شجریان میگه توی یکی از کنسرت هام یه میهمان ژاپنی داشتم. بعد از کنسرتم رفتم ازش پرسیدم چطور بود. گفت من یک کلمه از اجرا نفهمیدم ولی تونستم بفهمم که توی این صدا صداقت هست. شجریان میگه اونجا بود که فهمیدم راهم رو درست اومدم.
حدس بنده: مرد ژاپنی بخت برگشته بعد از تحمل 2 ساعت داد و بیداد که شبیه ناله های انسانیه که داره شکنجه میشه در حالی که داشته دنبال ژلوفن میگشته با خواننده مواجه شده که مشتاقانه در مورد اجرا ازش نظر خواسته. پیش خودش گفته آخه چی به این بگم؟ یهویی به ذهنش رسیده که یه همچین چیز مودبانه ای بگه که ماجرا ختم به خیر بشه و البته نقشه اش کاملا روی استاد کار میکنه.
نتیجه: خیلی از تعریف هایی که خارجی ها از روی ادب میکنند رو ایرانی ها زیادی جدی و به عنوان فکت در نظر میگیرند.
روزی که میخواست شروع کنه بهش گفتم:
«شطرنج بازی کسشریه، بازی باید جوری باشه که وقتی بردی بگی عجب بازیای کردم و وقتی باختی بگی بدشانسی آوردم؛ مثل تخته نرد.»
طبق معمول گوش نکرد و مدتها بعد به خِرد بیپایان خرّمخورشید اعتراف کرد.
یه زمانی هم هست که ناچاری بگی: " الخیر فی ماوقع" مثلاً همین روزای ایران که دیگه نمیدونی داره چی به سرمون میاد چون یکسال گذشته هر چی فکر کردی، پوچ شده؛ حتی نمیدونی، اصن چی به سرمون بیاد بهتره!
ناچار مثل همون یارویی که ازش پرسیده بودن تو دریا اگه کوسه اومد سراغت چه میکنی؟
یکی از دلنگرانیهای مادرم درباره ما سه برادر این بود که: شما خواهر و دختر ندارید بنابراین"شین کَر" (زنان شیون کننده برای در گذشتگان) نخواهید داشت.
برادرم پس از یک ماه و نیم آینهداری در محلت مرگ، به دیدار خدا شتافت. من رفتم سردخانه بیمارستان طالقانی تهران برای شناسایی و تحویل👇
مایلم نسخه PDF ترجمه فارسی کتاب «شهرسازی برای همزیستی اجتماعی» را که از زبان ژاپنی ترجمه کردهام، بهصورت رایگان در اختیار شما و علاقهمندان این حوزه قرار دهم.
دریافت کتاب:
https://t.co/rmIEYyBpal
۱/۵
یکم بعدِ اینکه زمزمههای واگذاری۵۰ هکتار از بافت تاریخی گرگان به بابک زنجانی به گوش رسید، خبر آتش سوزی در بافت تاریخی گرگان هم بیرون اومد. میدونم که همزمانی رابطه علّی نیست ولی ما بعدِ سقوط هلیکوپترِ ناهار چی خوردی دیگه نتونستیم از جهان فانتزی خارج بشیم و این چیا حالیمون نی.
شکل کتاب خریدن فعلی برای طبقه متوسطِ اجارهنشین ناچاراً تغییر میکنه. هم گرونه و هم نگهداری و جابهجاییش سخته. شکل جدید شاید ��رکیبی از استفاده اشتراکی کتاب(شبکه کتابخونههای شخصی خیلی کوچک) و استفاده از کتابخونههای عمومی دولتی و خصوصی و کتاب دیجیتال و آنلاین باشه.
این از اون عکساییه که وقتی بزرگ میشی دلت آب میشه نگاش میکنی. شاید هم دوباره بری تو بغل مامانت و عکس رو بازسازی کنی. باورنکردنیه که این مادر، لینزی، این فرشتهی خوشگل ۵ ساله رو همراه دو تا داداشای ۳ ساله و ۸ ماههاش کشته.
هیولایی به نام افسردگی پس از زایمان:(
۱۰ سال بود که ازدواج کرده بودم و بچه دار نمیشدیم تو اینستا یه پست دیدم که خانومی نوشته بود امروز برای یکم آرامش و فرار از دست بچه ا�� ۲۰دیقه تو دسشویی نشسته بوده!گفتم چه مسخره یه روز بچه دارشم ��ز تک تک لحظه های بودنش لذت میبرم
امروز که برای فرار از دست دخترم تو دسشویی نشسته بودم
شاید توهمی ترین کتابی که در فارسی می شود ��واند، این کتاب باشد. ارزش ادبی طبعا ندارد ولی واقعا قصه و خرافه، خیال و واقعیت، ژانر وحشت. بچه هم بودیم و خودمان را خیس می کردیم و شب ارواح میامدند سراغمان.
طراحی جلد کتاب با هوش مصنوعی در چهلثانیه (توسط کسی که پرامپتنویسی خاصی بلد نیست و اصلن نمیدونه این کتاب دربارهی چیه)
عکس سمت راست: ابراهیم حقیقی
عکس سمت چپ: چتِ جیپیتی مُفتی