5 or 15 Min BTC trader 📍 Time is everything 📍 Market Researcher and investor since Q2 2017📍 Market is like a game, enjoy it. #BTC ₿ 📍Tel ID: @TouchMeGod
شاید خیلی از ماها شبها قبل خواب بهش فکر میکنیم، ولی بلند بلند جرات نمیکنیم بگیم!
تا حالا شده اینستاگرام یا توییتر (هنوزم نمیتونم بگم X) رو باز کنید، یا اصلا تو بازار و صنف خودتون به آدمها نگاه کنید و یهو چشمتون بخوره به کسی که دارایی و درآمدش، یا جایگاهش چند برابر شماست، بعد با خودتون بگید: آخه چطوری؟ این که اصلا چیزی بارش نیست! این که نصف منم کتاب نخونده و تخصص نداره! بعد نگاه به خودتون میکنید؛ میبینید کلی درس خوندید، کلی دوره گذروندید، کلی تحقیق کردید، ولی هنوز دارین درجا میزنین یا منتظر یه فرصت طلایی نشستین.
میخوام دقیقا درباره همین موضوع صحبت کنم. میخوام بگم چرا بعضی وقتها آدمهایی که به نظر ما کمتر میدونن یا تخصص کمتری دارن، جلوتر میافتن و ما با اینهمه ادعای هوش و تخصص، پشت خط میمونیم.
خیلی از ماها فکر میکنیم دلیلی که شروع نمیکنیم اینه که هنوز اطلاعاتمون کافی نیست. مدام میگیم: بذار این یه کتاب رو هم بخونم، بذار فلان مدرک رو هم بگیرم، بذار بازار رو بیشتر تحلیل کنم. اما واقعیت اینه که مشکل ما نادونی نیست؛ مشکل ما تردیده. ما اونقدر فکر میکنیم و اونقدر همه چیز رو میسنجیم که اصلا یادمون میره قدم اول رو برداریم.
راستش رو بخواید، ما خودمون رو پشت بهونههای قشنگی قایم میکنیم که اسمشون رو گذاشتیم منطق! به خودمون میگیم: من هنوز آمادگی لازم رو ندارم یا من هنوز در اون سطح نیستم. ولی اینها فقط نقابهایی هستن که ترسهای ما روی صورتشون زدن. ما فکر میکنیم یه مرز جادویی یا یه دروازه نامرئی وجود داره که پشتش ایستادیم و بالاخره یه روزی یه نفر، یا اصلا خودِ دنیا، میاد بهمون اجازه میده و میگه: خب، تبریک میگم، تو دیگه الان رسما به اون سطح از نخبگی رسیدی، حالا جرات داری شروع کنی.
ولی حقیقت اینه که هیچ دربانی وجود نداره. هیچکس به اون آدمایی که به نظر ما عجیب یا کمتخصص میان هم اجازه نداده؛ اونا فقط خودشون تصمیم گرفتن که حرکت کنن.
حالا چرا این اتفاق میفته؟ اینجاست که به یه پارادوکس تلخ میرسیم: هرچی باهوشتر باشی، احتمال اینکه به خودت شک کنی بیشتره! هوش با خودش یه چیزی میاره به اسم خودآگاهی. وقتی آدم فهمیدهای باشی، عمق و پیچیدگیِ کارها رو بیشتر میبینی. وقتی وارد یه حوزه میشی، تازه متوجه میشی چقدر چیز هست که بلد نیستی. اینجاست که خودت رو با استادهای بزرگ اون کار مقایسه میکنی و خجالت میکشی کاری ارائه بدی.
اما اون کسی که کمتر میدونه چی؟ اون اصلا ابعاد قضیه رو نمیبینه! این دقیقا همون چیزیه که بهش میگن اثر دانینگ کروگر. در ابتدای مسیرِ یادگیری، چون اطلاعات آدم کمه، اعتمادبهنفسش سقف رو سوراخ میکنه! چون اصلا نمیدونه که چیا رو بلد نیست. در نتیجه، خیلی سریع وارد داستان میشه، بلند حرف میزنه، ادعا میکنه و چون با قطعیت صحبت میکنه، مردم هم فکر میکنن حتما یه چیزی بارش هست.
