@hadimehrane1 من ترجیح میدم الکی دلم رو خوش نکنم. کی فکر میکرد بعدِ زدن عن اغا و فرمانده های رده بالا و بعد ۴۰ روز جنگ اینا دوام بیارن؟ چین ، روسیه، انگلیس ، فرانسه و المان نفعشون در موند آخوند و سپاهی هست. رویا فروشی بسه.
از دی ماه تا امروز بلاتکلیف توی زندان هست و دخترش هر روز براش توی اینستاگرام مینویسه
ولی دیدم اصلا توی توییتر زیاد ازش گفته نشده
یادمون نره
صدای زندانیان باشیم
#اکبر_نجفی_علویجه
اینجا غسالخونه کرمانشاهه، ۲۵ دیماه، خانوادههای جاویدنامان ساعتهاست که منتظرن تا پیکر عزیزانشون رو تحویل بگیرن. فیلمبردار میگه: «یک هفتهست اینجا همینقدر شلوغه…ینترنت رو هم قطع کردن، اینترنت وصل بشه کل دنیا باید بفهمه چه بلایی سر کرمانشاه و کل ایران آوردن»
#انقلاب_شیروخورشید
#IranMassacre
سالگرد رحلت خمینی خواننده ی لس آنجلسی آوردن وسط شهر کنسرت برگزار کردن،
حالا اگه ما تولد بابک رو سر مزارش میگرفتیم مثل مور و ملخ میریختن سرمون که توهین به مقدسات ما شده شما جشن تولد گرفتید
خودتون شرم نکردید تو اون روز کنسرت برگزار کردید؟
#بابک_صادقی_محسنی
#عبدالرحیم_دورزاده، غزال تیزپای بلوچستان!
۳۵ مدال کشوری و ۴ مدال آسیایی دوی ۸۰۰ متر داره، مدال برنز فرانسه رو داره...الان با دستای پینهبسته، روزی چند ساعت خاک میخوره تا شکمش سیر بشه.قهرمانی که #ایران باید بهش افتخار کنه، امروز فقط برای زنده موندن کلنگ به دست گرفته!
#بلوچستان
« دَر سَردخانه جا نیست، رو سَمتِ نسترَنها
پُشتِ حیاط خُفتند، یک لایه پیرَهنها… »
پیکرهای جاویدنامانمان در حیاط پشتی بیمارستان الغدیر، روی زمین سرد، رها شده لایه پتو یادتان هست؟
بعدها به همت بچههای ایراناینترنشنال نام چندتن از این جاویدنامان را فهمیدیم؛
فرزندان ایران و جانفدایان میهن؛
#امیرپارسا_اشکبوس، #علی_عنبرستانی، #آیدا_عقیلی و…
— پینوشت:
این یکی از نخستین عکسهایی بود که از فاجعه بیمارستان الغدیر منتشر شد. درود به شرف آن کسی که این عکس را گرفت و منتشر کرد.
قریحه شاعری مونا برزویی، صدای استاد شجریان در قطعه معروف دلشدگان را به این تصویر جانکاه پیوند زده؛ « یارم به یک لا پیرهن، خوابیده زیر نسترن… »
ما داغدیدهترین ملت تاریخیم.
این بیت؛
« یاد آر اگر رَگت را با مَرگ میخراشی
تو بازماندهای تا، او را گواه باشی… »
ماجرای خودکشی احمد خدایی را در ذهنم زنده کرد!
او همسر جاویدنام صالحه اکبری (تکنسین اتاق عمل و کوهنورد ساکن اردبیل و اهل اراک) است.
صالحه با شلیک مستقیم دژخیمان رژیم به قلبش کشته شد.
پس از قتل صالحه به دست مزدوران رژیم، نیروهای امنیتی تلفن همراه او را باز کردند، و عکسهای خصوصیشان را برای احمد فرستادند.
خبرهایی از تعرض به پیکر پاک صالحه اکبری نیز منتشر شد. (ببینید با چه موجودات فرومایه و پستفطرتی طرف هستیم)
احمد تحت فشار شدید روانی، تهدیدها و احضارهای مکرر، اقدام به خودکشی کرد، و با انتقال سریع به بیمارستان از مرگ رهایی یافت.
