کلثوم، دختر خردسالی که پس از گیرماندن یک قطعه استخوان در گلویش از قندهار به کابل منتقل شده بود، جان باخت.
او در قندهار زندگی میکرد و پس از بروز مشکل، بهدلیل نبود داکتر متخصص، امکان درمان در این ولایت برایش فراهم نشد. کلثوم پس از یک سفر طولانی به کابل رسید و در شفاخانه تحت عمل جراحی قرار گرفت، اما کمتر از دو روز پس از عمل، جان خود را از دست داد.
مرگ کلثوم، بار دیگر واقعیتی تلخ را برجسته میکند: نبود دسترسی به ابتداییترین خدمات صحی در بخشهای مختلف افغانستان.
کارشناسان هشدار میدهند که در شرایطی که محدودیتها بر آموزش، بهویژه برای زنان، ادامه دارد و دسترسی به آموزشهای تخصصی محدود شده است، تأمین نیروی صحی در آینده با چالشهای جدیتری روبهرو خواهد شد.
گفته میشود مواردی مشابه کلثوم در نقاط مختلف کشور رخ میدهد؛ جایی که بیماران تنها بهدلیل نبود امکانات اولیه درمانی، جان خود را از دست میدهند.
ما دختران افغان، در عصرِ انقراضِ پروانهها
با بالهای نامرئی بزرگ شدیم.
هر صبح، شهر مثل زندانی خسته
درِ آهنیِ خودش را باز میکند
و ما از میان دالانهای ترس عبور میکنیم
در حالی که کودکیمان سالها پیش
پشت یکی از همین دیوارها جا مانده است.
در این سرزمین،
دختر بودن یعنی راه رفتن
با گلدانی از نور، در میانِ طوفانی که
تمام عمرش را صرفِ شکستنِ روشنایی کرده است.
سکوت درباره خشونت علیه زنان
در این اصولنامه، تعریف مشخصی از خشونت خانوادهگی، خشونت روانی، اقتصادی یا جنسی وجود ندارد. این در حالیست که پیش از بازگشت طالبان، گزارشهای بینالمللی نشان میداد حدود ۸۷ درصد زنان افغان، دستکم یک نوع خشونت خانوادهگی یا اجتماعی را تجربه کردهاند.
سکوت متن درباره این موضوع، اهمیت زیادی دارد؛ زیرا اصولنامه درباره تفریق زوجین صحبت میکند، اما درباره یکی از مهمترین دلایل فروپاشی خانوادهها، توضیح روشنی ارائه نمیدهد.
غیبت حقوق اجتماعی زنان
اصولنامه تنها بر نکاح، طلاق و تفریق تمرکز دارد و هیچ اشارهای به حقوق اجتماعی زنان، مانند حق آموزش، کار، استقلال اقتصادی یا مشارکت اجتماعی نکرده است.
این موضوع در شرایط امروز افغانستان معنای مهمتری پیدا میکند؛ جایی که زنان از بخش بزرگی از نظام آموزشی و بازار کار کنار گذاشته شدهاند و وابستهگی اقتصادی آنان به خانواده افزایش یافته است.
قاضی؛ محور اصلی سرنوشت نکاح
در بسیاری از مواد، فسخ نکاح تنها با «حکم قاضی» ممکن دانسته شده است.
این یعنی بخش مهمی از سرنوشت ازدواج و جدایی، به تشخیص محکمه وابسته میشود. موضوع زمانی جدیتر میشود که زنان دسترسی محدودی به وکیل، نهادهای حمایتی و روندهای مستقل قضایی دارند. در چنین شرایطی، نقش قاضی تنها حقوقی نیست؛ بلکه به بخشی از ساختار قدرت اجتماعی تبدیل میشود.
نبود اشاره به حقوق بشر و معیارهای جهانی
در متن اصولنامه، تقریباً هیچ اشارهای به اسناد بینالمللی مرتبط با حقوق زنان و کودکان دیده نمیشود.
این در حالیست که افغانستان، پیش از بازگشت طالبان، عضو چندین معاهده بینالمللی درباره حقوق بشر، حقوق کودک و منع خشونت علیه زنان بود. نبود این مفاهیم نشان میدهد که چارچوب اصولنامه بیشتر بر تفسیر فقهی استوار است تا معیارهای معاصر حقوق شهروندی.
نکتهای که متن را جدیتر میکند
اهمیت این اصولنامه فقط در مواد حقوقی آن نیست؛ بلکه در این است که این متن نشان میدهد حکومت چگونه میخواهد رابطه زن، خانواده و قانون را تعریف کند.