دنیا بر پایه شایستهسالاریِ مطلق کار نمیکنه؛ دنیا به کسی پاداش میده که دیده بشه. مردم معمولا نمیرن بگردن بهترین محصول دنیا رو پیدا کنن، اونا چیزی رو میخرن که جلو چشماشونه. دنبال کسی راه میفتن که صداش بلندتره و با اطمینان بیشتری حرف میزنه.
در حالی که من و شما نشستیم گوشه اتاق و داریم روی جزئیات پورتفولیومون کار میکنیم یا فونت سایتمون رو تغییر میدیم، آدمهای بیکله دارن بیزینس میسازن، مشتری میگیرن، اشتباه میکنن و با همون اشتباهات رشد میکنن. اونا با هر موفقیت کوچیک، تجربهشون بیشتر میشه و کمکم اون تخصص واقعی رو هم توی دلِ کار یاد میگیرن.
پرفکشنیسم یا همون کمالگرایی، خیلی وقتها هیچ چیزی نیست جز تنبلی و ترس در لباسِ شیکِ دلسوزی برای کیفیت کار! ما کمالگرایی رو یه ویژگی مثبت میدونیم، در حالی که فقط داره ما رو فلج میکنه. پتانسیل و استعدادِ پنهان هیچ ارزشی توی بازار نداره؛ چیزی که ارزش داره خروجیِ واقعیه.
اگه همین الان برید اولین ویدیوها، اولین پستها یا اولین محصولات بزرگترین کارآفرینها یا مدرسهای دنیا رو نگاه کنید، البته اگه خودشون پاکشون نکرده باشن، میبینید که چقدر ابتدایی، گاهی ضعیف و حتی خندهدار بودن. سیستمشون ایراد داشته، لحنشون بد بوده، ولی یه تفاوت بزرگ با ما داشتن: اونا شلیک کردن، در حالی که ما هنوز داشتیم تفنگمون رو تمیز میکردیم!
خیلی از ما فکر میکنیم اول باید اعتمادبهنفس پیدا کنیم تا بتونیم کار بزرگی بکنیم. فکر میکنیم اعتمادبهنفس یه حس جادوییه که باید از آسمون بیفته توی دلمون. ولی این مسیر کاملا برعکسه. اعتمادبهنفس بعد از عمل میاد، نه قبل از اون.
شما هیچوقت نمیتونید با فکر کردن به شنا سوئدی رفتن، عضله بسازید؛ باید دستتون رو بذارید روی زمین و فشار رو تحمل کنید. اعتمادبهنفس هم دقیقا همینه. باید یاد بگیریم توی همون حالتی که صدامون داره میلرزه حرف بزنیم، توی همون حالتی که نگرانیم محصولمون رو لانچ کنیم، و توی همون حالتی که از اولین پیشنویس کارمون متنفریم، منتشرش کنیم.
وقتی حرکت میکنی، حتی اگه نتیجه عالی نشه، مغزت یه پیام دریافت میکنه: ببین، انجامش دادی و زنده موندی! آسمون به زمین نیومد! همین دستاوردهای کوچیک، ساختار ذهنی ما رو تغییر میدن و کمکم اعتمادبهنفس واقعی رو توی وجودمون میسازن. پنهان شدن از ترسِ قضاوت یا اشتباه، پنهان شدن از رشد کردنه. هیچکس نمیتونه توی سکوت و تنهایی نفوذ پیدا کنه، درآمدش رو بالا ببره یا کارش رو گسترش بده.
حالا حرف من این نیست که بریم آدمهای نادونی بشیم یا بدون هیچ دانشی ادعاهای دروغین کنیم؛ اصلا. حرف من اینه که بیاین از این منحنی به نفع خودمون استفاده کنیم. چطوری؟ چند تا راهکار ساده و عملی وجود داره:
به خودمون اجازه بدیم که اولش بد باشیم: اولین قدمهای ما قراره کثیف، نامرتب و ضعیف باشن. این یه ایراد نیست، این طبیعتِ مسیره. باید این رو بپذیریم و با آغوش باز قبولش کنیم.