این یکی از صدهاهزار روایت دردناک از موارد فشار بر بستگان جاویدنامان است.
یاد و نام صالحه اکبری، و همه جاویدنامان دیماه خونین تا همیشه گرامی باد 💔🇮🇷
#صالحه_اکبری #احمد_خدایی #فرزند_ایران_و_جانفدای_میهن
BREAKING: Carney blows through his deficit numbers again, says his Parliamentary Budget Officer today.
He’s on track to add $23 billion more to the deficit than he projected a month ago in his spring update.
No wonder Canada is the only G20 country in recession. He’s the banker who can’t budget.
چند روز پیش داشتم توی اینستاگرام استوریا رو چک میکردم که چشمم خورد به این استوری و این چهره خیلی به نظرم آشنا اومد. بعد از چند دقیقه که بهش خیره شدم یادم اومد کجا دیدم
اون چند روزی که دنبال داداشم میگشتم بین پیکرهایی که توی کاور مشکی بودن دیده بودمش😭
#ثنا_توسنگی#کمیل_جمشیدی
« از بَستگان که را داشت؟ همکارِ دردمَندش؟
خویشی که پیکرَش را، تحویل میدَهندَش…»
این بیت را که خواندم، بیدرنگ نام جاویدنام،
« علی آزادفر »
پیش چشمم آمد.
جاویدنام علی آزادفر، به معنای واقعی کلمه، مرد تنهای شب بود.
او از کودکی به تنهایی زندگی میکرد و در هجدهم دیماه در منطقه سلسبیل تهران، و بر اثر اصابت گلوله جنگی، جانفدای میهن شد.
به روایت همکارانش، پیکر شریف و گلولهخوردهاش نزدیک به چهل روز در کیسه سیاه اجساد ماند، تا آنکه کارفرمایش پیگیر شد، و جسد این فرزند ایران را تحویل گرفت و به خاک ایران سپرد.
داستان او، مرا بیدرنگ به یاد دیگر جاویدنام غریب، محمد حسینی، انداخت، هر دو شریف، هر دو غریب.
#علی_آزادفر
#فرزند_ایران_و_جانفدای_میهن
من با زندگی عادی مشکلی ندارم.
اتفاقاً عمیقاً معتقدم که باید زندگی کرد. باید سر کار رفت، درس خوند، عاشق شد، خندید و حتی برای فردا برنامه ریخت، چرا که هیچ ملتی تا به حال با متوقف کردن زندگی پیروز نشده.
اما زندگی عادی با عادیسازی فرق داره.
زندگی عادی یعنی با وجود زخم، به راهت ادامه بدهی، اما عادیسازی یعنی طوری رفتار کنی که انگار زخمی وجود نداشته.
من از رفتار بعضی هموطنانم بهخصوص در اینستاگرام بهشدت دلخور و عصبانیام، هنوز نمیتونم اون شادیهای بیپروای جلوی دوربین رو هضم کنم. اون رقصیدنها، اون اداها و شوخیها، انگار نه انگار که همین چند ماه پیش چه بر سر این جامعه اومده.
باور کنید اونچیزی که این روزها برای من سنگینه، خودِ خنده و شادی نیست، فراموشیه.
این حس که هنوز خیلیها عزادارن، هنوز خیلیها هر شب با جای خالی عزیزاشون میخوابن، اما انگار برای بعضیها هیچ اتفاقی نیفتاده و فقط اینترنت برای مدتی قطع شده بوده.
هرچهقدر فکر میکنم نمیفهمم جامعه کِی تونست از سوگواری به سرگرمی گذر کنه و از همهچی بیشتر سرعت این گذاره که برای من دردناکه.
این همه تلاش جمعی کردیم، کشته دادیم، اعدامی دادیم، زندانی دادیم که آخر سر برای تحقیر یک مرد، شبیه زنها آرایشش کنیم، اسمش را زنانه کنیم یا لباس عروس به تنش بپوشانیم؟
برای انتقاد به #محمدرضا_شهبازی ۱۰۰۱ راه دیگه هست. اما شوخی با تجاوز یا زنانه کردن قیافهش قطعا راهش نیست!