وقتی در یک متن حقوقی، نقش ولی و قاضی پررنگتر از استقلال فردی زن باشد، درباره خشونت خانوادهگی سکوت وجود داشته باشد، و حقوق اجتماعی زنان بیرون از متن باقی بماند، آن سند فقط درباره طلاق و نکاح نیست؛ بلکه درباره شکل آینده جامعه و جایگاه زن در آن نیز سخن میگوید.
چه موضوعاتی هنوز نیاز به بحث دارند؟
چند مسئله در این اصولنامه هنوز بهصورت جدی مورد بحث قرار نگرفتهاند:
جایگاه رضایت آزادانه زن در ازدواج، وضعیت زنان قربانی خشونت خانوادهگی، سرنوشت ازدواجهای زیر سن، حق دسترسی زنان به وکیل و عدالت، نقش نهادهای مستقل در نظارت بر تصمیمهای قضایی، و رابطه میان حقوق خانواده و حقوق شهروندی زنان.
اینها موضوعاتیاند که میتوانند در آینده، بحثهای گستردهتری را درباره نظام حقوقی افغانستان ایجاد کنند.
جمعبندی
اصولنامه تفریق زوجین تنها یک متن حقوقی درباره نکاح و طلاق نیست؛ بلکه بخشی از تصویری بزرگتر درباره جایگاه زن در ساختار اجتماعی افغانستان امروز است.
در این متن، خانواده بیشتر بر محور اقتدار مرد، ولی و قاضی تعریف میشود و زن همچنان برای بسیاری از تصمیمهای اساسی زندگی خود، وابسته به ساختار سنتی قدرت باقی میماند.
در روزهایی که زنان در افغانستان با محدودیتهای گسترده بر آموزش، کار و حضور اجتماعی روبهرو اند، حکومت طالبان «اصولنامه تفریق زوجین» را بهعنوان یکی از تازهترین اسناد مربوط به حقوق خانواده منتشر کرده است. این اصولنامه در ۳۱ ماده و ۱۲ فصل تنظیم شده و موضوعاتی مانند فسخ نکاح، خلع، غیابت شوهر، خیار بلوغ، رضاعت، لعان، ظهار و جدایی زوجین را توضیح میدهد.
اما یکی از بحثبرانگیزترین بخشهای این متن، موضوع «خیار بلوغ» و قابل تصور بودن ازدواج در سنین پایین در ساختار حقوقی آن است؛ موضوعی که بار دیگر نگرانیها درباره قانونیشدن ازدواج کودکان در افغانستان را برجسته کرده است.
خیار بلوغ و مسئله ازدواج کودکان
در فصل «خیار بلوغ»، اصولنامه توضیح میدهد که اگر دختر یا پسر در کودکی توسط ولی یا خویشاوندان به نکاح داده شده باشند، پس از بلوغ میتوانند درخواست فسخ نکاح کنند.
همین ماده، یکی از حساسترین بخشهای اصولنامه است؛ زیرا نشان میدهد ازدواج در سنین پایین همچنان در ساختار حقوقی قابل تصور است؛ مسئلهای که سالها یکی از بحثبرانگیزترین موضوعات حقوق زنان و کودکان در افغانستان بوده است.
در بسیاری از نظامهای حقوقی معاصر، ازدواج کودکان بهعنوان نقض حقوق کودک شناخته میشود؛ زیرا کودک در سن پایین توان تصمیمگیری آزادانه درباره ازدواج، آینده و زندگی شخصی خود را ندارد. اما در این اصولنامه، اصل نکاح در کودکی نفی نشده، بلکه تنها حق فسخ پس از بلوغ مطرح شده است.
اصولنامه بر چه مبنایی نوشته شده است؟
در متن اصولنامه، تقریباً تمام موضوعات بر مبنای فقه حنفی تنظیم شدهاند؛ از «عدم کفائت» و «خیار بلوغ» گرفته تا «خلع»، «غیابت شوهر»، «ردت»، «لعان» و «ظهار».
در سراسر متن، چارچوب اصلی بیشتر بر رابطه شرعی زوجین استوار است تا مفاهیم مدرن حقوق مدنی. به همین دلیل، مفاهیمی مانند برابری حقوق زن و مرد، استقلال حقوقی زن، رضایت آزادانه و حق انتخاب فردی، حضور بسیار کمرنگی دارند.
زن؛ در متن خانواده، نه بهعنوان فرد مستقل
در بخشهای مختلف اصولنامه، پدر، پدر کلان، ولی و قاضی نقش تعیینکننده در نکاح و فسخ نکاح دارند. حتی در برخی موارد، تصمیم زن وابسته به اجازه ولی یا حکم قاضی دانسته شده است.
