یا حتی جمع کردن خودم ندارم.
اون لحظه میفهمم من رو به میز نبستن که فقط نتونم فرار کنم.
بستن که مجبور باشم همونطور که میخوان باقی بمونم.
من اونجا نیستم که ناز و نوازش بشم.
اونجا هستم که بررسی شم، شکسته شم و دوباره، دقیقاً همونطوری که خودشون میخوان، شکل داده شم.
دستهام رو تا لبهی میز میبرم. طناب دور مچهام میپیچن و از زیر میز رد میشه. چند لحظه بعد هر دو دستم به هم وصل شدن و بدنم کامل روی میز کشیده شده.
میز رو بغل کردم. نه از روی علاقه.
چون هیچ حالت دیگهای برام باقی نذاشتن.
یه بار سعی میکنم خودم رو جابهجا کنم، فقط در /
پشت سر هم وارد میشن.
صدای کراپ، برخوردش با بدنم و نفسهای بریدهبریدهم با هم قاطی میشن.
میخوام التماس کنم آرومتر پیش برن، ولی هنوز مطمئن نیستم اجازهی حرف زدن دارم یا نه.
فقط میز رو محکمتر بغل میکنم.
بدنم زیر نگاه و دستهاشونه و دیگه هیچ کنترلی روی شکل ایستادن، حرکت کردن /
پاهام رو از هم باز میکنم. اما ظاهراً کافی نیست.
بدون اینکه چیزی بگن، یکی از مچهام رو میگیرن و با طناب محکم به پایهی میز میبندن. بعد پای دیگهم رو به پایهی اون طرف. طناب رو اونقدر میکشن که دیگه حتی نتونم پاهام رو چند سانت جمع کنم.
بعد نوبت دستهامه.
«دستهات رو ببر جلو.»/
. ولی از لحنشون معلومه امشب قرار نیست چیزی طبق حدسهای من پیش بره.
کف دستهام رو میذارم روی میز و شکمم رو روی سطح سردش رها میکنم. سرمای میز به بدن برهنهم میچسبه و یه لرز کوتاه همه بدنم رو میگیره.
میان پشت سرم. با نوک بوتشون به مچ پام ضربه میزنن.
میفهمم منظورشون چیه. پس /
تازه وارد خونه شدن.
در هنوز کامل پشت سرشون بسته نشده که صداشون میاد:
«لباسهات رو دربیار. خم شو روی میز.»
نه سلامی، نه فرصتی برای نفس کشیدن، نه حتی چند ثانیه وقت که ذهنم رو آماده کنم.
همینطور که لباسهام رو یکییکی درمیارم، سعی میکنم حدس بزنم قراره چه بلایی سرم بیاد /
@HadesWhore69@mehmaanam@the_ocean___ مورد هدف قرار گرفته؟ شاید برای بعضیا دقیقا همین بازی با تشنگی، تحقیر و کنترل میل سابها بخشی از لذت و قدرت باشه.
به نظرم مساله اصلی قاطی شدن چندتا فضاست: کامیونیتی کینکیها، سکسورکرها، پورن و کسایی که دنبال رابطهی واقعی هستن. وقتی همه اینها توی یه تایملاین کنار هم /
...، امروز توله سگ خوبی بودی؟
اسمم رو که از زبونشون میشنوم، انگار همه بدنم شل میشه.
آروم جواب میدم:
سعی کردم سرورم. فقط منتظر شما بودم.
میگن:
پس نشون بده چقدر دلت برای من تنگ شده.
صاحبم زنگ میزنند و میگن از شرکت راه افتادن و این یعنی من فقط نیم ساعت وقت دارم تا آماده بشم.
سریع میرم کتری رو میذارم تا چای دم کنم.
البته هوا خیلی گرم شده و با خودم میگم موقع ورود نوشیدنی خنکی که از صبح آماده کردم رو براشون سرو میکنم.
از شدت ذوق و هیجان که دارن میان خونه /
خوش اومدین سرورم ... تولهسگتون منتظرتون بود.
چند ثانیه چیزی نمیگن. کیفشون رو آروم روی زمین میذارن و جلوتر میان. نوک کفششون درست جلوی صورتم میایسته.
دلم میخواد همون لحظه اجازه بگیرم، ولی میدونم نباید عجله کنم. من فقط وقتی حرکت میکنم که سرورم بخوان.
با صدای محکم میگن: /
@MSset4 انتخاب کردن از بین اینا خیلی سخته.
چستیتی منو بیقرار و محتاج اجازه شما میکنه، پگ شدن منو تسلیم شما میکنه، فوت ورشیپ منو بنده و فرمانبردار شما میکنه و مانی اسلیو بودن یادم میاره که متعلق به شما هستم.