تریسی امین یه جایی گفت همه از ایدهی مراقبت از یه موجود کوچولو خوشمون میاد چون همه دلشون میخواد قدرتمندتر از چیزی که واقعاً هستند، احساس کنن.
اینکه بین مراقبت و برتریجویی اینجور بیرحمانه ارتباط برقرار کرده، خیلی جالبه.
@arman_arian من هم همین حس رو داشتم تا دوستم یه دیپ باهاش درست کرد شامل آواکادو، پیازچه (اصلش گشنیز تازه)، آبلیموی تازه، گوجه گیلاسی خرد شده (بدون آب) و نمک و فلفل. یه چیز خدایی میشه با چیپس…
@ManaIna0 تو تاکسی خانم بغلی تکونم داد گفت انقدر سرت تو گوشی نباشه، چشمات ضعیف میشه. گفتم میدونم و دوباره هندزفریمو گذاشتم تو گوشم، به بازیم ادامه دادم ولی خانمه تا خود مقصد با اقای بغل دستی دربارهی اینکه چرا همه سرشون تو گوشیه صحبت کرد! آفت فرهنگ ما: فضولی رو جای خیرخواهی جا زدن.
@rezarc_sm باورم نمیشه قاسمخانی …همال داره. هر کسی چهار تا سریال دیده باشه، بهوضوح میبینه حتی شوخیهای ریز رو هم از رو کارهای بقیه ورداشته! تنها بومیسازیش هم این بود که زنها روسری داشتن و شوخیهای جنسی مبهمتر بود!
انقدر مشاهداتتون رو تعمیم ندید و دیگرانو دلسرد نکنید. هم خودم هم اطرافیانم تو ایران متوسط بودیم. بعد مهاجرت هم از اول کار تخصصی کردیم و خوشحال و راضیایم. موفقیت تو مهاجرت به خیلی عوامل بستگی داره. هی نگید فقط این دستهها خوشحالن چون شما فقط همینا رو دیدید.
مشکل اینجاست که سوگ مهاجرت رو با تجربهی زندگی تو ایران میذارن رو دو تا کفهی یه ترازو.
اون افسردگی، ناامنی روانی وتنشی که من شخصا تو ایران داشتم، هرگز اینجا سراغم نیومد.
سوگواری هم یه فراینده که باید باهاش تحول پیدا کرد.
روانتونو قوی کنید و نمک به زخم ایرانیهای داخل نپاشید.
میشه بدون اینکه خودتونو با ساکنین داخل مقایسه کنید از سختیهاتون بنویسید بچهها؟ عین سیلی میمونه این کسشرا که میگید. واقعا یکم شرم کنید از وضعیت ما.
بگید مهاجرت سخته و از سختیهاش بگید. ولی توروخدا نگید روان ساکنین ایران سالمتره و راحتتر خوشحال میشن و این کسشرا. واقعا زشته
یه روز یه یهودی، مسلمون و محسن نامجو میرن جنگل. آخر شب که تاریک میشه، میگن چیکار کنیم، چیکار نکنیم؟ یه کلبه قدیمی پیدا میکنن میرن اونجا. در میزنن و وضعیت رو توضیح میدن.
صاحب کلبه میگه اوکی، ولی من فقط دوتا تخت اضافه دارم. یکیتون باید بره توی اسطبل بخوابه.
بین این ۳ تا یکم بحث صورت میگیره. آخر یهودیه میگه من میرم.
مسلمونه و محسن نامجو مشغول خوابیدن میشن که صدای در میاد. در رو باز میکنن، میبینن یهودیه هست. میگن چیشده؟ میگه هیچی توی اسطبل خوک هست. خوک توی دین ما نجسه، من نمیتونم اونجا باشم.
مسلمونه میگه اوکی! من میرم. نامجو و یهودیه دیگه دارن گرم خواب میشن، که باز صدای در میاد. باز میکنن می بینن مسلمونه هست و میگه توی اسطبل سگ هست. سگ هم که از نظر اسلام نجسه، پس من نمیتونم بخوابم.
نامجو میگه بابا گاییدید، من میرم اصن. مسلمون و یهودیه دیگه با خیال راحت میگیرن میخوابن که دوباره صدای در میاد. با عصبانیت میرن در رو باز میکنن، می بینن خوکه و سگه هستن.
@donkeyslivelong بهم میگفتن بعد شش ماه میبینیمت، بعد گفتن بعد یه سال، بعد دو سال… قرار نیست همه غر بزنن. بعضی ها صرفا خوش میگذرونن و خوشحالن ازین که تو جهنم نیستن ولی از ترس قضاوت افرادی با سازگاری پایین، نمیتونن بیانش کنن!
هنوز عصبی میشم بهش فکر میکنم. خانوم ده بار زنگزده مامانم برام «مربای هویج» پخته، بیار. من خودم کلی وسیله داشتم، صد بار بالا پایین کردم و آخرش دیدم وسایل خودم تو اولویتن و نیاوردم ولی مجبور شدم عکس بگیرم از وسایلم و توضیح بدم! چرا دیگران رو تو فشار میذارید؟!
اینایی که رفتن ایران سفر،واسه اوردن یه چیز کوچیک منت میذارن و به زحمت قبول میکنن چیزی ببرن یا بیارن. حقمه تا یادم بمونه محبت به آدما نباید بیدریغ باشه.
بالاخره یه روزم ما میریم ایران یا اصلا سفارت لعنتی آلمان ویزا توریستی دادنا رو از سر میگیره و بابا با کلی سوغاتی میاد پیشم.