دیشب خواب دیدم بیماری بدی داری و تو بیمارستان ها بودیم برای اینکه بلکه درمانی پیدا کنیم.
به هر چی راضی باشم، به این یکی راضی نیستم. امیدوارم خوابم بی تعبیر باشه.
هیچ نقطه ی اتصالی با دنیای بیرون ندارم.
هیچ جا دیده نمیشم، شنیده نمیشم.
فقط همین جاست که گاهی مینویسم تا منفجر نشم.
اینجا هم به طرز ظالمانه ای دلم میخواد کسی من رو نبینه و فقط یه دفترچه یادداشت باشه.
چقدر اونی که باید باشه نیست و اونی که هست اذیت میکنه.
خیلی غمگینم.
انگار تمام غمهای دنیا یهو سرازیر شده تو دل من.
هیچکس نیست باهاش حرف بزنم.
تنها تو خونه، دراز کشیدم، سقف رو نگاه میکنم.
مرد ها خیلی تنهان.
حتی نمیخوام از غم و غصه هام با کسی حرف بزنم، فقط میخوام حرف بزنم. از آب و هوا. در و دیوار. هرچی.
چقدر آدم آدم میخواد گاهی.