یه مفهومی هم باید باشه برخلاف جاودانگی. یه قصهی بیدووم و کوتاه، درخششی که تنها خودت به یاد بیاری، مثل زیبایی ملودی لالایی مامان لای یه شب برفی. زدودنی بودن و ناپدید شدن.
توی بچگی فکر میکردم دنیا به دو دسته تقسیم میشه: آدمهایی که بلدن سوت بزنن و آدمهایی که نه. دلتنگ میشم گاهی برای اون سادهانگاری جهانی که هنوز همهی دستهبندیهاش رو شر و تاریکی نگرفته بود.
اینکه تو نسخه یونانی و زبان هومر، واپسین کلمهای که پاتروکلس قبل مرگش خطاب به هکتور به زبون میآره «آشیل» هستش و تو هیچکدوم از ترجمهها رعایت نشده قلبم رو به درد میآره.
این پنج یا شش ماهی که دارم ایلیاد رو برای بار دوم بعد از نوجوونی میخونم، اینقدر محسور شخصیتها و دنیاش شدم که شبها خیالاتم همه در مورد ساحل تروا هستن.
هر روز باید به خودم یادآوری کنم که زندگی کردن هیچ قائده و قانونی نداره، که مرگ از کسی دریغ نمیشه و همیشه فرصت هست که چیزی پیدا کنی که ارزش جنگیدن براش رو داشته باشه.
منو ببر به کنار تک درخت دوران کودکیت، به وقتهایی که تنهاتنها در آشپزخونهی لبریز از نور برای خودت صبحونه درست میکنی، به رویاهای ترسناکت، جاهایی که دوست داشته نشدی و به سوی عطر گلهایی که از یاد نمیبری.
تو دنیا هیچچیزی قدر آسیبپذیر بودن برام در قرابت با زندگی قرار نمیگیره. جور دیگهای نمیتونم در معرض عشق قرار بگیرم. باید در رنج بردن گشوده و شیدا باشم. شاید که حتی شکست و پیروزیای در کار نباشه. همهچیز در مورد یه قصهاس که قدر تن و رویاهای ما دووم میآره.
هیچوقت به اون راحتیای که دلم تمناش رو میکنه با خودم نمیرسم. همیشه یه حد فاصلی وجود داره. چیزی که من رو از روی شاخههای دنیا جدا میکنه و به باد میسپاره. اسمش رو نمیدونم چی میشه گذاشت. شاید هراس از التیام نیافتن زخمی که با تو متولد شده.