این موضوع تنها یک بحث فقهی نیست؛ بلکه مستقیماً به جایگاه زن در ساختار حقوقی مربوط میشود. در این متن، زن بیشتر در چارچوب خانواده و اقتدار مردانه تعریف میشود تا بهعنوان فردی مستقل با حق تصمیمگیری کامل درباره زندگی شخصی خود.
خلع؛ حق جدایی در اختیار چه کسی است؟
در بخش خلع، اصولنامه تأکید میکند که زن باید شوهر را برای طلاق یا خلع «راضی» کند.
در چنین ساختاری، مسیر جدایی بیشتر به رضایت شوهر وابسته میشود. این مسئله زمانی جدیتر میشود که در متن، تعریف مشخصی از خشونت خانوادهگی، خشونت روانی یا فشار اقتصادی دیده نمیشود؛ موضوعاتی که در بسیاری از پروندههای خانوادهگی نقش اساسی دارند.
سازمان ملل متحد، خالده پوپل، فوتبالیست افغان در تبعید را در کنار ۱۵ چهره برجستهی فوتبال جهان بهعنوان «قهرمانان فوتبال برای اهداف» معرفی کرده است.
در این فهرست ۱۵ نفره، چهرههای شناختهشدهای چون کارلو آنچلوتی، سرمربی رئال مادرید، و آلیکو انی آلوکو، رئیس باشگاه فوتبال اینتر میلان، نیز حضور دارند. به گفته سازمان ملل متحد، این افراد بهصورت غیررسمی در راستای ترویج پایداری، برابری جنسیتی و حقوق بشر فعالیت خواهند کرد.
خالده پوپل بنیانگذار تیم ملی فوتبال زنان افغانستان است و سالهاست برای توسعه و حمایت از ورزش زنان تلاش میکند. او اخیراً با تلاشهای خستگیناپذیر خود موفق شد فیفا را متقاعد کند تا تیم فوتبال زنان افغانستان در تبعید را به رسمیت بشناسد و زمینه حضور آن در رقابتهای بینالمللی تحت پرچم افغانستان فراهم شود.
پوپل در سال ۲۰۱۶، زمانی که کاپیتان تیم ملی فوتبال زنان افغانستان بود، کشور را ترک کرد و اکنون در دانمارک زندگی میکند.
یک روز عادی مکتب بود. ناگهان درد شدیدی در شکمم شروع شد؛ آنقدر شدید که فکر کردم شاید آپاندیس شدهام. نمیفهمیدم چه اتفاقی در بدنم میافتد. فقط میترسیدم و درد داشتم.
وقتی به دستشویی رفتم و خون دیدم، همان لحظه فکر کردم یک مشکل خیلی خطرناک دارم. ترس تمام بدنم را گرفت. گریه کردم، زیاد گریه کردم. هیچکس قبلاً برایم نگفته بود که این میتواند یک چیز طبیعی باشد.
با گریه خودم را به استاد رساندم. او برایم گفت که این قاعدگی است. اما راستش را بگویم، من همان لحظه هم درست نفهمیدم. فقط سر تکان دادم، اما در ذهنم هیچ چیز واضح نبود. نمیدانستم باید چه کار کنم، نمیدانستم نوار بهداشتی چیست و چگونه استفاده میشود. فقط یک حس داشتم؛ شرم.
از آن روز به بعد، هر ماه همین اتفاق تکرار میشود. درد میآید، اما همراهش ترس هم میآید. ترس از اینکه کسی بفهمد، ترس از اینکه لباسام لکه شود، ترس از اینکه کسی سوال کند چرا نماز نمیخوانی. من یاد گرفتم همه چیز را پنهان کنم.
اما سختترین بخش برای من ماه رمضان است. صبحهای که عادت هستم برای سحری بیدار میشوم. در طول روز تظاهر میکنم که روزه هستم. با وجودیکه میدانم روزه بر من واجب نیست، باز هم سخت است که آزادانه آب بخورم یا غذا بخورم. همیشه یک ترس و شرم در ذهنم است: «اگر کسی دید چی؟ اگر پرسید چی؟»
این روایت، تجربه بسیاری از دختران افغان است؛ دخترانی که قاعدگی را نه با آگاهی، بلکه با ترس، شرم و پنهانکاری تجربه میکنند. در بسیاری از خانوادهها، حتی گفتوگو درباره عادت ماهانه هنوز هم دشوار است و دختران تلاش میکنند درد، نوار بهداشتی و حتی نیازهای طبیعی بدنشان را پنهان کنند.
فعالان حوزه سلامت میگویند ادامه این سکوت، تنها یک تابوی اجتماعی نیست، بلکه به یک مسئله صحی نیز تبدیل شده است. نبود آموزش درباره قاعدگی و بهداشت آن باعث میشود بسیاری از دختران اطلاعات کافی درباره مراقبتهای صحی، استفاده درست از وسایل بهداشتی و تغییرات طبیعی بدن خود نداشته باشند؛ موضوعی که میتواند بر سلامت جسمی و روانی آنان تأثیر بگذارد.
