تو مثل من نیستی تو سرشار از لطف و شفقتی روزهایی هست که من از شدت خشم در حال خفه شدن هستم دوست دارم هم دوره ای هایم را در مستراح فرو کنم یا دست کم آن خودنماهاشان را در سیلابی از ظلم غرقه سازم در آبشارهایی از فحش و ناسزا. چرا؟ از خودم در تعجبم.
۱۴ نوامبر ۱۸۷۱، فلوبر به ژرژ ساند.
@saraemamaliin هر شب قبل از خواب حتی شده یک جمله باید از اون روز بنویسم. بعضی وقتها خوابم میاد و به چند کلمه هم راضی میشم. دو ماه بعد همین نوشتهها رو میخونم و میفهمم آدم پروداکتیوی بودم، از زندگی لذت بردم و در اوج سختی، بعضی روزها خیلی خوش گذشتن
بیاین یه کتاب بهتون معرفی کنم. اگه دوست دارین با داستانی از خیام، حسن صباح، حمله مغولها و حتی مشروطه غرق خیال بشید و قصهی رباعیات خیام رو از سمرقند قرن یازدهم گرفته، تا غرق شدنش در تایتانیک رو دنبال کنید، کتاب "سمرقند" از امین معلوف رو بخونید. خیلی شیرینه!
محتوای مورد علاقهم تو اینستاگرام، این یاروعه که میره از یکی میپرسه"اگه کسی عکست رو ببینه میگه گی هستی یا استریت؟" طرف با صلابت میگه استریتم و سعی میکنه یه ژستی بگیره که خیلی مردانه باشه. اما نفر بعدی که عکسش رو میبینه درجا میگه که این یارو گیه. چرخه بیپایان گی بودن. عالیه.
ای کاش یه شوهری بچهای چیزی داشتم. اونطوری میتونستم پایاننامم رو بهشون تقدیم کنم و بگم که بدون اونها احتمالا این کار شش ماه زودتر به سرانجام میرسید. اما خیر. آنها نیستند و مشکل از اینجانب است.
@s_simorgh همینه دیگه. معلمهای ادبیات، یه جوری خط به خط همه چیو معنی میکردن، انگار نه انگار فارسی بود. در حدی که الان کلا نمیشه با استعاره و مجاز حرف زد، تا مستقیما منظورت رو نگی، یه عده نمیفهمن چی گفتی. بعد هم مثل این جی جی "پوستت اما پوست شیر" رو مسخره میکنن و فکر میکنن خیلی بارشونه
توی داروخانه، خانوم سالمندی تک تک قرصهاشو به فروشنده نشون میداد و میگفت:"از این قرصها ژلهای یا مدل نرمش رو ندارین؟ از این یکی چطور؟ آخه من تنها زندگی میکنم چند باری قرص گیر کرده تو گلوم نزدیک بوده بمیرم، میترسم هر قرصی رو بخورم.".
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی اگر گلولهای به سمتم شلیک شود،
سرم را هم خم نخواهم کرد.
یعنی اگر برای بریدنِ این رگ تیغ در خانه نباشد،
تا مغازه هم نخواهم رفت.
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
من زندگی رو دوست دارم. آدم پر توقعی هم نیستم و حتی با چیزای ساده و معمولیای که برام جالب و مهم باشن هم به زندگی امیدوار میشم و حالم بهتر میشه. ولی همیشه حسی هم دارم که دلم میخواد بمیرم. نمیدونم با خودم و این تناقضم چه غلطی بکنم. کاش تموم بشم. حوصله خودمو ندارم دیگه.