پست مادر جاویدنام #عرفان_رضایی:
آخرین تولدش، چند روز مونده بود گفت
«مامان، یه عینک آفتابی دلم میخواد… یه ساعت مچی هم.»
همین.
به همین سادگی یک عینک، یک ساعت…
اما برای یک مادر، خواستهی بچهاش هیچوقت «فقط» یک عینک یا ساعت نیست.
برای من یعنی دیدن چشمهای پسرم که خوشحال میشه.
یعنی دیدن ساعت روی مچ دستش.
یعنی اینکه هر بار از خونه میره بیرون، با خودم بگم «این رو من براش گرفتم.» یعنی ذوق مادرانهای که با هیچ چیز توی دنیا عوضش نمیکنی.
رفتم بازار… نگاه کردم، پرسیدم، گشتم.
ولی اون ساعتی که دلم میخواست براش بخرم، از توانم بیشت�� بود.
دلم نمیاومد هر چیزی بگیرم.
عرفان من لایق بهترینها بود.
همیشه هم همینطور بود؛ من اگر نمیتونستم بهترین رو براش بگیرم، دلم میخواست لااقل چیزی بخرم که خوب باشه، موندگار باشه، به دستهای پسرم بیاد.
با خودم گفتم کمی صبر میکنم…
پولم که رسید، همون ساعت رو میخرم.
یک ساعت قشنگ، درست همونطور که لایقِ عرفانمه.
با یک عینک آفتابی که آفتاب، چشمهای نازنینش رو اذیت نکنه.
اما بعضی «صبر میکنم»ها، تبدیل میشن به حسرتی که تا آخر عمر از گلوی آدم پایین نمیرن، بعضی خریدها هیچوقت انجام نمیشن.
بعضی هدیهها میمونن توی دل مادر، میمونن توی خیال مادر، میمونن لابهلای بغضهایی که هیچکس نمیتونه ببینه.
حالا نزدیک تولد بیستوپنجسالگی عرفانم که میشم، مدام فکر میکنم…۶/۱۱/
لیلا ابوالحسنی، مادر ۴۳ ساله دو دختر نوجوان، بیش از هفت ماه است در زندان دولتآباد اصفهان محبوس است؛ حالا به اتهام «محاربه» به اعدام محکوم شده.
اتهام چیست؟ هنگام فیلمبرداری از آتشسوزی یک شعبه افق کوروش بازداشت شد؛ اما دادگاه انقلاب او را به مشارکت در آتشزدن همان فروشگاه متهم کرده است.