این در حالی است که در بسیاری از کشورهای جهان، قاعدگی بخشی از آموزش عمومی و حقوق صحی زنان دانسته میشود. حتی کشورهایی چون جاپان، اسپانیا، کوریای جنوبی، و اندونیزیا برای زنان در دوران قاعدگی رخصتی ویژه کاری در نظر گرفتهاند. سازمانهای جهانی نیز تلاش دارند با نامگذاری ۲۸ می بهعنوان «روز جهانی بهداشت قاعدگی»، سکوت و شرم پیرامون این موضوع را کاهش دهند.
در مکانی که روزگاری صدای شور تماشاگران و برخورد توپ و چوب کریکت شنیده میشد، اکنون قرار است صفهای نماز شکل بگیرد. طالبان در ولایت هلمند روند تبدیل ورزشگاه کریکت لشکرگاه به مسجد عیدگاه را آغاز کردهاند؛ تصمیمی که گفته میشود پس از سفر اخیر هبتالله آخندزاده، رهبر طالبان، به این ولایت اتخاذ شده است.
منابع محلی میگویند پس از این سفر، اداره کریکت هلمند میدان را به ریاست حج و اوقاف واگذار کرده و از بازیکنان خواسته شده وسایل ورزشی خود را از محل خارج کنند.
این ورزشگاه در سالهای گذشته یکی از معدود مکانهای فعال ورزشی در هلمند بود؛ جایی که جوانان برای تمرین، مسابقه و دور ماندن از فضای جنگ و ناامیدی گردهم میآمدند. اکنون بسیاری نگراناند که با حذف این میدان، فرصتهای محدود ورزشی برای جوانان این ولایت بیش از پیش کاهش یابد.
یک بازیکن کریکت در گفتوگو با رسانهها گفته است: «این میدان فقط یک زمین بازی نبود؛ برای بسیاری از ما امید و انگیزه بود.»
طالبان تاکنون جزئیات بیشتری درباره طرح ساخت مسجد و سرنوشت فعالیتهای ورزشی در این مکان منتشر نکردهاند. با این حال، این تصمیم در شرایطی گرفته میشود که در سالهای اخیر محدودیتها بر فعالیتهای فرهنگی و ورزشی در افغانستان افزایش یافته است.
در ولایت غور، جایی که فقر و بیکاری هر روز عمیقتر میشود، برخی خانوادهها میگویند برای زنده ماندن، ناچار شدهاند کودکان دختر خود را بفروشند.
باشندگان این ولایت میگویند نبود کار، گرسنگی و ناتوانی در تأمین ابتداییترین نیازهای زندگی، خانوادهها را به مرزی رسانده که تصمیمهایی بگیرند که زمانی حتی تصورش نیز غیرممکن بود.
یکی از پدران در غور به بیبیسی گفته است: «اگر یکی از دخترهایم را بفروشم، شاید بتوانم چند سال دیگر برای بقیه فرزندانم نان پیدا کنم.»
مرد دیگری گفته است که برای پرداخت هزینه درمان، دختر پنجسالهاش را فروخته؛ زیرا به گفته او «هیچ راه دیگری» برای نجات خانوادهاش نداشته است.
مادر یکی از خانوادهها نیز گفته است: «غذای ما فقط نان و آب گرم است.»
اما آنچه این بحران را تلختر میسازد، فقط فقر نیست؛ این واقعیت است که در افغانستان امروز، دختران بیش از همه بهای فروپاشی اقتصادی را میپردازند. کودکانی که باید در مکتب باشند، حالا به ابزار زندهماندن خانوادههایشان تبدیل شدهاند.
در روزگاری که زنان افغانستان یکییکی از صحنهٔ زندگی حذف میشوند، دختری از جاغوری بر بام جهان ایستاد.
ذکیه احمد، کوهنورد اهل جاغوریِ غزنی، موفق شد قلهٔ اورست، بلندترین نقطهٔ جهان را فتح کند و نامش را بهعنوان نخستین زن اهل افغانستان در فهرست فاتحان این قله ثبت کند.
او بامداد پنجشنبه، همراه با دو راهنمای نپالی، به ارتفاع ۸۸۴۹ متری اورست رسید؛ جایی که ایستادن در آن، برای بسیاری از کوهنوردان جهان نیز رؤیایی دشوار بهشمار میرود.