به جای کیفیتِ وسواسی، روی تعداد و تداوم تمرکز کنیم: به جای اینکه بپرسیم آیا این کار بینقصه؟، هر روز از خودمون بپرسیم آیا امروز خروجی داشتم؟. مثلا بگیم من ۳۰ روز پشت سر هم، بدون اینکه به کیفیتش وسواس داشته باشم، روزی یه محتوا تولید میکنم، یا هفتهای ۵ تا تماس با مشتریهای احتمالی میگیرم. حجمِ بالای کار، اون تردید و صدای درون ذهنتون رو خفه میکنه.
در ملاء عام شروع کنیم: کارمون رو قایم نکنیم. بذاریم آدمها مسیر رشد ما رو ببینن. اتفاقا مردم عاشق اینن که تلاش و بالا رفتنِ واقعیِ یه آدم رو ببینن، نه اینکه یهو یه آدم همهچیزتمامِ فیک جلوشون ظاهر بشه. اشتباهات، چالشها و حتی نقصهای کارتون رو به عنوان بخشی از داستانِ خودتون بپذیرید. اینطوری مخاطب هم بیشتر باهاتون ارتباط دلی برقرار میکنه.
فقط یک مسیر رو انتخاب کنیم و جلو بریم: به جای اینکه مدام استراتژی عوض کنیم و از این شاخه به اون شاخه بپریم، یه کار رو انتخاب کنیم و حداقل ۳۰ تا ۹۰ روز بدون دستکاری و تغییرِ مداوم، فقط با تمرکز کامل اجراییش کنیم.
در نهایت، همه چیز برمیگرده به یه تغییر هویت ساده. ما باید از قالبِ یک آدم تماشاچی، مصرفکننده و برنامهریزِ مدام دربیایم و تبدیل بشیم به یک آدم اجرایی و تولیدکننده.
یادمون باشه، همین الان که ما داریم فکر میکنیم، آدمهایی با تخصصِ خیلی کمتر از ما دارن سهم بازار رو میگیرن؛ نه به خاطر اینکه از ما بهترن، فقط به خاطر اینکه جرأت دارن. این بازی رو از همین امروز میشه تغییر داد.
نیازی نیست ترس و استرسمون کاملا غیب بشه تا شروع کنیم؛ داروی این ترس، انجام دادنِ کار وسطِ همون استرسه. من این رو برای خودم شروع کردم و اینجا با شما به اشتراک میذارم. الان فک میکنم یه سری بدیهیات میگم که به درد کسی نمیخوره. یا دیتایی share میکنم که بقیه هم خودشون بلدن. اما اشکالی نداره، حالمو خوب میکنه! فیدبک میگیرم، اصلاح میکنم و بعد در نهایت تصمیم میگیرم که ادامه بدم یا نه!
خیلی ممنون که توجه کردین. امیدوارم همهمون جراتِ شروع کردنِ کثیف ولی واقعی رو پیدا کنیم. ❤️
من چون خودم گرفتار همچین دردی بودم، براتون کمی مینویسم شاید کمک کرد. برای خودمم، تکرار مکررات همیشه بهترین نتیجه رو داره و یادآوریش بهم انرژی و انگیره میده.
خیلی وقتها شده که با تمام وجود خواستیم یه تغییری توی زندگی یا کارمون ایجاد کنیم. کلی برنامه چیدیم، شنبهها اومدن و رفتن، کلی هم انرژی گذاشتیم، ولی بعد از چند هفته دیدیم دوباره برگشتیم همون جای اول. چرا این اتفاق میافته؟ تنبلیم؟ بیارادهایم؟ نه، واقعیت این نیست. یه مکانیزم نامرئی درون ما هست که دقیقا مثل ترموستات عمل میکنه.