Shocking! This young Iranian woman killed for celebrating khamenei’s death.
Do you remember the night the news spread that Ali Khamenei was dead?
Many of us Iranians watched, almost instinctively, took to the streets. Some cried. Some laughed. Some celebrated. Not because we love death, but because we believed the man who had ordered the imprisonment, torture, blinding, and killing of so many innocent people was finally gone.
She celebrated inside Iran. Her name was Nehal Abuqalandari.
Sources say, she was so happy when she heard the news, she got into a car with her friends and drove through the streets of Khorramabad, full of hope, celebrating the removal of a dictator. But the security forces opened fire and a bullet struck her in the chest.
She could have been me. She could have been thousands of other Iranians who celebrated outside Iran. The only difference is geography. I was lucky enough to celebrate in freedom. But she is now gone simply because she celebrated under a warmonger regime.
Three days later, authorities pressured her family to call her a “war martyr” and blame America and Israel for her death. Her family refused. Because they knew who killed her.
Nehal was not killed by a foreign enemy. She was killed by the Islamic Republic, a regime so afraid of its own people.
This is what breaks my heart.
Her friends say she was kind, positive, and full of life. She should be alive today.
Please say her name: Nehal Abuqalandari.
💔
من #دانیال_برکتی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۸ دی ماه ۱۴۰۴. بیست و سه سالم بود، متولد ۲۵ آذر ماه ۱۳۸۱.
فرزند علی و لیلا سجادیان و تک فرزند بودم. پدر و مادرم به دلیل اختلافاتی که داشتن از هم جدا شده بودن. اهل و ساکن تهران بودم. من تو یه خانواده مذهبی به دنیا اومدم و خودمم عمیقا اعتقادات مذهبی داشتم ولی بخصوص تو سالهای اخیر شدیدا مخالف حکومت بودم. پدر بزرگ مادریم، «سیدمصطفی سجادیان» از شهدای جنگ ایران و عراق بود. با اینکه مذهبی بودم ولی افكار متفاوتی با خانواده پدریم داشتم، آخه اونا از طرفدارای رژیم بودن.
من به سفر زیارتی کربلا میرفتم و تو صفحه اینستاگرامم هم نوشته بودم: «عکاسی یعنی ثبت نقاشیهای خدای مهربون، من عاشق خدا و دیوونه حسینش»، ولی از اون طرف از وضعیت ناهنجاری که جمهوری اسلامی تو کشورمون بوجود آورده بود ناراضی بودم و خامنهای رو لعنت میکردم.
تو اکانتم نوشته بودم: «اصلا تو بگو فردا صبح دلار بشه ۶ هزار تومن، من بهعنوان يه بچه هيئتی ديگه دلم با اين آخوندا صاف نميشه، اينا به درد سياست نميخورن». حتی به دلیل استوریهای سیاسی که تو اینستاگرام میذاشتم چند بار اطلاعات بسیج ازم تعهد گرفته بود.
دانشجوی رشته گرافیک دانشگاه آزاد رودهن، هنرمند و عکاس حرفهای بودم.
به مادرم علاقه زیادی داشتم، ما خیلی به هم نزدیک بودیم. وقتی به یکی از همکلاسیهای دخترم که در واقع اولين دختری بود كه باهاش درد و دل ميکردم، عكس مامانمو نشون دادم، اولين چیزی که گفت این بود که وای چقدر مامانت جوونه. اصولا پسری مهربون، مظلوم و با حجب و حیا بودم.
خیزش مردمی ۱۴۰۴ از هفتم دی شروع شد. جرقهش اعتراضها و اعتصابهایی بود که از دل بحران شدید اقتصادی تو بازار بزرگ تهران دراومد و خیلی سریع به شهرهای مختلف کشور کشیده شد. احزاب کُردی هم با انتشار بیانیههایی خواستن اعتصاب سراسری راه بیفته و بازارها تو شهرهای کردنشین بسته بشه تا به سرکوبها اعتراض کنن. رضا پهلوی هم برای ۱۸ و ۱۹ دی فراخوان داد و در نهایت، اعتراضات به بیشتر از ۴۰۰ شهر رسید و به گستردهترین و فراگیرترین حرکت اعتراضی علیه جمهوری اسلامی تو چهار دهه گذشته تبدیل شد.