ذکیه پس از تحولات سیاسی افغانستان، کشور را ترک کرد و اکنون در استرالیا زندگی میکند. او پیش از این نیز چندین قلهٔ مهم جهان، از جمله نوشاخ افغانستان و مونبلان فرانسه را فتح کرده بود؛ اما صعود به اورست، بزرگترین دستاورد ورزشی او تا اکنون دانسته میشود.
او این موفقیت را به زنان و دختران افغانستان تقدیم کرده است؛ اقدامی که باعث شد صعودش برای بسیاری، تنها یک دستاورد ورزشی نباشد. در سالهایی که زنان در افغانستان با محدودیتهای گسترده در آموزش، ورزش و زندگی اجتماعی روبهرو هستند، ایستادن نام یک زن افغان بر بلندترین نقطهٔ جهان، واکنش گستردهٔ کاربران افغان را نیز بهدنبال داشته است.
ذکیه برای رسیدن به این صعود، ماهها تمرین فشرده انجام داده و برای تأمین هزینههای سفرش نیز کارزار جمعآوری کمک مالی راهاندازی کرده بود.
پس از انتشار خبر فتح اورست، بسیاری از کاربران افغان در شبکههای اجتماعی، این موفقیت را لحظهای تاریخی برای زنان افغانستان توصیف کردند؛ لحظهای که نام یک زن افغان، بر بام جهان ثبت شد.
شمس، جوان ۲۷ ساله و فارغالتحصیل رشته انجنیری و کمپیوترساینس، پس از ماهها بیکاری و فشار شدید اقتصادی، در یکی از جادههای کابل خود را به آتش کشید و پس از انتقال به شفاخانه، به دلیل شدت سوختگی جان باخت.
ویدیوهای منتشرشده از محل رویداد، شهروندانی را نشان میدهد که تلاش میکنند آتش را خاموش کرده و جان او را نجات دهند؛ اما شدت جراحات، فرصتی برای زندهماندن باقی نگذاشت.
شمس، متأهل و پدر سه دختر بود. منابع نزدیک به خانوادهاش میگویند فشار تأمین هزینههای زندگی و ناتوانی در پیدا کردن کار، وضعیت روحی و روانی او را بهشدت تحت تأثیر قرار داده بود.
به گفته این منابع، شمس پیش از سقوط حکومت پیشین در یکی از سفارتخانههای خارجی کار میکرد، اما پس از تحولات سیاسی و تغییر شرایط، شغلش را از دست داد. او ماهها در جستوجوی کار بود و بارها از دشواری تأمین مخارج خانواده سخن گفته بود.
این رویداد واکنشهای گستردهای را در شبکههای اجتماعی برانگیخته است. شماری از کاربران، آن را بازتابی از وضعیت دشوار اقتصادی و افزایش ناامیدی در میان جوانان افغانستان دانستهاند؛ نسلی که با وجود تحصیلات دانشگاهی، با بیکاری، فقر و آیندهای نامعلوم روبهرو است.
In the middle of a crowded street in Kabul, a young man stood surrounded by passing cars and strangers. Moments later, flames rose around him as people rushed forward, trying to save his life.
Shams, a 27-year-old engineering and computer science graduate, died after setting himself on fire following months of unemployment and severe financial hardship, according to people close to his family.
Videos from the scene show bystanders attempting to extinguish the flames before he was taken to hospital with critical burns. He later died from his injuries.
Shams was married and the father of three daughters. Relatives say he had struggled for months to find work and support his family, while the pressure of daily expenses and prolonged uncertainty had taken a heavy psychological toll on him.
Before the collapse of Afghanistan’s former government, Shams worked at a foreign embassy, according to family members. After the political changes that followed, he lost his job and remained unemployed despite repeated efforts to find work.
The incident has prompted widespread reactions across Afghan social media, where many described his death as a reflection of worsening poverty and growing despair among educated young Afghans facing unemployment and an increasingly uncertain future.
A woman referring to Kaaj Magazine’s earlier report on the death of Kulsoom, a toddler from Kandahar who was brought to Kabul after a small bone became lodged in her throat, but died following surgery at Indira Gandhi Children’s Hospital, has sent videos and testimony to Kaaj saying that children are dying there every day.
She says she shared the footage to warn other families not to bring their children to the hospital for treatment. “This hospital only leads families to graves,” she says in her message.
According to the woman, several children died across different wards of the hospital in a single day.
She describes families waiting in crowded corridors, sick children receiving little attention, and parents left without guidance inside the hospital.
Videos sent to Kaaj appear to show insects moving across hospital beds and mattresses, while parts of the facility look overcrowded and unsanitary.
Indira Gandhi Children’s Hospital is one of Afghanistan’s best-known pediatric facilities, where families from provinces across the country continue to bring their children in search of treatment, often after traveling long distances with few alternatives available.