ترموستات رو روی یه دمای مشخص، مثلا ۲۲ درجه تنظیم میکنی. وسط زمستون اگه همه پنجرهها رو باز کنی و دما بیاد پایین، سیستم گرمایش روشن میشه تا دما رو دوباره برسونه به ۲۲ درجه. وسط تابستون هم کولر روشن میشه تا دما رو بیاره پایین. ترموستات کاری نداره تو اون لحظه چی میخوای؛ اون فقط به اون عددی که روش تنظیم شده وفاداره و با هر تغییری میجنگه تا شرایط رو برگردونه به همون حالت سابق.
ما هم دقیقا یه همچین ترموستاتی درون خودمون داریم؛ با این تفاوت که این ترموستات به جای دما، میزان موفقیت، درآمد، بهرهوری و حتی اعتمادبهنفس ما رو کنترل میکنه. عددی که این ترموستات روش تنظیم شده، همون باوریه که از بچگی درباره خودمون و تواناییهامون شکل دادیم. این باورها بر اساس حقیقت نیستن، بلکه بر اساس تکرار ساخته شدن. حرفهای پدر و مادر، نگاه معلمها، شکستها و مرزهایی که بقیه برامون گذاشتن، شدن سقف هویتی ما.
وقتی یهو شروع میکنی به بیشتر تلاش کردن و موفقیتهای بزرگتری به دست میاری، سیستم درونیت احساس خطر میکنه. چون برای سیستم عصبی ما، آشنا بودن مساوی با امنیت هست، حتی اگه اون وضعیتِ آشنا، رکود یا بیپولی باشه. اینجاست که خودتخریبی شروع میشه؛ یهو قبل از یه قرارداد مهم مریض میشی، با شریکت دعوا میکنی یا انگیزهات رو کاملا از دست میدی. اینا نشونه بیعرضگی نیست، نشونه اینه که ترموستاتت داره کارش رو انجام میده تا تو رو برگردونه به دمای تنظیمشده قبلی. نویسندهای به اسم گی هندریکس به این میگه: مشکل حد بالا؛ یعنی هر کدوم از ما یه ظرفیتی برای پذیرش خوشبختی و موفقیت داریم و اگه ازش جلوتر بریم، خودمون برای خودمون سنگاندازی میکنیم.
بیشتر کتابها میگن مثبت فکر کن یا آیندهات رو تصویرسازی کن. اینا خوبه، ولی یه لایه فیزیکی رو فراموش میکنن: سیستم عصبی. ظرفیت سیستم عصبی ما مثل یه ظرفه. اگه ظرفمون کوچک باشه، به محض اینکه موفقیت یا فشار کار بالا بره، سرریز میکنه و بدنمون میره روی حالت جنگ یا فرار. برای بزرگ کردن این ظرف باید یاد بگیریم با ناامنی و موقعیتهای جدید کنار بیایم و با تمرینهایی مثل ورزش یا مواجهه با چالشها، ظرفیت بدنمون رو بالا ببریم.
یه چیز دیگه که انرژی ما رو میمکه، اهداف تحمیلی هستن. اهدافی که خودمون واقعا نمیخوایم، بلکه چون جامعه، شبکههای اجتماعی یا بقیه گفتن، داریم دنبالشون میریم. باید از خودمون بپرسیم: اگه هیچکس باخبر نمیشد من به این هدف رسیدم، باز هم دنبالش میرفتم؟ اگه جواب نه باشه، داری انرژیت رو پای چیزی میسوزونی که تهش فقط احساس پوچی بهت میده.
در فیزیک قانونی داریم به اسم قانون دوم ترمودینامیک یا آنتروپی. خیلی سادهاش اینه: هر سیستمی در جهان، اگه به حال خودش رها بشه، به سمت نظم نمیره، بلکه به سمت آشفتگی و نابودی میره. اتاق شما خودبخود تمیز نمیشه، ایمیلها خودبخود دستهبندی نمیشن، ذهن ما هم اگه براش انرژی نذاریم، پر از آشفتگی میشه.