شب ۱۸ دی مردم معترض تو تهران به خیابون اومده بودن و همه جا شلوغ بود. من اول با مادرم تماس گرفتم و حدود ساعت هشت و نیم از خونه خارج شدم و به طرف تهرانپارس رفتم، تو همون محدوده ماشینمو پارک کردم، لباسمو عوض کردم، تلفن و کاپشنم رو گذاشتم تو ماشین، ماسک زدم و پیاده راه افتادم به سمت محل تظاهرات ضد حکومتی. جمعیت زیادی اونجا بود و مردم در حال شعار دادن بودن. من تو خیابون ۲۱۸ غربی بودم، حدود ساعت ۱۰ شب بود که نیروهای سرکوبگر سر رسیدن و بیرحمانه شروع کردن به سمت مردم بیدفاع تیراندازی کردن. ناگهان یکی از مامورا از مسجد سر خیابون نبش باقری، نزدیک خونه مادرم، بین جمعیت منو نشونه گرفت و مستقیم از پشت بهم شلیک کرد، گلوله به ریهام اصابت کرد و من غرق در خون نقش بر زمین شدم…
چند نفر اومدن بالای سرم و سریع زنگ زدن به اورژانس، ولی هیچکی جواب نمیداد و هر بار میرفت روی پیغامگیر!
خون زیادی داشتم از دست میدادم، عاقبت بدنم نتونست تاب بیاره و بر اثر شدت جراحات وارده و خونریزی شدید همون کف خیابون جان باختم…
یکی از بچههایی که بالای سرم بود، جیبامو گشت تا اگه اطلاعاتی پیدا کنه به خانوادم خبر بده، ولی هیچی پیدا نکرد.
بعد مامورا جنازمو با خودشون بردن…
اونشب وقتی خونه برنگشتم، خانوادم اول فکر کردن پیش یکی از بستگانمون هستم، اما وقتی ۲۴ ساعت گذشت موضوع ناپدید شدنم براشون جدی شد. اونا به همه کلانتریها و بازداشتگاهها و بیمارستانا مراجعه کردن بلکه ردی از من پیدا کنن، ولی هیچ خبری نبود. مادرم به همراه داییم به بیمارستان فلکه سوم تهرانپارس سر زدن بلکه منو اونجا پیدا کنن، بهشون گفته شد: «ما لیستی نداریم!»، وقتی داشتن میرفتن بیرون یکی از پرسنل خدمه بیمارستان صداشون کرد و یه سبد پر از لنگه کفش رو بهشون نشون داد و گفت: «من هر کیو آوردن اینجا که کشته شده بود چون اسمی ازشون نمینوشتن، یه لنگه کفشش رو درمیاوردم و مینداختم تو این سبد که وقتی خانوادش اومدن اینا رو ببینن و بدونن که بچشون کشته شده». مادرم با نگرانی و بیتابی با دستای لرزان شروع کرد بین کفشها گشتن به دنبال کفش من. کفشها اکثرا کتونی و غرق در خون بودن…داییم اومد دستشو گرفت و گفت من اینا رو گشتم کفش دانیال بینشون نبود، بیا بریم خونه.
عاقبت یکشنبه شب ۲۱ دی، بعد از سه روز نگرانی و بلاتکلیفی، وقتی خانوادم به کهریزک مراجعه کردن تونستن جسد منو بین انبوهی از اجساد جوونای دیگه شناسایی کنن.
با ردیابی موبایلم ماشینم تو تهرانپارس پیدا شد. تصاویر دوربینهای اطراف هم نشون میداد که شب ۱۸ دی، ماشین رو پارک کرده👇🏼👇🏼
I stand corrected, not only he did NOT condemn it, but he downplayed the death of a civilian, dozens of injuries, and destruction of an airport terminal.
گرارش تازه گاردین از بازداشتهای وحشیانه، شکنجه و مرگ در زندانهای ایران
لطفا همرسانی کنید
‘They beat me until I lost consciousness’: growing reports of brutal arrests, torture and deaths in Iran’s prisons
https://t.co/CZCqN9Y2Bq