As Afghanistan enters a fifth year under Taliban rule, women remain largely barred from education, many forms of work, and much of public life. Health workers and families have repeatedly warned that deepening restrictions, shortages, and isolation are placing even greater pressure on a healthcare system already struggling to care for women and children.
روزی روزگاری، کشوری بود در جهان به نام افغانستانِ زیبا، ولی غمگین! کشوری که اگر انسان میبود، زن میشد؛ میشد رودابهای دلداده که در دل دشت سنگسار شد، یا هم میشد فرخندهای که در شهرِ خودش به آتش کشیده شد. میشد دخترانی که امیدوارترین افسردهگانِ جهان بودند، میشد نوریه، دختری که یکشبه، از روی اجبارِ زندگی، مرد شد.
میشد رابعهای که در دلِ جهل و نادانی، شعر سرود و از زن گفت، یا هم میشد بیبی عایشهای که اعضای بدنش را بریدند تا دیگر نفس نکشد. میشد زنی که اشکهایش را پشتِ لبخندش پنهان میکرد.
آری! افغانستان، میشد همان زنانی که برای فرزندانشان از جان مایه میگذارند، و شاید هم مادری میشد که فرزندانش را یکیپیدیگر از دست داد، اما نتوانست کاری برایشان انجام دهد.
میشد زنی با صبری بلند و اما، روزی این زنِ شجاع، از میان تاریکی، با نور امید سربلند بیرون خواهد آمد؛ این زنِ قوی، دوباره همچون ققنوس، در آسمان خواهد درخشید!
دلم میخواست فقط برای یک دقیقه سرم را بگذارم و بخوابم، اما ساعت ۱ بعد از ظهر شده بود و من و هاجر باید راهی مکتب میشدیم. روزهای گرم بهاری کابل بیشتر شبیه تابستان بود. در ماه رمضان، آن هم بعد از ظهر، آدم فقط دلش خواب میخواهد، اما من باید به مکتب میرفتم.
بیک مکتبم را برداشتم و کفشهای سیاه چرمیام را که پدرم برایم خریده بود، پوشیدم. وقتی بندهایش را میبستم، با دقت به کفشهایم نگاه کردم و در دلم گفتم چقدر زیبا هستند. به سلیقه پدرم افتخار کردم.
من و هاجر راهی مکتب شدیم. کتابچهای را از بیکم کشیدم و بالای سرم گرفتم تا آفتاب کمتر به صورتم بخورد. باز هم قصههای خواهرانه ما شروع شد، قصههایی که شاید معنای خاصی نداشت، اما آنقدر خندیدیم که گونههایم درد گرفت. اصلاً نفهمیدم چگونه به مکتب رسیدیم.
بلاک صنف هاجر جدا بود و بلاک ما آخرین بلاک مکتب. باید تمام حویلی را طی میکردیم تا به صنف برسیم. بخاطر گرمی هوا و ماه رمضان، تشکیل برگزار نمیشد و مستقیم به صنفها میرفتیم.
کمکم همه دخترها آمدند. مثل همیشه فقط سه ساعت درسی داشتیم و بقیه ساعتها خالی بود، چون برای همه مضمونها استاد نداشتیم. این برای ما خوشحالکننده بود، چون وقت بیشتری برای قصههایمان پیدا میشد. گاهی حرفها نیمهتمام میماند و ادامهاش به فردا میرسید.
آن روز طاهره خیلی خوشحال بود. از لباسی که برای عید دوخته بود حرف میزد، از رنگش، مدلش، و برق چشمانش معلوم بود که واقعاً خوشحال است. اسما میگفت برای عید فطر لباس نمیخرد و مادرش وعده داده برای عید قربان برایش لباس قیمتی بخرد. لقا میگفت دستهای ما را برای عید حنا میگذارد، اما فقط برای چند نفر. من از خوششانسها بودم، چون مرا واقعاً دوست داشت. مریم خیلی تشنه بود، سرش را روی میز گذاشته بود و فقط به افطاری فکر میکرد.
همینطور ساعتها یکی پی دیگر تمام شد و ساعت ۴:۲۰ دقیقه عصر رسید. همه آماده رخصتی شدیم. زنگ به صدا درآمد و همه از چوکیها بلند شدیم. من اولین کسی بودم که وارد دهلیز شدم، اما ناگهان صدای مهیبی همهجا را لرزاند.
اول فکر کردم زلزله شده است. با صدای بلند به همه گفتم برگردید داخل صنف. هنوز داخل صنف ایستاده بودیم که گرد و غبار همهجا را پر کرد. چند لحظه بعد، استاد ریاضی ما آمد و گفت انفجار شده، لطفاً به طرف دروازه نروید و از پنجرهها بیرون شوید.