بزرگترین منبع آشفتگی در زندگی ما، حلقههای باز ذهنی هستن. هر تصمیم نصفهکاره، هر کاری که شروع کردی و تموم نشده، هر ایمیلی که جواب ندادی و هر گفتگویی که ازش فرار کردی، یه حلقه بازه. مغز ما طبق یک اصل روانشناسی به اسم اثر زایگارنیک کارهای نیمهتموم رو توی پسزمینه زنده نگه میداره. این دقیقا مثل اینه که روی گوشیت ۴۰ تا برنامه باز داشته باشی؛ تعجب میکنی چرا باتریات زود تموم میشه و سرعتت اومده پایین؟
وضوح از طریق فکر کردنِ زیاد به دست نمیاد، از طریق حذف کردن به دست میاد. باید بنشینی و تمام این حلقههای باز رو بنویسی. یا انجامشون بدی، یا زمانبندی کنی، یا کلا حذفشون کنی. همین که تصمیم بگیری یه کاری رو کلا انجام ندی، اون حلقه بسته میشه و کلی از پهنای باند مغزت آزاد میشه.
طبق قانون ۸۰/۲۰، بیشتر نتایجی که میگیریم، حاصل ۲۰ درصد از کارهامونه. بقیه ۸۰ درصد کارهامون دارن وقت تلف میکنن، هرچند ظاهرشون شبیه کار مفید باشه. باید بگردی و اون یک کار اصلی رو پیدا کنی که انجامش بقیه کارها رو راحتتر یا بینیاز میکنه.
از طرفی، خیلی از ماها دچار کمالگرایی هستیم. تفنگداران دریایی آمریکا یه قانون دارن به اسم قانون ۷۰ درصد. میگن اگه ۷۰ درصد اطلاعات رو داری، ۷۰ درصد تحلیل کردی و ۷۰ درصد مطمئنی، حرکت کن و تصمیمت رو بگیر. منتظر ۱۰۰ درصد موندن یعنی عقب افتادن. کمالگرایی سرعتت رو میگیره؛ در حالی که سرعت اقدام روی کار درست، خیلی مهمتر از کامل بودنه. تو در مسیر حرکت و با گرفتن بازخورد از واقعیت یاد میگیری، نه در تنهایی و با فکر کردن.
حتی آدمهای اطرافت هم روی این ترموستات اثر میذارن. گروههای دوستی یه جور تعادل درونی دارن؛ اگه تو بخوای از اون حد بالاتر بری، ناخودآگاه با شوخی، بدبینی یا حسادت سعی میکنن بکشنت پایین تا خودشون احساس عقبموندگی نکنن. برای همین باید حواسمون باشه با چه کسانی وقت میگذرونیم. یه فرمول جالب هست که میگه یکسوم وقتت رو با آدمهای پایینتر از خودت بگذرون تا بهشون یاد بدی، یکسوم با همسطحهای خودت تا با هم رشد کنید، و یکسوم با آدمهای بالاتر از خودت تا ازشون یاد بگیری و ترموستاتت خودبخود بالاتر تنظیم بشه.
در شیمی، هر واکنشی برای شروع به یه حداقل انرژی نیاز داره که بهش میگن انرژی فعالسازی. مثلا برای روشن کردن کبریت، مواد روی کبریت پتانسیل سوختن دارن، ولی تا زمانی که اون رو نکشی روی سطح زبر و اصطکاک ایجاد نکنی، اتفاقی نمیافته.
بسیاری از ما برای شروع کارهامون، مدام منتظر انگیزه یا اراده هستیم. اما اراده یک منبع محدوده و زود تموم میشه. آدمهای حرفهای به جای اراده، از کاتالیزورها استفاده میکنن. کاتالیزور در شیمی بدون اینکه خودش مصرف بشه، انرژی فعالسازی رو پایین میاره. در زندگی هم یعنی طوری محیط و ساختار روزت رو بچینی که شروع کردن کار، راحتترین گزینه ممکن باشه.
