او واقعیت را سیاه (ایران) و سفید (غرب) روایت نکرده است. اتفاقا در روایت مهاجرتش اصلا و ابدا غرب را بهشت تصویر نمیکند. بنابراین تصویر «ایران تاریک در برابر غرب روشن» نقد درستی به کارهای او نیست.
در یکی از نقدها خواندم که دهه شصت فقط زندان، جنگ و سرکوب نبوده و ما در این دهه شاهد ایثار، ایمان، همبستگی و امید هم بودهایم. اول اینکه درباره آن ایثار و مقاومت، میلیونها نسخه اثر منتشر شده است. ادبیات، گزارش روزنامهنگارانه نیست که نویسنده آن موظف باشد محتوایی متوازن بسازد. دوم اینکه آیا در آن هزاران اثری که با فرمهای مختلف در جمهوری اسلامی منتشر شده هرگز رنج این بخش جامعه، حتی در حد اشاره، به رسمیت شناخته شده است چه برسد به روایت بلند و عمیق؟ در کدام آثار منتشرشده در جمهوری اسلامی رنج خانوادههای قربانی زندان، سرکوب سیاسی یا محدودیتهای اجتماعی روایت شده است؟
یکی از نقدها ادعا میکند که ساتراپی مانند یک «توریست اروپایی» در ایران زندگی میکرد. این نقد از این جهت جالب است که نویسنده وجود آن «دیگری» را که ساتراپی یک نمونه آن است چنان بیگانه میبیند که حتی در «ایرانی» بودنش هم تردید میکند.
ساتراپی در تهران متولد شده، سالهای کودکی و نوجوانیاش را در ایران گذرانده، انقلاب و جنگ را تجربه کرده و آن طور که خودش میگوید بهشدت از آنها تاثیر گرفته و بخش مهمی از هویت آثارش دقیقاً حول همین تعلق شکل گرفته است اما بخشی از جامعه، از جمله نقدنویسان، چنان به حوزه زندگی و رنجهای او نزدیک نشده و آن را نشناختهاند که آن جهان به اندازه جهان یک «توریست اروپایی» برایشان بیگانه است.
طرح انسان ایرانی را از روی یک شابلون نزدهاند که بگوییم هر کس به این تصور ما نزدیک نبود اصلا ایرانی نیست و توریست اروپایی است! بین اختلاف طبقاتی با تفاوت هویتی فرق است.
حرف آخر هم اینکه مرجان ساتراپیها در همه دهههای حاکمیت جمهوری اسلامی، حتی اگر نمیخواستند هم ناچار بودند روایت آن بخش دیگر جامعه را بخوانند، ببینند و حتی در مدرسه دربارهاش سخنرانی کنند و امتحان بدهند. آن بخش دیگر جامعه برای درک رنج جهان ساتراپی چه کرده است؟
@OriolanoChill Es sencillo flaco. Feminismo decolonial son unas blanquitas o blanquitas wanna be que viven enseñan y publican en en occidente y se horrorizan con EEUU e Israel pero se humedecen el gobierno iraní, Hamas, Asad etc.
Marjane Satrapi held actual political beliefs instead of picking a country and turning off her brain. This is, apparently, an unforgiveable crime against socialism.
Marjane Satrapi is the woman who looked at the absolute ruins of war and the suffocating weight of tyranny, yet chose to draw it with the tender, aching ink of a child’s memory. She didn't write Persepolis to state political facts;
El problema de mucha gente con Marjane es que no era una absolutista. Sus opiniones siempre tenían matices. No la cegaba el odio. Uno podía estar o
no de acuerdo con ella (en varias cosas no lo estoy) pero qué placer era escuchar sus reflexiones.
@clondejuliamon Nunca escuché al Indio. Me aburre su música. Pancho era querible pero muy marmota. El Diego sí me hizo feliz y lo quiero a pesar de sus enormes contradicciones.
Qué horrible y desesperante tener que leer como invalidan las voces sobrevivientes de regímenes autoritarios porque no encajan en sus márgenes ideológicos. O son gente repugnante o el oxígeno no les llega al cerebro, no hay más opciones.