یکییکی خودمان را از پنجرههای بلند به حویلی پرت کردیم. آنقدر شلوغ بود که تا چشم کار میکرد فقط چادرهای سفید دیده میشد. یکی جیغ میزد، یکی گریه میکرد، یکی فریاد میزد: «خواهرم صنف یازدهم است، مبادا کشته شده باشد.»
در ذهن من هزاران فکر همزمان انفجار میکرد. به خواهرم فکر میکردم، به پدرم، به تمام لحظههای زندگیام که از مقابلم میگذشت، و به پایان زندگی.
صدای انفجار دوم همه را بیشتر ترساند. این بار واقعاً باور کردم که انفجار شده و شاید پایان زندگی رسیده است.
مردهای زیادی بالای دیوارها رفته بودند و به دخترها میگفتند نزدیک شوید تا شما را از دیوار بیرون کنیم. من از خوششانسها بودم که به کمک مردی از دیوار بالا شدم. باید خودم را پایین پرت میکردم. دودل بودم، اما بالاخره خودم را انداختم. انگشت کوچکم محکم به زمین خورد، اما خوشحال بودم که زنده ماندهام.
در همان لحظه انفجار سوم رخ داد.
زمین زیر پایم لرزید. از پشت مکتب به طرف کوه دویدم و در مسیر با رقیه همراه شدم. من بسیار گریه کرده بودم، اما او فقط میگفت: «قوی باش، رابعه.»
در راه برگشت، برادر شفیقه را دیدم که سراغ خواهرش را میگرفت. زنی را دیدم که دستانش پر از خمیر بود و برای پیدا کردن دخترش آمده بود. پیرمردی با صدای لرزان نام زهرا را صدا میزد.
پدرهای زیادی آمده بودند؛ یکی گریه میکرد، یکی رنگش پریده بود، یکی ناامید بود و دیگری دعا میکرد دخترش فقط زخمی شده باشد.
انگار تمام کابل بخاطر دخترانش به مکتب سیدالشهدا آمده بود.
بوی سوختگی، بوی خون تازه و بوی باروت همهجا را پر کرده بود. مرگ در یک قدمی من ایستاده بود، اما انگار هنوز برای مردن زود بود.
آن روز هشتاد و پنج دختر تکهتکه شدند.
شکریه گم شد، نه زنده پیدا شد و نه جنازهاش. عاقله بدون وارث دفن شد. از بعضی دخترها فقط نصف بدن پیدا شد. یک دختر بیناییاش را از دست داد. طاهره بعد از انفجار دچار تومور مغزی شد و چند ماه بعد جان داد. یکی عقلش را از دست داد، یکی هنوز زخمهای سوختگی را بر بدنش حمل میکند و یکی هنوز هر شب به لحظه انفجار فکر میکند.
امروز، پنج سال از آن روز میگذرد، اما من هنوز میان لحظههای قبل از انفجار گیر ماندهام، میان خندههایمان، رؤیاهایمان و خط خطیهای روی دیوار صنف که همه بعد از انفجار نابود شد.
گاهی فکر میکنم آیا جهان هنوز ۸ می ۲۰۲۱ را بهیاد دارد؟
آیا خبرنگاری در گوشهای از جهان هنوز از این روز یاد میکند؟
آیا کسی جایی نام شکریه را نوشته است؟
آیا هنوز کسی به دختران سیدالشهدا فکر میکند؟
و هزاران «آیا» هنوز در ذهنم انفجار میکند.
A video circulating on social media appears to show a woman being subjected to physical violence on a street in Kabul.
The exact date of the incident and the identity of the person who recorded the footage remain unclear.
In the video, a male relative (mahram) is seen accompanying the woman and attempting to protect her. Later, the woman is released, while the man is taken away by those involved.
Activists claim the incident reflects ongoing patterns of violence under Taliban rule. According to them, the woman was reportedly attacked by another woman for not covering her face.
However, Taliban authorities have rejected these claims in statements to some media outlets, saying that officers from the Ministry for the Promotion of Virtue and Prevention of Vice responsible for enforcing dress codes wear identifiable uniforms.
پیش از روی کار آمدن طالبان، زمانی که در رشته ژورنالیزمِ یک دانشگاه دولتی پذیرفته شدم، این مسیر برایم آسان نبود؛ راهی بود که جرأت میخواست. در آن زمان، حملات بر خبرنگاران بسیار بود و برای دختری از یک خانواده سنتی پشتون، ورود به این عرصه نوعی شورش بزرگ محسوب میشد. هیچکس با من موافق نبود، اما سرانجام، پس از بیست شب التماس و اصرار، توانستم پدرم را قانع کنم تا اجازه دهد به لیلیهٔ یک دانشگاه ولایتی بروم.