یکی از بهترین کاتالیزورها، حفاظت شدید از ساعتهای کار عمیق هست. ۲ تا ۴ ساعت در روز گوشی رو بذار تو یه اتاق دیگه، نوتیفیکیشنها رو ببند و فوکوس کن روی اون کار اصلی. همین ۲ ساعت کار عمیق و بدون حواسپرتی، بازدهی بیشتری از ۸ ساعت کار سطحی و نصفهنیمه داره که بیشتر مردم انجام میدن. برای کارهای خیلی بزرگ هم میشه رفت روی حالت راهب بزرگ (Monk Mode)؛ یعنی برای یه مدت کوتاه کلا ورودیها و روابط اضافی رو قطع کنی و فقط روی یک خروجی متمرکز بشی.
نکته بعدی مدیریت انرژی به جای مدیریت زمانه. بدن ما در طول روز بر اساس یک ریتم طبیعی به اسم ریتم اولترادین کار میکنه؛ یعنی سطح تمرکز و انرژی ما در چرخههای تقریبا ۹۰ دقیقهای بالا و پایین میشه. تو نمیتونی ۸ ساعت پشت سر هم با یک کیفیت کار کنی. باید ساعتهای طلایی خودت رو بشناسی (معمولا صبحها) و سختترین کارهای استراتژیکت رو تو اون ساعتها بذاری. کارهای ساده مثل چک کردن مسیج یا کارهای مربوط به خرید خونه رو بذار برای زمانهایی که انرژیات افت کرده.
در ضمن، بدن تو سیستمعامل تمام اقداماتته. اگه روزی ۵-۶ ساعت میخوابی، تغذیه نامناسب داری و بعد میخوای با قهوه و فشار آوردن به خودت بهرهوری بالا داشته باشی، داری یک موتور پیشرفته رو با بنزین بیکیفیت میرونی. خواب کافی و تغذیه سالم، بزرگترین هک بهرهوری هستن.
ترتیب انجام کارها هم اثر دومینویی داره. اگه روزت رو با چک کردن ایمیل یا اینستاگرام شروع کنی، کل انرژی طلاییات رو برای کارهای واکنشی و کمارزش هدر دادی. اما اگه شب قبل مشخص کنی کار اصلی فردا چیه و صبح اول از همه بری سراغ اون، یه شتاب و جریانی پیدا میکنی که بقیه روزت رو هم نجات میده.
یک پدیده در فیزیک هست به اسم تغییر فاز. آب رو بذار روی گاز و دماش رو اندازه بگیر. دما میره بالا: ۶۰، ۷۰، ۸۰، ۹۰ درجه. وقتی میرسه به ۱۰۰ درجه، برای چند دقیقه هیچ تغییر دمایی روی دماسنج نمیبینی. شعله روشنه، انرژی داره وارد میشه، ولی عدد تکون نمیخوره. کسی که این پدیده رو نشناسه فکر میکنه کارش بیهودهاس. اما در لایه مولکولی، تمام اون انرژی داره صرف شکستن پیوندهای بین مولکولها میشه تا آب یهو تبدیل به بخار بشه. این انرژی پنهان رو میگن گرمای نهان تغییر فاز.
پیشرفت ما آدمها هم دقیقا همینطوریه. خطی نیست. مدتی کار میکنی، زحمت میکشی، ولی هیچ نتیجه ظاهری نمیبینی. این همون دوره گرمای نهانه. بیشتر مردم دقیقا همینجا، روی همین پلهها ناامید میشن و ول میکنن؛ چون فکر میکنن تلاششون بیفایده بوده. در حالی که ساختار درونی کارشون داره تغییر میکنه و اگه کمی بیشتر دوام بیارن، به اون نقطه عطف یا تغییر فاز میرسن که در ظاهر شبیه موفقیت یکشبه به نظر میاد.
برای اینکه توی این مسیر کم نیاری، نباید مدام مثل یک ماشین گاز بدی. باید بین دورههای کار شدید و دورههای استراحت واقعی تعادل برقرار کنی که بهش میگن چرخههای ریتمیک. استراحت واقعی یعنی پیادهروی، کتاب خوندن یا حتی چند دقیقه بیحوصلگی و هیچ کاری نکردن. ایدههای بزرگ معمولا وسط کار سخت به ذهن آدم نمیرسن، بلکه حین پیادهروی یا زمانی که ذهن کاملا آزاده جرقه میزنن.
