تصورم از بیست و چند سالگیم رفتن به مهمونی ها، داشتن رفیقهای پایه، رفتن به مسافرت ها، داشتن یه رابطه عمیق، مستقل شدن و شور و هیجان در لحظه به لحظه جوونیم بود؛
ولی الان کل زندگیم خلاصه شده تو کار، گوشی و تلاش برای زنده موندن.
انرژی زنانه رو میبینی؟
مشخصه گفته او مای گاددددد و صورتشو کرده اون سمت تا اقایی جلوشو بگیره.
حالا من بودم با پا شوتش میکردم، تهش آستین هامو میدادم بالا داد میزدم کدوم دیوثی جرات کرده توپ سمتم پرت کنه؟
«حالا یه بار کافه نری که نمیمیری»، «چندتا آهنگ نتونی تو اسپاتیفای گوش ندی که نمیمیری»
اتفاقاً کمکم میمیریم. زندگی فقط زنده بودن نیست؛ همین خوشیهای کوچیکه: قهوه، موسیقی، دورهمی، شبگردی، خریدای الکی. وقتی یکییکی ازت گرفته بشن، فقط نفس میکشی