پس از آن، دنیایم تغییر کرد. هر شب با این امید به خواب میرفتم که روزی خبرنگار مشهور بیبیسی خواهم شد. تمام زندگیام خبرنگاری شده بود؛ شب و روز درس میخواندم و هر صبح با این امید چشمانم را باز میکردم که به رویای بزرگ زندگیام نزدیکتر میشوم. گمان میکردم هر روز یک گام به هدفم نزدیکتر میشوم، اما داستان آنگونه که میخواستم پیش نرفت.
در سمستر هفتم بودم که دانشگاهها بسته شد. گویی از آسمان به زمین پرتاب شدم؛ نمیتوانستم باور کنم. پس از آن، به مدت ۱۵ ماه در بخش خبر، بهصورت رضاکار کار کردم.
کار در رسانهها زیر سایهٔ طالبان، بهمثابه گرفتن سر در دست است؛ بهویژه در همکاری با رسانههایی که در خارج از کشور فعالیت دارند. جمعآوری روایتها و جزئیات دقیق آسان نیست؛ نمیتوان به منابع ناشناس بهسادگی اعتماد کرد و کمتر کسی حاضر میشود در فضای حاکمیت استبدادی سخن بگوید. ترس بر دهانها مهر زده است. حتی اگر با منبعی گفتوگو کنم، تا نیمههای شب خوابم نمیبرد، با این نگرانی که شاید دروازهٔ خانهام به صدا درآید.
شبهایی بوده که از شدت ترس خوابم نبرده، یا نیمهشب با وحشت بیدار شدهام؛ در خواب دیدهام که خانهام تلاشی میشود و مرا بازداشت میکنند. نام همکارانم را در موبایلم مستعار کردهام و بسیاری از دادههایم را حذف کردهام. حتی تصمیم داشتم نام فایلها را نیز تغییر دهم.
از ترس، جز خانوادهام هیچکس نمیداند که در رسانهها کار میکنم. هنگام بیرون رفتن از خانه، بهسختی میتوانم موبایل یا کمپیوترم را با خود ببرم. هنگام عبور از تلاشی، وقتی یک طالب به چشمانم نگاه میکند، تنها یک فکر در ذهنم میچرخد: مبادا وسایل الکترونیکیام بررسی شود و صرفاً به جرم ثبت واقعیتها، پشت میلههای زندان بیفتم.
چندین بار تصمیم گرفتهام همهچیز را رها کنم، اما علاقهام نگذاشته است. در روز جهانی آزادی مطبوعات، وقتی به مسیر طیشده نگاه میکنم، میفهمم خبرنگار شدن برای من تنها یک شغل نبود؛ مبارزهای بود که با التماس آغاز شد و حالا در ترس ادامه دارد. اما با همهٔ اینها، هنوز تسلیم نشدهام و این مسیر ادامه خواهد داشت.
Before the Taliban returned to power, gaining admission to a public university to study journalism was already difficult, it required courage. Attacks on journalists were frequent, and for a girl from a traditional Pashtun family, choosing this path was seen as an act of defiance. No one supported my decision, it took twenty nights of pleading before I finally convinced my father to let me move to a provincial university hostel.
After that, my world began to change. Each night, I went to sleep with the hope that one day I would become a journalist for the BBC. Journalism became my life, I studied day and night, waking each morning believing I was one step closer to my dream. But the story did not unfold the way I had imagined.
In my seventh semester, universities were shut down, it felt as if I had been thrown from the sky to the ground. I could not believe it. After that, I worked as a volunteer in a newsroom for 15 months, holding on to whatever connection I could to the profession I loved.
Working in the media under Taliban rule is like carrying your life in your hands, this is especially true when collaborating with outlets based outside the country. Gathering stories and verifying information is extremely difficult, people are afraid to speak, trust is fragile. Even after speaking to a source, I often cannot sleep, worrying that a knock on the door might come at any moment.
There have been nights when fear kept me awake, or woke me suddenly from sleep. I have dreamed of raids, of being taken away. I changed the names of my colleagues in my phone to protect them, I deleted files and data, I even considered renaming everything, just in case.
Outside my family, no one knows I work in the media. When I leave the house, I hesitate to carry my phone or laptop. At checkpoints, when a Taliban fighter looks directly at me, one thought repeats itself, what if they search my devices, what if documenting reality becomes the reason I am imprisoned.
Many times, I have thought about giving up, but I could not, not because it is easy, but because it matters.
On World Press Freedom Day, I think about journalists elsewhere who can report freely, without fear. I think about how different their reality is. And yet, despite everything, we have not given up. For me, becoming a journalist was never just a career, it was a struggle that began with pleading and continues now in fear.