همچنین باید سرعت حلقههای بازخورد رو بالا ببری. کار رو سریعتر خروجی بده، بازخورد بگیر، اصلاح کن و دوباره اقدام کن. ۱۰ تا تلاشِ ناکامل ولی سریع که ازشون درس میگیری، تو رو خیلی جلوتر از ۱ تلاشی میبره که ماهها وقت گذاشتی تا کامل بشه ولی هنوز وارد بازار یا واقعیت نشده. اینجاست که پیشرفت به صورت نمایی خودش رو نشون میده.
یه اصل مهندسی دیگه هم هست به اسم یکپارچگی ساختاری. یعنی یه سازه چقدر محکم و بدون ترکخوردگیه تا بتونه وزن رو تحمل کنه. در عملکرد فردی، کوچکترین واحد یکپارچگی، قولهایی هست که به خودمون میدیم. هر بار که میگی فردا ساعت ۶ بیدار میشم! ولی بیدار نمیشی، داری یه ترک کوچک توی ساختار اعتمادبهنفس خودت ایجاد میکنی و سیستم عصبیات یاد میگیره که نمیشه به حرفت اعتماد کرد. برای درست کردن ترموستات درونی، باید قولهای خیلی کوچک به خودت بدی و حتما بهشون عمل کنی تا این اعتماد دوباره ساخته بشه.
بزرگترین رنج ما از سرعت پایین پیشرفتمون نیست، از اضطراب زمانه؛ از اینکه مدام با دیدن لایفاستایل بقیه توی فضای مجازی فکر میکنیم عقبیم. این احساس عقب بودن یک مقایسه توخالیه. هر چیزی در طبیعت فصل خودش رو داره؛ فصل کاشت، فصل داشت، فصل برداشت. نمیشه وسط کاشت، انتظار برداشت داشت. ما فقط روی تلاش، سیستمها و وفای به عهدمون کنترل داریم، نه روی زمان دقیق رخ دادن نتیجه.
ممنون از توجهتون. ❤️
فرض کنید ازتون بپرسند "اگه یه پرنده بودین دوست داشتین کجا زندگی کنید"
احتمالا بلافاصله ذهنتون به سمت بهترین جاهای دنیا میرفت. مثلا فلان جنگل؟ یا کوههای فلان جا و غیره. شاید حتی با خودتون میگفتین حالا که حق انتخاب نامحدود دارم برم و جستجو کنم و بهترین جاها را پیدا کنم.
ولی شما حق انتخاب نامحدود ندارید، چون سئوال اصلی اینه:
چه پرندهای؟
اگه پنگوئن باشید حق انتخابتون به شدت محدود میشه، هر پرندهای همه جا نمیتونه زندگی کنه
انتخابهای شما به ویژگیها و تواناییهای شما بستگی داره.
هر چه آنها را بیشتر پرورش دهید حق انتخاب بیشتری دارید.
"خلاصهای از نظر چند آدم موفق دنیا در زمینه انتخاب"
یک سال دیگر گذشت؛ نه همان آدمِ دیروز ماندم، نه آنقدر عوض شدم که خودم را نشناسم. تولد، یادآوریِ راهیست که هنوز ادامه دارد. امیدوارم 29سالگی هیچ شباهتی به 28 نداشته باشه
@mr_crypto_2017 احتمالا یکی افزونه ها با توییتر تداخل داره اگه میتونی همه افزونه هاتو اپدیت کن یا دونه دونه غیرفعال کن ببین کدومشون با توییتر تداخل داره اگه بازم حل نشد اگه مشکلی با پاک کردن کوکی و کش هات نداری اینم امتحان کن.
@mr_crypto_2017 برا من که اصلا مشکلی نداشته این مدت، تمام افزونه هارو هم دارم فقط تنها مشکل من تداخل تراست با متامسک بود که اونم با غیرفعال کردن یکیشون اون یکی درست میشه.