هنوز به لحظهی خداحافظی تو فرودگاه با خانوادهم فکر میکنم. اون لحظهای که من از گیت رد شده بودم و چسبیده بودم به شیشه و داشتم نگاشون میکردم.
بعدم میشینم انقدر گریه میکنم تا بالا بیارم.
در کمتر از یک سال ۲جنگ خارجی، ۳بار قطعی و خاموشی مطلق اینترنت، یک جنگ داخلی و کشتار جمعی در دو شب رو دیدیم. عزیزم ما دیگه چیزی برای از دست دادن نداریم و فقط آزادیمون رو میخوایم دیگه و به کمتر راضی نمیشیم.
دچار خستگیمفرط و فرسایش روحی شدم. از اینکه بگم خسته شدم و مورد شماتت و قضاوت قرار بگیرم میترسم اما به شدت خستهام. تا حدی ناامیدم ولی بیشتر روحم خسته است.
«دیشب تهران روشن بود. آتش در جویها راه افتاد. امروز صبح تاریک شد. همهچیز برعکس است. بعد نفت بارید.»
اگر کسی این را توی دفتر خاطراتش بنویسد، بعدها فکر میکنند طرح رمان سوررئالی چیزی بوده که رسیده به ذهنش، نه خاطره.
هر ایرانی تبدیل به آلبوم مصیبت شده. مصیبت در ژانرهای مختلف.